کانون ایرانیان

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ريشه‌شناسی چند نام ايرانی

در اين مقاله، با گونه‌هاي كهن و نو، معنا و ريشه‌شناسي چند نام ايراني آشنا خواهيد شد:

1) اورمزد
به اوستايي: اهورَ مزداه (Ahura Mazdah) * به پارسي باستان: اورَ مزداه (Aura Mazdah) * به پهلوي: اهرمزد (Ohrmazd) * به فارسي: اورمزد (Urmazd) / هرمزد (Hormozd) / هرمز (Hormoz) * به ارمني: ارمزد (Aramazd) * به تلفظ يوناني: Oromazdes * به معناي: هستي بخش- داناي بزرگ؛ سرور دانا
ريشه‌شناسي: Ahura (= هستي بخش؛ از ريشه‌ي ah- : هستن، بودن) + Mazdah (= داناي بزرگ؛ Maz: بزرگ + Dah: دانا).
2) زرتشت
به اوستايي: زرثوشتر (Zarathushtra) * به پارسي باستان: زراوشتر (Zaraushtra) * به پهلوي: زرتخشت (Zartokhsht) / زرتوشت (Zartuaht) * به فارسي: زراتشت، زرتشت، زردشت * به معناي: [داراي] شتر پير.
ريشه‌شناسي: Zara (= پير، فرتوت؛ از ريشه‌ي zar- : پير بودن) + Ushtra (= شتر).
3) مهر
به اوستايي: ميثرَ (Mithra) * به پارسي باستان: ميسَ (Misa) / ميترَ (Mitra) * به سنسكريت: ميترَ (Mitra) * به پهلوي: ميهر (Mihr) * به فارسي: مهر * در يوناني: Mithras * به معناي: پيوند دهنده، پيمان.
ريشه‌شناسي: Mithra (= پيوند دهنده؛ از ريشه‌ي maeth- : پيوستن، پيوند دادن، يگانه شدن).
4) جمشيد
به اوستايي: ييمَ خش‌اتَ (Yima-Khshaeta) * به سنسكريت: يمَ (Yama) * به پهلوي: جم شت (Jam-shet) * به فارسي: جم- شيد (جمشيد) * به معناي: همزاد درخشان.
ريشه‌شناسي: Yima (= همزاد، جفت) + Khshaeta (= درخشان؛ از ريشه‌ي Khshi- : درخشيدن، تابيدن).
5) بهمن
به اوستايي: وهومنَ (Vohumanah) * به پهلوي: وهمن (Vahman) * به فارسي: بهمن، هومن * به معناي: منش نيك.
ريشه‌شناسي: Vohu (= نيك؛ از ريشه‌ي vangh- : نيك دانستن، دوست داشتن) + Manah (= منش، انديشه؛ از ريشه‌ي man- : انديشيدن، باور داشتن).

مانی؛ پيام‌آور نور

ماني پيامبر ايراني در سال 216 ميلادي در بابل (نزديكي بغداد)، در روستايي به نام «مردينو» واقع بر كران نهر كوثا زاده شد. پدرش «پتگ / Pateg» از اهالي همدان بود و مادرش «مريم» نام داشت. پدر ماني به جهت پيوستن به فرقه‌‌اي گنوسي (Gnosic) به نام «مغتسله» كه گويا شاخه‌اي از آيين مندايي بوده، در بابل ساكن شده بود. ماني دوران كودكي و نوجواني خود را در چنين محيطي به سرآورد و از آن بسيار آموخت. ماني در 12 سالگي (228 م.) همزاد مينوي [به سرياني: Tum؛ به پارسي: Narjamig؛ به معني همزاد] خود را كه پيام آور وحي براي او بود، رؤيت كرد و از آن طريق بر رسالت آينده‌ي خويش آگاهي يافت. سرانجام در 24 سالگي (12 آوريل 240 م.) از جانب وحي فرمان يافت كه پيام و رسالت خود را بر همگان آ‎شكار كند.
ماني براي ابلاغ رسالت خود، به سفرهاي تبليغي بسياري دست زد. نخستين سفر تبليغي و پيامبرانه‌ي ماني به هند بود. سفر او در امتداد سواحل فارس و مكران و بلوچستان و سند انجام يافت (2 ـ 240 م.). در آن زمان بود كه توران‌شاه بودايي و مقامات بلندپايه‌ي دربار او را به كيش خود درآورد. او سپس به پارس و بابل بازگشت و در اين سفر، در پارس (4 ـ 244 م.)، شوش و ميشان (50 ـ 245 م.) مردمان بسياري را به دين خود درآورد. برادران شاپور (پادشاه ساساني)، مهرشاه و فيروز هر دو به كيش ماني گرويدند و به واسطه‌ي آنان بود كه ماني توانست به حضور پادشاه برسد. اين باريابي با كام‌يابي رو به رو گشت چرا كه او به دربار راه يافت و اجازه پيدا كرد كه در سراسر قلم‌رو شاهنشاهي ساساني آزادانه به تبليغ بپردازد (5 ـ 250 م.). ماني اينك در شمار ملتزمان پادشاه بود و حتا در لشكركشي شاپور به روم و شكست والرين (6 ـ 255 م.) به همراه او بود.
ماني در سال‌هاي 258 و 260 م. به شمال خاوري ايران، پارت و خراسان سفر كرد. آن گاه چند سال در «وه اردشير/ VehArdrshir» واقع در ساحل شرقي دجله به سر برد و خود را وقف سروسامان دادن به دست‌نوشته‌ها و گروه‌هاي تبليغي كرد. او تا سال 270 م. به سفر ادامه داد و حتا در ايالات شمال باختري ساسانيان، به مرز روم رسيد. تا اين زمان، پيروزي دين ماني چشم‌گير بود و اين پيروزي تا حدود زيادي به سبب لطف شاپور ميسر گشت هر چند كه ماني توقع داشت با حمايت پادشاه، آيين‌اش به دين رسمي ايران تبديل گردد. به هر حال، با درگذشت شاپور در 272 م.، گرايش دربار به ماني فروكش كرد.
ماني در زمان كوتاه پادشاهي «هرمزد» به بابل رفت و تا زمان تاج‌گذاري بهرام يكم (273 م.) در آن جا ماند و پس از آن، بابل را ترك كرد و به شوش رفت و سرانجام در «گندي شاپور» مستقر گرديد. مغان و روحانيان زرتشتي كه پيروزي روز افزون ماني را مي‌ديدند و از آن در هراس بودند، بهرام را وادار به دست‌گيري ماني كردند. سرانجام ماني در گندي شاپور بازداشت گرديد و پس از بازجويي و محاكمه، به فرمان پادشاه به مرگ محكوم شد. او پس تحمل 26 روز زندان و غل و زنجير، در 4 شهريور (24 اوت) 274 م. درگذشت.
***
آثار مكتوبي كه ماني از خود بر جاي گذاشته و در آن‌ها آموزه‌هاي خويش را تشريح كرده بود، عبارت‌اند از: «انجيل زنده، گنج زندگان، رسالات، رازان، غولان، مكاتيب و مزامير» به زبان سرياني و «شاپورگان» به زبان پهلوي. همچنين ماني كتاب مشهور ديگري داشته است به نام «ارژنگ» كه در آن آموزه‌هاي كيهان‌شناختي خود را به به زبان تصوير و به صورت نقاشي شده، عرضه نموده بود.
***
ماني در يزدان شناسي خود بسيار وام‌دار دين زرتشت، و البته شاخه‌ي زرواني آن است. او معتقد است كه از ازل دو اصل وجود داشته‌ است: يكي «نيكي يا روشني» و ديگري «بدي يا تيرگي» كه هر يك قلم‌رو جداگانه‌اي داشته‌اند. بر قلم‌رو نيكي يا «بهشت روشني»، «پدر بزرگي» (= زروان = شهريار بهشت روشني) فرمان مي‌راند و بر سرزمين تاريكي، اهريمن (شهريار تاريكي) پادشاهي مي‌كرد؛ تا آن كه اهريمن به گستره‌ي بهشت هجوم آورد و بخش‌هايي از آن را آلوده و اشغال كرد. يزدان‌شناسي و كيهان‌شناسي ماني تا اين جا كمابيش مطابق با آموزه‌هاي زرتشتي است اما پس از اين، عقايد آن دو جدا مي‌گردد و ماني به باورهاي گنوسي نزديك مي‌شود. چنين است كه ماني مي‌گويد زمين و جهان مادي در گرماگرم نبرد ايزدان و ديوان، به واسطه‌ي پيكره‌ي ديوان نر و ماده‌ي كشته شده پديد آمده و در لابه‌لاي آن، پاره‌هاي نور و روشني بهشتي كه ديوان بلعيده بودند، محبوس و دربند گرديده است و انسان نيز به عنوان موجودي كه تن و كالبد وي از جنس و تبار تيرگي و پيكره‌ي ديوان است و روح وي نيز از قلم‌رو بهشت و روشني، بايد بكوشد پاره‌هاي نور محبوس در كالبد خود (روح) و جهان را از شر و پنجه‌ي ماده برهاند و رستگاري و سعادت خود را در بهشت فراهم آورد. بدين ترتيب، زهد و رياضت و دنياگريزي به عنوان روش‌هاي رهاندن روح و نور از ماده، در رأس آموزه‌هاي ماني قرار مي‌گيرد. چنين عقايدي درست برخلاف عقايد زرتشت است كه زمين و جهان مادي را آفريده‌ي اورمزد مي‌داند و رستگاري و سعادت نهايي آدمي را در همين زمين نويد مي‌دهد.
***
ماني بر اين باور بود كه دين وي برتر از اديان گذشته (بودايي، زرتشتي و مسيحي) است چرا كه پيام‌ آن جهاني و فراگير است و آموزه‌هاي وي از ابتدا به همه‌ي زبان‌ها (پهلوي، سرياني، لاتيني، قبطي، تركي، چيني و…) درآمده و قابل درك براي همگان بوده است. ماني عناصر بسياري را از دين‌هاي پيشين به آيين خود راه داد تا بدين وسيله، كيش خود را براي مؤمنان آن اديان، جالب و فهم‌پذير سازد. بدين گونه ماني زندگي خود را پر شورانه وقف كار تبليغي نمود و در اين راه از ابزارهايي چون كتاب، به ويژه‌ كتاب‌هاي مصور، شعر و … بهره گرفت تا هر چه بهتر و عميق‌تر پيام‌اش را منتشر نمايد. ماني، شاگردان و جانشينان‌اش به هنرهاي ديداري و ترسيمي و خطاطي بسيار ارج مي‌نهادند و آن‌ها را شيوه‌اي مؤثر براي بيان آسان‌تر و قابل فهم‌تر آموزه‌هاي ديني مي‌دانستند. و البته بدين مناسبت بود كه آوازه‌ي ماني به عنوان نقاشي زبردست، سده‌هايي بسياري دوام آورد.
***
بي‌گمان ماني شخصيتي بزرگ در تاريخ جهان بوده است. روزگاري آيين وي از مرزهاي چين تا غرب اروپا گسترده بود و صدها هزار تن از مردمان اقوام و ملل مختلف به دين وي گرويده بودند. ديني كه خواستار وحدت و اتحاد همگان در محور پيام‌هاي اخلاقي و عبادي‌اش بود. جالب آن كه دين ماني، يگانه آييني است با انتر ناسيوناليسمي بنيادين كه بدون حمايت تير و شمشير شواليه‌ها و غازيان، مردمان بسياري به آن گرويده بودند. اما همين پيروزي و گسترش روز افزون دين ماني، صاحبان اديان ديگر را به چنان خشم و كينه‌اي واداشت كه در طول چند سده، تمام موجوديت آن در زير ضربات سهم‌گين دين‌هاي زرتشتي و مسيحي و اسلام نابود شد و از ميان رفت اما ميراث عظيم آن در ايران، روزگاراني بعد، در دل تصوف اسلامي به يادگار ماند و جاودانه شد.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ «ماني و تعليمات او»: گئو ويدنگرن، ترجمه‌ي نزهت صفا اصفهاني، 1352
ـ «دين‌هاي ايران»: گئو ويدنگرن، ترجمه‌ي منوچهر فرهنگ، انتشارت آگاهان ايده، 1377
ـ «آيين گنوسي و مانوي»: ويراسته‌ي ميرچا الياده، ترجمه‌ي ابوالقاسم اسماعيل‌پور، انتشارت فكر روز، 1373
ـ «ايران در زمان ساسانيان»: آرتور كريستنسن، ترجمه‌ي رشيد ياسمي، انتشارات صداي معاصر، 1378
ـ «آثار الباقيه»: ابوريحان بيروني، ترجمه‌ي اكبر دانا سرشت، انتشارات اميركبير، 1352
ـ «زندگاني ماني»: محمد تقي بهار، 1313
ـ «تاريخ ايران [كمبريج]»: (جلد سوم، بخش دوم)گردآورده‌ي احسان يارشاطر، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1377

اسطوره‌ی آفرينش در آيين زروان

آيين زروان مذهبي بدعت‌آميز از دين زرتشت بود كه در اواخر عصر هخامشيان پديد آمد و رواج يافت. بنيان‌گذاران اين آيين، گروهي از روحانيان جوينده‌ي زرتشتي بودند كه تحت تأثير انديشه‌هاي زمان ـ محور بين النهرين قرار گرفته و به تثليث (سه‌گانه انگاري) در يزدان شناسي اعتقاد يافته بودند. آنان چنين مي‌پنداشتند كه اورمزد (= اهوره مزدا) و اهريمن برادراني همشكم‌‌اند و «زروان» (Zorvan) يا خداي زمان، به عنوان برترين نيروي عالم، پدر و زاينده آن دو است كه پس از زايش آن‌ها و سپردن شهرياري و سالاري جهان بدانان، هر چند عزلت گزيده و به كنار رفته است، اما برترين و والاترين اراده در عالم، در نهايت از آنِ اوست. البته در يزدان شناسي متأخر زرتشتي «زروان» ايزد كم اهميت زمان است كه منجر به گذرايي آفرينش مي‌شود و پيداست كه انگاره‌ي چنين ايزدي در زمان زرتشت وجود نداشته و مطرح نبوده است.
مذهب زرواني در روزگار ساسانيان به اوج سرآمدي و رواج خود رسيده بود و از اين روست كه در آيين ماني كه يك پايه‌ي آن بر دين زرتشت استوار بود، خداوندگار، «زروان» ناميده مي‌شد. سرانجام، پس از غلبه‌ي اعراب و اسلام بود كه مذهب زرواني به دليل يزدان شناسي نارسا و انتقاد برانگيز خود، واپس نشست و ارتدوكس زرتشتي با الاهيات استوار خود، كاملاً بر آن چيره گشت.
مذهب زرواني آيين‌ها و مناسكي خارج از دين اصيل زرتشتي نداشته است اما در يزدان‌شناسي و جهان‌بيني آن دو، تفاوت‌هايي كلان وجود دارد. زروانيان در مقابل ثنويت (Dualism) اصيل زرتشتي (يعني اعتقاد به وجود ازلي دو بنيان جداگانه و متضاد هستي: اورمزد و اهريمن)، به تثليت باورمند بودند و عقيده داشتند كه اورمزد و اهريمن برادرند و پدري به نام «زروان» (زمان) دارند كه او خدايي نامخلوق و ازلي است و اراده‌ي او فوق همه‌ي ايزدان و كائنات است. هم‌چنين زروانيان، معتقد به زهد و دنياگريزي و تقديرگرايي و جبرباوري بودند و البته چنين باوري با روح و ماهيت دين زرتشت در تضاد و تباين كامل است. كيهان شناسي و اسطوره‌هاي ديني زرواني نيز ماهيتي بسيار پيچيده‌ و خيال‌‌پردازانه دارد.
در شماري از متون زرتشتي، ردپاي مذهب زرواني كاملاً آشكار است؛ همچون «گزيده‌هاي زادسپرم» و «مينوي خرد». رساله‌اي نيز به نام «علماي اسلام» يك‌سره نمودار عقايد زرواني است. اما بيش‌ترين آگاهي ما از اين مذهب و اسطوره‌هاي آن حاصل گزارش‌ها و نوشته‌هاي منتقدانه‌ي نويسندگان مسيحي است.
اما اسطوره‌ي آفرينش همواره جايگاه برجسته و كلاني در ميان اسطوره‌هاي اقوام مختلف جهان داشته است؛ چرا كه بيان كننده‌ي محور و بنيان كيهان شناسي (Cosmology) و يزدان شناسي (Theology) آن مردم و نشان دهنده‌‌ي منشأ و خاستگاه جهان هستي و چند و چون پيدايش آن و روند و آرمان حيات است. اسطوره‌، تفسير و تحليل انسان كهن است از جهان هستي كه ماهيتي فراتاريخي و متافيزيكي و قداست و اصالتي خدشه ناپذير در نزد وي دارد و لذا هرگز نمي‌توان اسطوره‌ها را در چارچوب عقلانيت مدرن، فهم و تحليل نمود.
آگاهي ما از اسطوره‌ي آفرينش در آيين زروان، مشخصاً وام‌دار نويسنده‌اي ارمني به نام ازنيكِ كلبي (Eznik of Kolb) در سده‌ي پنجم ميلادي‌ست كه در يكي از كتاب‌هاي خود، به جهت نقد مذهب زرواني، چكيده‌اي از اسطوره‌ي مورد نظر را نقل كرده است. شماري ديگر از نويسندگان ارمني نيز اشاراتي بدين موضوع و حواشي و جزييات آن نموده‌اند.
ازنيك در توصيف اسطوره‌ي آفرينش در مذهب زرواني مي‌نويسد: «مغان گويند آن گاه كه هيچ چيز وجود نداشت، نه آسمان و نه زمين و نه هيچ يك از مخلوقاتي كه اينك در آسمان‌ها و روي زمين‌اند، فقط خدايي بزرگ به نام «زروان» وجود داشت. زروان هزار سال قرباني كرد تا از او پسري پديد آيد (توضيح: در اسطوره‌هاي بيشينه‌ي ملل جهان باور بر آن است كه عمل قرباني كردن منجر به پيدايش و پويايي هستي مي‌شود. گويي كه نيرويي در قرباني نهفته است كه با رها شدن آن، تحولي در جهت آفرينش‌گري ايجاد مي‌شود) و او را «اورمزد» بنامد تا وي آسمان‌‌ها و زمين و هر چه در آن است را بيافريند. زروان پس از هزار سال نسبت به كوشش‌هاي خود دچار شك شد و انديشه كرد كه آيا پس از اين همه قرباني كردن، پسري به نام اورمزد خواهد داشت يا آن كه تلاش‌ و انتظار وي بي‌نتيجه خواهد ماند؟ آن گاه كه زروان غرقه در انديشه بود، اورمزد و اهريمن همزمان در شكم وي پديد آمدند (توضيح: به نظر مي‌رسد كه زروان خدايي دو جنسي بوده چرا كه وجود مطلق وي بايسته مي‌كرده است كه صفت نرينگي و مادينگي را توأمان شامل باشد) «اورمزد» به جهت قرباني‌هايي كه كرده بود و «اهريمن» به سبب شك و ترديدي كه زروان ورزيده بود. چون زروان از اين حال آگاه گشت، با خود گفت از دو فرزندي كه در شكم من است هر كدام زودتر زاده شود و خود را بنماياند، پادشاهي جهان را به او خواهد بخشيد. اورمزد با آگاهي يافتن از انديشه‌ي پدر، ساده‌دلانه موضوع را با اهريمن در ميان گذاشت و گفت كه پدرمان چنين انديشيده است كه هر كدام از ما كه زودتر زاده و آشكار شود، فرمان‌رواي عالم خواهد شد! اهريمن با شنيدن اين موضوع بي‌درنگ شكم زروان را شكافت و به نزد پدرش شتافت. زروان به او گفت كه تو كيستي؟ اهريمن پاسخ داد كه من پسر تو هستم: اورمزد! زروان به او گفت: پسر راستين من خوش‌بو و درخشنده است اما تو تيره و بدبويي. در اين حين بود كه اورمزد در وقت مقرر، خوش‌بو و درخشان زاده شد و به نزد زروان آمد. همين كه زروان وي را ديد دانست كه پسر راستين او است؛ همو كه براي‌اش هزار سال قرباني كرده بود. پس دسته چوب مقدسي را كه در دست داشت [و نشانه‌ي قداست و روحانيت بود] به اورمزد داد و گفت: تا كنون من براي تو قرباني مي‌كردم و از اين پس تو بايد براي من قرباني كني، و آن گاه كه دسته چوب را به او مي‌داد، اورمزد را تقديس كرد. در اين هنگام اهريمن به زروان گفت: مگر تو عهد نكرده بودي هر يك از فرزندان‌ام كه زودتر زاده شود او را به پادشاهي عالم برخواهم گزيد؟ زروان براي آن كه از پيمان خود بازنگشته باشد به اهريمن گفت: اي موجود خبيث و بدكار! تو 9 هزار سال پادشاه عالم خواهي شد و اورمزد نيز بر سر تو [در آسمان‌هاي و بهشت] فرمان‌روايي خواهد كرد تا پس از آن 9 هزار سال، پادشاهي تمام جهان از آنِ او گردد. (توضيح: زروانيان طول تاريخ جهان را 12 هزار سال مي‌دانستند كه 9 هزار سال آن به كام و فرمان اهريمن بوده و 3 هزار سال بعد آن، به كام و فرمان اورمزد، تا آن كه تاريخ [زمانِ كران‌مند] به پايان رسد و فرمان‌روايي مطلق اورمزد به ابديت بپيوندد؛ به زمان بي‌كرانه) پس از آن اورمزد و اهريمن هر يك جداگانه آغاز به آفرينش مخلوقات خود كردند. هر چه اورمزد مي‌آفريد خوب و درست بود و هر چه اهريمن پديد مي‌آورد، زيان‌كار و نادرست…» [كريستنسن، ص 6 ـ 144؛ زنر، ص 50 ـ 349].

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ آرتور كريستنسن: «مزداپرستي در ايران قديم»، ترجمه‌ي دكتر ذبيح الله صفا، انتشارات هيرمند، 1376
ـ روبرت چارلز زنر: «طلوع و غروب زردشتي‌گري»، ترجمه‌ي تيمور قادري، انتشارت فكر روز، 1375

معمای برديا

برديا (Bardiya) دومين پسر كورش و برادر تني كبوجيه بود. پس از درگذشت كورش كبير در اوت 539 پ.م. اين كبوجيه بود كه بر تخت فرمان‌روايي انشان/ پارس نشست و برديا همچون زمان پدرش، به فرمان‌داري ايالت‌هاي ماد و ارمنستان و كادوسان ادامه داد. برديا از نيروي جسماني و قدرت پهلواني بسياري برخوردار بود؛ چنان كه برخي روايات به قدرت بي‌رقيب وي در كشيدن كمان‌هاي سخت تصريح كرده‌اند [هردوت، ص 207]. حتا گفته مي‌شود كه برديا به لقب «تنو وزرك/ Tanu-vazraka» به معناي تنومند و بزرگ جثه موصوف بوده است كه اين امر نيز به قدرت پهلواني وي اشاره دارد [هينتز، ص 141] و البته نام برديا نيز به معناي «بلند قامت» است.
به هنگام لشكركشي كبوجيه به مصر و شمال افريقا، برديا نيز در كنار وي حضور داشت اما با بروز اختلافاتي ميان آنان، برديا به پارس بازگشت [هردوت، ص207]. در آن اوان بود كه اندك اندك در عرصه‌ي امپراتوري، اعتراضات و نارضايتي‌هايي از سوي اقوام تابعه در واكنش به خراج‌هاي سنگين و ماليات‌هايي كه هزينه‌هاي سنگين نبرد در جبهه‌هاي افريقا تحميل كرده بود، پديد آمد. [كتيبه‌ي بيستون، ستون يكم، بند 10؛ بريان، ص 258]. برديا با ديدن اوضاع رو به وخامت كشور و احساس نگراني از وقايع آينده، در 11 مارس 522 پ.م. در محل «پيشيياووادا / Paishiyāuvādā» (= پاسارگاد؟) مردم و لشكريان را به روي‌گرداني از پادشاهي كبوجيه فراخواند و اعلام داشت كه از اين پس بايد از وي فرمان‌برداري كنند [بيستون، ستون يكم، بند 11؛ هردوت، ص221]. كبوجيه با آگاهي از موضوع، بي‌درنگ از افريقا ره‌سپار پارس شد اما در ميانه‌ي راه، در سوريه درگذشت [بيستون، ستون يكم، بند 11؛ هردوت، ص4 ـ 223]. پس از كبوجيه، از آن جا كه برديا اينك عملاً و قانوناً پادشاه مشروع امپراتوري به شمار مي‌آمد، با تشريفاتي رسمي، در 11 ژوييه‌ي 522 پ.م. خود را جانشين شاه متوفا اعلام نمود [بيستون، همان‌جا؛ بريان، ص251].
برديا براي مقابله با ناآرامي‌ها و فرونشاندن اعتراضاتي كه در اواخر دوران پادشاهي كبوجيه پديد آمده بود، هوش‌مندانه، ايالت‌هاي امپراتوري را به مدت سه سال از پرداخت ماليات و خدمت نظام معاف نمود [هردوت، ص 224]. چنين بود كه پادشاهي برديا، با آرامش و بدون وجود هر گونه معارض و معترضي، ادامه يافت [بيستون، ستون يكم، بند 13]. اما از همان آغاز فرمان‌روايي برديا، گروهي از بزرگان پارسي، مخالفت و ناسازگاري خود را با پادشاه جديد به گونه‌اي ابراز داشتند. برديا كه خطر اين گروه مخالف را چندان جدي و اساسي ارزيابي نمي‌كرد، صرف پس گرفتن هداياي مشروط شاهنشاهي را از ايشان به منظور تنبيه، كافي دانست [بيستون، ستون يكم، بند 14؛ بريان، ص7 ـ 256]. اما اين برخورد، مخالفان را به سوي يك كودتاي تمام عيار سوق داد. اين گروه كه شامل شش تن از بزرگان پارسي به نام‌هاي «اوتان/ Utāna»، «گئوبروو/ Gaubaruva»، «اردومنيش/ Ardumanish»، «بگبوخش/ Bagabuxsha»، ويدفرن/ Vidafarna» و «ويدارن/ Vidārna» بود، با پيوستن داريوش، به هفت تن رسيد [بيستون، ستون يكم، بند 68؛ هردوت، ص227]. داريوش كه به خانداني بزرگ و بلندپايه تعلق داشت، خود جداگانه در انديشه‌ي كودتا بود و تداركات و نيروهاي جنگي لازم را فراهم ساخته بود [هردوت، ص8 ـ 227؛ بريان، ص277]. او پس از پيوستن به گروه، همراهان‌اش را وادار به تسريع و شتاب در عمليات كودتا كرد [هردوت، ص228]. سرانجام هفت كودتاگر نيروهاي رزمي خود را متحداً به ميدان آوردند و برديا را كه گويا براي ييلاق در ماد به سر مي‌برد، در دژي به نام «سيكي‌اووتي/ Sikayauvati» واقع در منطقه‌ي «نيساي/ Nisaia» محاصره و در نهايت در 19 سپتامبر 522 پ.م. دستگير كرده و به قتل رساندند و وفاداران‌اش را سركوب ساختند [بيستون، ستون يكم، بند 13]. بدين ترتيب بود كه برديا، پادشاهي كه به اتباع خود سود و نيكي بسياري رسانده بود و در مرگ وي، مردم سراسر امپراتوري به سوك نشسته بودند [هردوت، ص224] پس از هفت ماه فرمان‌روايي و كوشش براي بهبود و آرامش بخشي به اوضاع حساس امپراتوري، سرنگون شد و تخت سلطنت وي به دست هفت كودتاگر پارسي افتاد.
اما داريوش كه يكي از اركان اصلي كودتا عليه برديا بود و سپس به مقام والاي شاهنشاهي امپراتوري هخامنشي دست يافت، به جهت توجيه كودتاي خويش و ياران‌اش و مشروع جلوه دادن قتل برديا ــ‌ پادشاه قانوني كشور ــ و رد نسبت غاصبيت و شاه‌كشي، با تبليغاتي دامنه‌دار و گسترده، حقايق را پوشيده داشت و سرگذشت برديا را از گونه اي ديگر بازگو و توصيف كرد و آن را به صورت اعلاميه‌اي حكومتي، به سراسر اقوام و ايالات امپراتوري ابلاغ نمود [داندامايف، ص183 به بعد]. داريوش در كتيبه‌ي بيستون و سپس، مورخان يوناني كه در كليات، پيرو همين اعلاميه هستند ولي در جزييات، آكنده از تناقض و اختلاف‌اند، ماجرا را چنين بازگو مي‌كنند كه كبوجيه پيش از ره‌سپاري به مصر، برديا را به قتل رسانده بود و كسي از اين روي‌داد آگاهي نداشت. تا آن كه با بروز ناآرامي و آشوب در امپراتوري، مغي به نام «گئومات/ Gaumāta» (در كتاب هردوت: Smerdis) كه از ماجراي قتل برديا آگاه بود و چهره‌اي شبيه به وي نيز داشت، در پارس شورش كرد و خود را برديا پسر كورش و برادر كبوجيه معرفي نمود و همه‌ي مردم نيز بي‌درنگ به او پيوستند تا آن كه كبوجيه در راه بازگشت از افريقا درگذشت و گئومات سلطنت را به دست گرفت. وي مي‌كوشيد با مخفي كردن خود و اعدام كساني كه قبلاً برديا را مي‌شناختند، بر كسي آشكار نشود كه او بردياي راستين نيست. سرانجام، هفت ماه پس از آغاز پادشاهي گئومات، داريوش و ياران‌اش بر وي چيره گشتند و به قتل‌اش رساندند [بيستون، ستون يكم، بند 13ـ 10؛ هردوت، ص 34 ـ 220].
اما وجود تناقضات و نكات خردناپذير بسيار در اين روايت، ساختگي بودن اين داستان را به خوبي آشكار مي‌سازد:
1) ممكن نيست شاه‌زاده‌ي بزرگي چون برديا را كه حاكم چندين ايالت امپراتوري بوده، پنهاني و بي‌سروصدا به قتل رساند اما در طول چندين سال، كسي از ميان خانواده و درباريان و مردم، متوجه و جوياي غيبت شاه‌زاده نبوده باشد [داندامايف، ص4 ـ 173؛ بريان، ص 248]؟
2) اين كه گئومات از هر لحاظ شبيه و مانند برديا باشد و كسي در اين مدت متوجه هيچ گونه اختلافي نشود، ممكن نيست [داندامايف، ص5 ـ 174]. جالب آن كه هردوت مي‌گويد سمرديس (= گئومات) براي شناخته نشدن، خود را از نظرها پنهان داشته بود، اما با وجود اين، در ادامه، به رفت و آمد آزادانه‌ي بزرگان [ص 233] و زنان پادشاه [ص 7ـ 226] به نزد وي تصريح مي‌كند [داندامايف، ص176]!
3) همه‌ي منابع و روايت‌گران معترف‌اند كه پادشاهي گئومات از آغاز مورد تأييد و پذيرش مردم بوده و همگان آن را قانوني و مشروع و ترديدناپذير مي‌دانسته‌اند [داندامايف، ص219]. چنان كه داريوش تصريح مي‌كند به محض اعلام پادشاهي از سوي گئومات، همه‌ي لشگريان و مردم پارس و ماد و ديگر ايالات به او پيوستند و روي آوردند [بيستون، ستون يكم، بند 11] و هردوت نيز مي‌گويد كه لشكريان پارسي يقين داشتند كه اين، برديا پسر كورش است كه خود را شاه خوانده است [ص 224]. با اين وصف، چگونه مي‌توان تصور كرد كه پادشاهي فردي غاصب و متقلب و شياد بدين گستردگي و سرعت و بدون هيچ شك و شائبه‌اي مورد پذيرش همه‌ي اقشار و اقوام امپراتوري واقع گرديده بود؟
4) برقراري آرامش و امنيت در زمان پادشاهي گئوماتاي فرضي، به گفته‌ي همه‌ي روايت‌گران [داندامايف، ص190]، و در مقابل، بروز و پيدايش انبوه شورش‌ها و آشوب‌ها در سراسر امپراتوري، بلافاصله پس از كشته شدن گئومات به دست داريوش و ياران‌اش، به آشكارا نشانه‌ي واكنش مردم در برابر قتل پادشاه مشروع و قانوني كشور (برديا) و اعتراض گسترده‌ي ايشان عليه كودتا و شاه‌كشي داريوش و ياران‌اش بوده است.
5) هردوت مي‌گويد كه كبوجيه در هنگام بازگشت از مصر جهت سركوبي سمرديس، نزد بزرگان و لشكريان اعتراف كرده بود كه خود، فرمان قتل برديا را صادر كرده و آن كه به نام پسر كورش (برديا) در پارس ادعاي پادشاهي مي‌كند، مغي شياد و غاصب به نام سمرديس است [ص 4 ـ 222]. اما جالب اين جاست كه هيچ كدام از شنوندگان اين سخن را باور نمي‌كنند بل كه همگان يقين دارند كه آن فرد، كسي جز برديا پسر كورش نيست [ص 224]. اساساً نكته‌ي كليدي در سراسر داستان گئومات اين است كه همه‌ي منابع و راويان اعتراف مي‌كنند كه پادشاهي گئومات از ابتدا تا انتها از سوي همه‌ي مردم مورد تأييد و پذيرش بوده و كسي شك نداشته كه فرمان‌رواي جديد، كسي نيست جز برديا فرزند كورش [داندامايف، ص177] و فقط داريوش و ياران‌اش بوده‌‌اند كه پادشاه را نه بردياي راستين، بل كه مغي شياد به نام گئومات مي‌‌پنداشته و معرفي مي‌كرده‌اند! جالب اين كه يكي از بزرگان پارسي به نام «پرخاسپس/ Prexaspes» كه به عنوان عامل كبوجيه براي قتل برديا معرفي شده بود [هردوت، ص207]، هيچ گاه زير بار چنين اتهامي نمي‌رفت [هردوت، ص224] و بعدها، زماني كه در شرايط سخت رواني ناگزير به پذيرش چنان اتهامي شد، بلافاصله خودكشي كرد [هردوت، ص2 ـ 231]!
6) آشيل، قديمي‌ترين نويسنده‌ي يوناني كه درباره‌ي هخامشيان مطلب نوشته و در عصر داريوش نيز مي‌زيسته و گويا هنوز متأثر از تبليغات سراسري دولت وي نبوده است، در نمايش‌نامه‌ي خود به نام «پارس‌ها»، گئوماتاي فرضي را با نام «مردوس/ Mardos» معرفي كرده و او را پادشاه مشروع پارس‌ها دانسته كه به دست «ويدفرن» و ياران‌اش با نيرنگ به قتل رسيده است [بريان، ص259؛ داندامايف، ص80 ـ 179].
بنا بر مواردي كه گفته شد، آشكار است كه روايت داريوش در بيستون و در پي آن، گزارش مورخان يوناني از گئومات، يكسره ساختگي و دروغين بوده و در واقع، گئومات كسي جز برديا فرزند كورش و برادر تني كبوجيه نبوده است كه به جهت توجيه و پرده پوشي قتل وي، چنان داستاني درباره‌ي وي از سوي داريوش و ياران‌اش ساخته و فراهم شده بود تا وانمود شود پادشاهي كه به دست اين گروه كشته شده، نه برديا پسر كورش و شاه قانوني كشور، بل كه مغي شياد و متقلب بوده كه تخت سلطنت را غصب كرده و لذا قتل او كاملاً موجه و مشروع و بايسته بوده است!
متأسفانه تا حدود اوايل نيمه‌ي دوم قرن بيستم، ابهت و عظمت شخصيت داريوش كبير مانع از آن شده بود كه پژوهش‌گران به دور از نگاهي احساس‌گرايانه، نسبت به داستان گئومات عميقاً شك و ترديد كنند و او را كودتاگر و شاه‌كش بنامند. اما اينك با ابزار بُرنده و خردپسند «نقد و سنجش»، ابعاد واقعي ماجرا به خوبي آشكار و حقايق پنهان شده برملا گرديده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ بريان، پير: «تاريخ امپراتوري هخامنشيان»، ترجمه‌ي مهدي سمسار، انتشارات زرياب، 1378
ـ داندامايف، محمد: «ايران در دوران نخستين پادشاهان هخامنشي»، ترجمه‌ي روحي ارباب، انتشارات علمي‌ و فرهنگي، 1373
ـ هينتز، والتر: «داريوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ي عبدالرحمان صدريه، انتشارات اميركبير، 1380
ـ هردوت: «تاريخ هردوت»، ترجمه‌ي علي وحيد مازندراني، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1350

ريشه‌هاي ادبيات رزمي و بزمي در عصر اشكانيان

دوران پادشاهي پارت‌ها يا اشكانيان (247 پيش از ميلاد ـ 224 پس از ميلاد) دوره‌اي است كه در مجموعه‌ي تاريخ ايران باستان مورد غفلت و فراموشي واقع شده است؛ به ويژه به سبب آن كه ساسانيان خصومت و كينه‌اي عميق با اين دودمان داشتند و بسيار كوشيده بودند كه نام و ياد آن را به خاموشي فرو برند. اما با اين حال، بازمانده‌هاي فرهنگي و هنري اين دوران با وجود چنان دشمانگي‌هايي، هنوز پايدار و استوار مانده و نمونه‌هاي آن در لابه‌لاي گزارش‌هاي بيگانگان، ادبيات فارسي و آثار باستاني، مشاهده‌پذير و دريافتني‌ست.
روزگار اشكانيان، عصري مبتني بر منش و روش پهلواني بوده و از اين روست كه واژه‌ي «پهلوان» از واژه‌ي «پرثو/ Parthav» (= پارت) برگرفته شده است. پيداست كه كنش‌ها و ميان‌كنش‌هاي فرهنگي اشكانيان در دوران خويش از اهميت و تب و تاب ويژه‌اي برخوردار بوده است. سرزمين ايران در آن روزگار، پس از يك دوره تهاجم نظامي مقدونيان (به سركردگي اسكندر) اينك در معرض تهاجم فرهنگي يونانيان قرار گرفته بود اما ايرانيان به رهبري پادشاهان اشكاني، با هوشياري و خردمندي؛ نه همچون سوريان و مصريان و ديگر اقوام مغلوب اسكندر و جانشينان‌اش، به خوبي هويت و اصالت ملي خويش را پاس داشتند و چه بسا به واسطه‌ي چنان كشمكش‌هايي، فرهنگ و هنر خويش را آراسته‌تر و آزموده‌تر ساختند.
اشكانيان، زرتشتيان باورمندي بودند و همسو با آموزه‌هاي آن، علاقه‌مندي‌شان به بزم و جشن، و جوانمردي و ايستادگي‌شان در برابر خصم، زبان‌زد همگان بود. از سوي ديگر، اشكانيان هم‌چون هخامنشيان، حكومتي فراگير و تكثرپذير داشتند و هيچ گاه نكوشيدند كه چون ساسانيان، آيين خود را به دين واحد و رسمي و سراسري امپراتوري خويش مبدل سازند و اقوام متعدد و متكثر كشور را از آزادي‌ مذهبي بازبدارند. وجود چنين درجه‌اي از مدارا و تساهل در ميان پادشاهان اشكاني، نشانه‌ي عقلانيت و پاي‌بندي ايشان به روح مداراجويانه‌ي آريايي‌ست.
اشكانيان از منش و روش ملي‌گرايانه‌ي در خور ستايشي برخوردار بودند و در زماني كه زبان و فرهنگ يوناني در سرزمين‌هاي زير فرمان سلوكيان غالب و رايج شده بود، آنان به رسمي‌سازي و گسترش زبان و خط پهلوي در ايران روي آوردند.
مذهب «مهرپرستي/ Mitraism» كه فرقه‌اي منشعب از آيين‌هاي زرواني و گنوسي بود، هم‌زمان با عصر اشكانيان پديد آمد و در جهان غرب (روم، اروپا) گسترش يافت. مذهب مهر، مكتبي عرفاني ـ رزمي و قابل مقايسه با آيين «ذن/ Zen» در شرق دور است كه نوآموزان آن، با طي مراحل رازورانه‌اي مي‌كوشيدند تا نيروهاي جسماني و معنوي خويش را توأمان پروش دهند و به كمال برسانند. اشكانيان در مقام زرتشتياني مؤمن، ايزد مهر را بر اساس همين صفات رزمندگي و جوانمردي و راستكاري و وفاداري منسوب به او كه در محور مذهب مهر قرار گرفته بود، بسيار بزرگ و نيكو مي‌داشتند و از اين رو بود كه نام شماري از شاهان بزرگ اين دودمان، «مهرداد» نهاده شده بود.
علاقه‌مندي اشكانيان به رزم و بزم كه ريشه در خصلت‌هاي آريايي ـ زرتشتي اين دودمان داشت، به خوبي در فرهنگ و هنر آن دوران بازتاب يافته است. «گوسان/ Gusan» ها كه نقالان دوره‌گرد و خنياگر آن دوران بودند، در بستره‌ي چنين روحيه‌ي رزم و بزم‌گرايي، مروجان و مبلغان همين فرهنگ و پرورندگان و ناقلان آن براي سده‌هاي بعد بودند. سرگذشت دليري‌ها و دل‌دادگي‌هاي شاه‌زادگان و پهلوانان فئودال اشكاني (كه در كانون فرهنگ «رزمي و بزمي» آن عصر قرار داشتند) در پي فعاليت‌هاي داستان‌پردازني چون گوسان‌ها، به تدريج، به گونه‌اي بر سر زبان‌ها افتاد و ساختاري داستاني و روايي يافت كه سرانجام، شاه‌زادگان و پهلوانان اشكاني به صورت شخصيت‌هايي حماسي از چارچوب زمان و مكان گسستند و در دل اسطوره‌ها جاودانه شدند و سده‌هايي بعد، به صورت پهلواناني برجسته، در متوني چون «خداي‌نامه» و «شاه‌نامه» بازنمون يافتند. چنان كه معروف است، بسياري از پهلوانان حماسي ايران مانند: گودرز، گيو، بيژن، فرود، ميلاد، فرهاد و … از شمار شاه‌زادگان اشكاني بودند كه در پي چنان فرآيندهايي، تبديل به شخصيت‌هايي فراتاريخي و حماسي گرديدند.
در بستره‌ي همين فرهنگ غني اشكاني، داستان‌هاي عاشقانه‌ي بسياري نيز پديده آمده بود. نمونه‌ي آن، داستان‌هاي عاشقانه‌اي هم‌چون «ويس و رامين» و «بيژن و منيژه» است كه ريشه در عصر اشكانيان دارد و حاصل تلفيق طبع هنرپردازانه و باريك‌انديشانه‌ي خنياگران با روح حماسي و رزمي اشكانيان است كه در آن‌ها بزم‌خواهي و شادخواري و دل‌دادگي‌هاي اشرافيانه‌ي ويژه فرهنگ «رزمي و بزمي» اشكاني به خوبي بازتاب يافته است.
دوران اشكانيان، خاستگاه پربار و توان‌مند ادبيات رزمي و بزمي و غنايي و خنيايي ايران است در حالي كه دوران بعد (ساسانيان) با برچيده شدن نسبي آزادي‌هاي اجتماعي و مذهبي، چنين ادبياتي به فراموشي گراييد و ادبيات ديني و اندرزي و شاهانه جانشين آن شد. ادبيات ايران پس از اسلام، در بخش ادب حماسي (شاه‌نامه‌ها) و ادب غنايي (اشعار تغزلي) به روشني از فرهنگ پربار اشكانيان كه خود بنيان‌گذاران چنين فرهنگ و ادبي بودند، سرچشمه مي‌گيرد.



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ عبدالحسين زرين‌كوب: «تاريخ مردم ايران» (ايران قبل از اسلام)، انتشارات اميركبير، 1373
ـ احسان يارشاطر (گردآورنده): «تاريخ ايران [كمبريج]» جلد سوم‌، بخش دوم، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1377
ـ جهانگير كوياجي: «آيين‌ها و افسانه‌هاي ايران و چين باستان»، ترجمه‌ي جليل دوستخواه، شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي، 1353
ـ محمد‌مهدي مؤذن‌جامي: «ادب پهلواني»، انتشارات قطره، 1379
ـ ذبيح الله صفا: «حماسه سرايي در ايران»، انتشارات فردوسي، 1374
ـ احمد تفضلي: «تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام»، انتشارات سخن، 1377



******

خويشاوندی زبان‌های ايرانی و اروپايی

در هزاره‌ي سوم پيش از ميلاد، قومي بزرگ متعلق به نژاد سفيد شمالي (Nordic) كه اعضاي آن ويژگي‌ها و مشخصه‌هاي زباني و فرهنگي و اجتماعي و ديني مشترك و يگانه‌اي داشتند، در سرزمين‌هاي وسيع دشت‌هاي جنوب روسيه، نواحي شرقي و فرودست رود Dniepr ، شمال قفقاز و غرب اورال مي‌زيستند. اين قوم بزرگ كه اينك آن را به نام «هندواروپاييان» مي‌شناسيم، در سده‌هاي بعد، به تدريج دست به مهاجرت‌هاي گسترده‌اي زده و بخش‌هاي بزرگي از سرزمين‌هاي آسيا و اروپا را به دست آوردند [گيرشمن، ص 9 و 4 ـ 52؛ بهار (1352)، ص هفده؛ بهار (1376)، ص6 ـ 385؛ فروشي، ص پنج].
طبيعي است كه اقوام هندواروپايي پس از مهاجرت و پراكندگي، به تدريج و به سبب اوضاع ويژه‌ي زيستگاهي خود و پيوند با اقوام بومي، دچار تغيير و تحول در آيين‌ها و فرهنگ و مشخصه‌هاي اصيل خود شده باشند؛ اما اين دگرگوني‌ها و تحول‌ها هرگز بدان حد نبوده است كه بتواند ريشه‌ها و ميراث اصيل هندواروپايي آنان را يكسره محو و نابود كند. اما آن ميراث مشترك اقوام هندواروپايي كه بيش از موارد و عناصر ديگر از آسيب و اثرات طبيعي و تاريخي در امان مانده و هنوز نشانه‌هايي برجسته از دوران وحدت و يك‌پارچگي نخستين اقوام هندواروپايي را در خود محفوظ داشته است، «زبان» است. زبان‌هاي كهن و نويي كه ملل مختلف متعلق به تبار هندواروپايي به آن سخن گفته و يا مي‌گويند، نه تنها داراي ساختار دستوري همانندي است، بل كه حاوي انبوهي از واژگان مشترك و مشابه است كه تفاوت ميان آن‌ها گاه در حد كم يا زياد بودن يك حرف يا يك صوت است.
پژوهش‌گران و زبان‌شناسان در طول يك سده‌ي اخير، با اتكا به پيوستگي و همانندي زبان‌هاي ملل هندواروپايي تبار، موفق به بازسازي زبان اصيل هندواروپايي (يعني زبان اصلي و نخستين قوم هندواروپايي پيش از جدايي و پراكندگي) شده‌اند.
شاخه‌هاي عمده‌ي خانواده‌ي زبان‌هاي هندواروپايي در غرب عبارت است از زبان‌هاي: ژرمني، سلتيك، يوناني، بالتو ـ اسلاويك، ارمني و آلبانيايي كه هر كدام داراي زير شاخه‌هاي جداگانه‌اي است.
شعب اصلي خانواده‌ي زبان‌هاي هندواروپايي در شرق عبارت است از زبان‌هاي : هندوايراني، تخاري (در آسياي ميانه) و آناتوليايي. زبان‌هاي ايراني كهن شامل زبان‌هاي اوستايي و پارسي باستان مي‌باشد و زبان‌هاي ايراني ميانه و نو شامل زبان‌هاي پارتي، پهلوي، سغدي، خوارزمي، بلخي، ختني، استي (Oseti)، فارسي، كردي، بلوچي، تاجيك، پشتو و… است. زبان‌هاي كهن هندي شامل زبان‌هاي سنسكريت و پراكريت مي‌باشد و زبان‌هاي آناتوليايي زبان‌‌هاي هيتي، ليديه، ليكيه، فريژيه و… را در برمي‌گيرد [ميراث ايران، ص 319؛ http://iranianlanguages.com/indo-european.htm].
در ميان كل زبان‌هاي هندواروپايي، زبان‌هاي اوستايي و سنسكريت جزء كهن‌ترين اعضاي اين خانواده‌اند.
براي مقايسه‌ي زبان‌هاي ايراني با زبان‌هاي اروپايي به منظور شناسايي و نمودن واژگان مشترك و مشابه، به ويژه زبان‌ اوستايي معياري مهم است چرا كه به لحاظ قدمت و اصالت، از ديگر زبان‌هاي ايراني پيشين‌تر و برتر است. بر اين اساس، در ادامه‌ي اين مطلب، به برخي همانندهاي بسيار نزديك زبان‌ اوستايي با زبان انگليسي اشاره مي‌شود. زبان فارسي با وجود آن كه يكي از جوان‌ترين اعضاي خانواده‌ي زبان‌هاي هندواروپايي است و به تحقيق، ساييده‌ترين و پيراسته‌ترين عضو اين گروه است (مانند واژه‌ي اوستايي Khshathra كه در زبان فارسي مبدل به «شاه» شده؛ و يا واژه‌ي اوستايي Khvarenah كه در فارسي تبديل به «فر» گرديده است و چنين حدي از روند سايش و چكيدگي، در ميان ديگر زبان‌هاي نو هندواروپايي، بي‌نظير است) و در برابر زبان‌هاي بومي و بيگانه نيز بسيار نرمش‌پذير بوده است، اما هنوز شمار زيادي از واژگان اصيل و مشترك با ديگر زبان‌هاي هندواروپايي در آن موجود و قابل مشاهده است:
* انگليسي: Now = اوستايي: Nu = فارسي: كنون، اكنون
* انگليسي: Father = اوستايي: Patar = فارسي: پدر
* انگليسي: Mother = اوستايي: Matar = فارسي: مادر
* انگليسي: Doughter = اوستايي: Dugedar = فارسي: دختر
* انگليسي: Brother = اوستايي: Bratar = فارسي: برادر
* انگليسي: ‍Path = اوستايي: Pathan = فارسي: راه
* انگليسي: Preis = اوستايي: Pereska = فارسي: بها
* انگليسي: Name = اوستايي: Naman = فارسي: نام
* انگليسي: Inter = اوستايي: Antare = فارسي: اندر
* انگليسي: Star = اوستايي: Star = فارسي: ستاره
* انگليسي: Thou = اوستايي: Tum = فارسي: تو
* انگليسي: Three = اوستايي: ‏Thri = فارسي: سه
* انگليسي: Devil = اوستايي: Daeva = فارسي: ديو
* انگليسي: Cow = اوستايي: Gao = فارسي: گاو
* انگليسي: He = اوستايي: He = فارسي: او
* انگليسي: Ice = اوستايي: Isi = فارسي: يخ
* انگليسي: Jinni = اوستايي: Jaini = فارسي: جن
* انگليسي: Not = اوستايي: Noit = فارسي: نه
* انگليسي: Upper = اوستايي: Upara = فارسي: ابَر
* انگليسي: Immortal = اوستايي: Ameretat = فارسي: امرداد، مرداد (بي‌مرگ)
* انگليسي: Fresh = اوستايي: Frasha = فارسي: تازه


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ بهار، مهرداد (1376): «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه
ـ بهار، مهرداد (1352): «اساطير ايران»، انتشارات بنياد فرهنگ ايران
ـ فروشي، بهرام: «ايران‌ويج»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374
ـ گيرشمن، رومن: «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ي محمود بهفروزي، انتشارات جامي، 1379
ـ «ميراث ايران»: زيرنظر ا.ج. آربري، ترجمه‌ي احمد بيرشك و ديگران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1346

سرودهای زرتشت

سنت سرايش و خوانش اشعار حاصل از كشف و شهود در ميان روحانيان جوامع هندوايراني و چه بسا هندواروپايي، امري رايج و البته بسيار ارزش‌مند و مقدس بوده است. در واقع توان سرودن اشعاري شيوا و زيبا و نغز در تحليل جهان هستي و ستايش خدايان و بيان روابط و نظامات قدسي حاكم بر گيتي، ويژگي برجسته و كرامت عمده‌ي يك روحاني بوده است. اين اشعار نغز (كه در زبان اوستايي «مانثره / Manthra» ، در زبان سنسكريت «مانترا / Mantra» و در زبان پهلوي «مانسر / Mansar» خوانده مي‌شود) در عصر نبود خط و نوشتار، تنها ابزار و رسانه‌ي ارائه و جابه‌جايي و نقل انديشه‌ها و گفتمان‌هاي جوامع باستاني در طي نسل‌هاي پياپي بوده و محتوايي آكنده از بينش اسطوره‌اي و پيام‌ها و آموزه‌هاي ديني و كيهان‌شناختي داشته است. مانثرن(Manthran)ها و زئوتر(Zaotar)ها دو گروه از روحانيان هندوايراني بودند كه بيش از ديگران با هنر مقدس سرايش اشعار اشراقي سروكار داشتند و واعظان و آموزگاران الاهيات و آيين‌هاي ديني در قالب ابياتي بديع و شورانگيز، براي مخاطبان مشتاق خويش بودند. زرتشت كه خود يك مانثرن و زئوتر بود (يسن32/13 و يسن33/6) با اين سنت به خوبي آشنايي و بر آن تسلط كامل داشت. «گاهان» اثر منظوم زرتشت، دنباله‌رو همان سنت كهن سرايندگي روحانيان هندوايراني است (بويس1377، ص 82 و 100؛ بويس1376، ص 21 به بعد).
منظومه‌ي «گاهان» مجموعه‌اي از اشعار اشراقي زرتشت در پي تعمق و مراقبه بر روي جهان هستي و ماهيت و منشاء آن، چگونگي آفرينش و روابط انسان و جهان با نيروهاي قدسي و مينوي‌ست. اشعاري كه زرتشت ‌آن‌ها را در خلوت خويش با خداي خود بازگفته و با آميزه‌اي از آرايه‌ها و صور خيال و استعارات ظريف، بر زبان آورده و بعدها، مجموعه‌ي آن‌ را به صورت متني پايه، براي تحقق ارتباط نزديك و قلبي مؤمنان با نيروهاي قدسي و مينوي هستي (يعني امشاسپندان و ايزدان)، فراهم آورده و به يادگار نهاده است.
واژه‌ي مفرد «گاه» (به اوستايي: «گاثا / Gatha»؛ به پهلوي: «گاس / Gas» و به فارسي: «گاه» ؛ جمع آن: گاهان) به معناي سرود و شعر است و اصطلاحاً به مجموعه اشعار اوستايي زرتشت اطلاق مي‌گردد. گاهان مشتمل بر هفده سرود (يا: هات) از هفتاد و دو سرود كتاب «يسنَ / Yasna» است كه شامل 238 بند، 896 بيت و 5560 واژه مي‌باشد. اين هفده سرود گاهان به پنج بخش تقسيم مي‌گردد:
1 ــ «اهونويتي / Ahunavaiti» : شامل 7 سرود؛ از يسن 28 تا يسن 34
2 ــ «اوشتويتي / Ushtavaiti» : شامل 4 سرود؛ از يسن 43 تا 46
3 ــ «سپنتامينيو / Spentamainyu» : شامل 4 سرود؛ از يسن 47 تا 50
4 ــ «وهوخشثرَ / Vohuxshathra» : شامل يسن 51
5 ــ وهيشتويشتي / Vahishtoishti» شامل يسن 53
اثر ديگر زرتشت كه داراي همان اصالت و قدمت گاهان است، يسن «هفت هات» (به اوستايي: Haptanghaiti) نام دارد و شامل يسن 35 تا 41 است. اكنون چند دهه‌اي‌ست كه تعلق اين مجموعه به زرتشت اثبات شده است (بويس1377، ص 96، 100و 135 به بعد).
هفت هات نه چون گاهان كه منظوم و تك‌گويانه است، اثري منثور و سامان‌مند است كه هدف زرتشت از تقرير آن، ايجاد دعاهايي ثابت و رسمي براي كاربرد و بهره‌بري در مراسم عبادي و آييني بوده است. نثر عالي و درخشان هفت هات كه مناسب براي تلاوت منظم در آيين‌هاي ديني بوده، البته با نظم استادانه و ظريف گاهان تفاوت دارد اما فخامت كلامي و محتوايي هر دو اثر نشان دهنده‌ي تصميم و عمل شخص زرتشت در تعيين و تمهيد دعاهايي مناسب براي استفاده و تلاوت در مراسم و آيين‌هاي ديني خود مي‌باشد.
چند نمونه از ابيات گاهان بر اساس ترجمه‌ي خودم:
يسن28 / بند 1: اي مزدا! با دست‌هاي برافراشته در نماز، اين را خواستارم [از براي] ياري [كه بتوانم] نخست با همه‌ي كردارهاي سپند مينو ـ اي اشه! ـ خرد نيك و روان گاو را خشنود كنم.
يسن33 / بند 3: اي اهوره! كسي كه بهترين نيكي را براي [مرد] اشون (Ashavan؛ پيرو اشه يا قانون ناظمه‌ي الاهي) ــ چه دوست باشد يا هموند يا خويشاوند ــ بورزد يا از گاو نگاهباني كند، [جايگاه او] در دشت اشه و وُهومَن (= بهشت) خواهد بود.
يسن51 / بند1: شهرياري آرماني نيك (= ارض ملكوت) بهره‌ي [كسي‌ست كه] بيش‌ترين ياري را به جاي آورد و براي ايژه (Izha؛ ايزد يا مينوي قرباني) و اشه فراهم سازد. اي مزدا! اينك ما بهترين كردارها را [براي شما] بورزيم.
يسن53 / بند 1: بهترين خواسته از زرتشت سپيتامه شنيده شده است. اين كه مزداي اهوره به واسطه‌ي اشه به او زندگي همواره خوب بخشيده است، و نيز به آن‌هايي كه گمراه‌گر بودند [اما اينك] گفتارها و كردارها [ي درست] را از دين نيك‌اش آموخته‌اند.
چند نمونه از يسن هفت هات بر اساس ترجمه‌ي خودم:
يسن35 / بند 6 : آن چه كه مردي يا زني دانست كه درست و نيك است، بر اوست كه آن را آشكار كند و به جاي آورد و آن را به ديگران بفهماند تا آن را چنان كه هست بورزند.
يسن 36 / 5 : اي مزداي اهوره! تو را نماز مي‌بريم و سپاس مي‌گزاريم. با همه‌ي انديشه‌هاي نيك، با همه‌ي گفتارهاي نيك و با همه‌ي كردارهاي نيك به تو تقرب مي‌جوييم.
يسن39 / بند 2: روان جانوران اهلي و وحشي را مي‌ستاييم. روان اشونان را هر جا كه زاده شده باشند مي‌ستاييم؛ مردان و زناني كه دين نيك‌شان [بر دروغ] پيروز مي‌گردد يا خواهد گرديد يا گرديده است.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ بويس، مري (1376): «تاريخ كيش زرتشت»، جلد يكم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارت توس
ـ بويس، مري (1377): «چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه




عنوان مقاله‌ي ويژه‌ي هفته‌ي آينده: «كورش كبير»

کورش کبير (بخش نخست)

1- درآمد
گروهي از اقوام آريايي دام‌دار و جنگ‌سالار ـ كه پيش‌تر، دسته‌هايي از آنان در هزاره‌ي دوم پيش از ميلاد از سرزمين‌هاي متعلق به حوزه‌ي تمدني «آندرونُو» Andronovo واقع در دشت‌هاي آسياي ميانه برخاسته [بويس (1377)، ص50 به بعد؛ بهار (1376)، ص387 به بعد؛ بهار (1352)، ص هفده به بعد] و به جلگه‌ي سند و خاورميانه مهاجرت كرده بودند [گيرشمن، ص52؛ كمرون، ص16،70،7ـ 106؛ دوشن‌گيمن، ص22؛ بويس (1375)، ص17؛ بويس (1376)، ص9ـ 28؛ بويس (1377)، ص64ـ 58 ] ـ در هزاره‌ي نخست پيش از ميلاد به داخل نَجد ايران ره‌‌سپار شدند [كمرون، ص107؛ بويس (1375)، ص17؛ بويس (1377)، ص68 و64؛ هينتز (1376)، ص 164؛ فراي، ص112؛ گيرشمن، ص64؛ بهار (1376)، ص388؛ زرين‌كوب، ص69 به بعد؛ هوار، ص28]. بخشي از اين اقوام آريايي كه «ماد» خوانده مي‌شدند، در مركز و غرب نجد ايران (حدود استان‌هاي همدان و كرمانشاه كنوني) سكونت يافتند و با اقوامي بومي هم‌چون «مانا» Manaها، «اليپي» Ellipi‌ها، و سپس «كيمري» Kimeri‌ها و «سكا»Saka هاي مهاجر درآميختند و با از ميان برداشتن قدرت ويران‌گر «آشور»، سرانجام توانستند نخستين حكومت مستقل و نسبتاً استوار آريايي‌ها را در خاورميانه، تشكيل دهند.
دسته‌ي ديگري از اين اقوام آريايي كه «پارس» نام داشتند، پس از مدتي مجاورت و ارتباط با دولت پُرتوان «اورارتو» Urartu در جنوب و جنوب‌غرب درياچه‌ي اروميه [كمرون، ص108؛ گيرشمن، ص82 و 112؛ هينتز (1376)، ص164؛ هينتز (1380)، ص3ـ52؛ كُخ، ص11]، سرانجام در جنوب غرب نَجد ايران به سرزمين باستاني «ايلام» راه يافتند (سده‌ي 8 پ.م.) [بريان، ص76؛ كمرون، ص136؛ گيرشمن، ص81 و 109؛ كورت، ص29؛ داندامايف، ص133 به بعد؛ هينتز (1376)، ص164؛ بويس (1375)، ص22؛ كُخ، ص2ـ 11؛ آميه، ص70؛ هوار، ص40] و پس از سال‌ها هم‌زيستي و هم‌كاري مسالمت‌آميز و پُرثمر با ايلاميان، فرهنگ و تمدني متناسب با موقعيت جديد خويش در نجد ايران و خاورميانه فراهم آوردند و پشتوانه‌ها و سرمايه‌هاي بايسته‌ي مادّي و معنوي را ـ كه منجر به شكل‌گيري يك امپراتوري عظيم گرديد ـ به دست آورده و اندوختند [بريان، ص6 ـ 65، 4ـ82، 96؛ آميه، ص73؛ هوار، ص96]. «كورش» (به پارسي‌باستان: Kûruš؛ به تلفظ ايلامي: Kuraš؛ به تلفظ يوناني: Cyrus) شاهنشاه و بنيان‌گذار امپراتوري «هخامنشي»، به اين قوم تعلق داشت.
2- كورش؛ از امارت تا امپراتوري
به گواهي اسناد باستاني، نياكان كورش (پدر: كبوجيه‌ي يكم؛ پدربزرگ: كورش يكم؛ نيا: چيش‌پيش[Čišpiš]) فرمان‌روايان يكي از ايالت‌هاي مهم و باستاني سرزمين ايلام به نام «انشان»Anšan (بعداً: «پارسَ»Pārsa) بودند [استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص368؛ فروشي، ص84 )؛ مُهر كورش‌يكم (كورت، ص 29)؛ گزنفون: كورش‌نامه (پيرنيا، ص244؛ وحيدمازندراني، ص4،323) كه به پادشاهي پدر كورش تصريح مي‌كند. {ايالت انشان كمابيش در محدوده‌ي استان فارس واقع بوده و مركز آن «شهر انشان»، در مرو‌دشت كنوني قرار داشته است. بخش‌هايي از ويرانه‌هاي اين شهر در محل «تَل مَليان» (در 46 كيلومتري شمال شيراز) به دست آمده است: هينتز(1380)، ص1ـ62؛ كخ، ص12؛ و نيز: http://home.columbus.rr.com/malyan/index.html }]. به نظر مي‌رسد كه پارس‌ها پس از مدت‌ها هم‌زيستي و هم‌كاري با ايلاميان و حتا دولت آن، سرانجام، هم با نفوذ و اسكان تدريجي و هم در پي فتوح و پيكارهايي، موفق گرديدند كه شهرها و مناطق عمده‌اي را در ايالت ايلامي انشان ـ كه كمابيش منطبق بر استان فارس كنوني بود ـ در اختيار گيرند و سپس، با افول قدرت مركزي ايلام در پي تهاجمات ويران‌گرانه‌ي آشور و نيز درگيري‌هاي داخلي دولت آن، به رهبري نياكانِ كورش امارت و پادشاهي مستقل و خودگرداني را در اين ناحيه (ايالت انشان) و نواحي مجاور آن، تشكيل دهند [بريان، ص75، 4 ـ82، 96؛ كمرون، ص7ـ 136؛ كورت، ص9ـ 28؛ گيرشمن، ص11ـ 109؛ داندامايف، ص6 ـ 135؛ كُخ، ص13؛ آميه، ص73؛ پيرنيا، ص1ـ 230؛ زرين‌كوب، ص97؛ بويس (1375)، ص40].
كورش فرزند «كبوجيه»‌ي يكم Kabûjiya I [به تلفظ يوناني:Cambyses ] شاهِ انشان (559 ـ 585 پ.م.) بود [اسناد كُهني كه به پادشاهي كبوجيه‌ي‌يكم ـ پدركورش‌بزرگ ـ بر «انشان/ پارس» تصريح مي‌كنند، چنين‌اند: استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص8 ـ 376؛ فروشي، ص84) و گزنفون (پيرنيا، ص244؛ وحيدمازندراني، ص4). برخي از منابع {هردوت (پيرنيا، ص234)؛ گزنفون (پيرنيا، ص244؛ وحيدمازندراني، ص4)؛ ديودور سيسيليايي (پيرنيا، ص259)} مدعي‌اند كه «ماندانه» Mandane دختر ارشتي‌وييگَ (آستياگ)، همسر كبوجيه‌ي‌يكم و مادر كورش‌بزرگ بوده است، اما به نظر مي‌رسد كه اين ادعا به لحاظ گاه‌شماري مردود باشد؛ چرا كه بر اساس اين روايات، زادسال كورش ـ كه پسر ماندانه دانسته شده ـ در حدود 583 پ.م. برآورد مي‌گردد اما تحقيقاً كورش حدود 601 پ.م. زاده شده است و از اين رو، در آن زادسال برآورده شده، كورش در واقع هجده سال داشته است {هينتز (1380)، ص106}] كه پس از پدر به مقام امارت انشان (پارسَ) دست يافت: 559 پ.م. [كهن‌ترين اسنادي كه به پادشاهي كورش بر «انشان» تصريح مي‌كنند، چنين‌اند: استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص8 ـ 376؛ فروشي، ص84)؛ سال‌نامه‌ي نبونيد (پيرنيا، ص260)؛ رؤيانامه‌ي نبونيد (پيرنيا، ص204)].
كورش در آستانه‌ي برپايي امپراتوري جهان‌گير خود، استوار و متكي بر سازمان دولتي و اجتماعي، ديوان‌سالاري، سپاه و مدنيتي درخشان و پيش‌رفته و نه بَدوي بود كه در پي سده‌هايي ميان‌كُنش با تمدن‌هاي برجسته‌ي نَجد ايران و ميان‌رودان، و به ويژه ايلام به دست آمده بود [بريان، ص66، 4ـ82، 96؛ آميه، ص73؛ فراي، ص99]، در رويارويي و ارتباط با دولت‌هاي مقتدر مجاور، از اعتماد به نفس و اراده‌ي برتري‌جويانه‌ي والا و بي‌مانندي برخوردار بود و اين امر، نَويد تحولات و روي‌دادهاي جديدي را در منطقه مي‌داد.
كورش پس از نزديك به يك دهه فرمان‌روايي بر انشان و سامان‌دهي امور داخلي دولت و سرزمين خويش، در خود آن توانايي را ديد كه به توسعه‌جويي ارضي بپردازد و با مجموعه اقداماتي سياسي‌ ـ نظامي، پايگاه و جايگاه پوياتر و فعال‌تري را به امارت خود در عرصه‌ي خاورميانه ببخشد. بدين ترتيب بود كه كورش نخست در رويارويي با دولت ماد قرار گرفت.
3- كورش و ارشتي‌وييگَ
درگيري‌هاي مرزي ميان انشان و ماد، در پي عمليات توسعه‌جويانه‌‌ي دولت كورش و احتملاً با تصرف سرزمين «گوتيوم» Gutium [استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص367؛ فروشي، ص83)] كه در جوار مرزهاي ماد بود و فتح آن تهديدي عليه متصرفات ماد به شمار مي‌آمد، و نيز ظن ارشتي‌وييگ (آستياگ) به هم‌دستي انشان با بابل براي تصرف منطقه‌ي راه‌بُردي «حران / Harran» [بريان، ص103؛ گيرشمن، ص104، 115؛ كمرون، ص169]، و شايد تلاش وي براي اعمال سلطه بر قلم‌رو پارس‌ها، زمينه‌ها و انگيزه‌هاي نخستين درگيري گزارش شده‌ي كورش را با دولتي ديگر (ماد) پديد آورد [هردوت (پيرنيا، ص9ـ 238) مي‌گويد كه نبرد ماد و پارس در پي شورش و اعتراض كورش عليه سلطه و حاكميت ماد‌ها بر پارس‌ها و به جهت آزادي و رهايي از بندگي مادها بوده است. پيش‌تر، هردوت (پيرنيا، ص 184) ادعا مي‌كند كه « فرَوَرتي/ Fravarti» {به يوناني: Phraortes} فرمان‌ده مادها (653 ـ 675 پ.م.)، توانسته بود پارس‌ها را فرمان‌بُردار و باج‌گزار خود نمايد؛ اما دانسته‌هاي مستقيم تاريخي ما بر خلاف تصويرسازي و ادعاي مورخان يوناني و لاتيني، گوياي آن است كه دولت ماد در بخش عمده‌اي از تاريخ خود نه يك امپراتوري متمركز و واحد، بل كه اتحاديه‌اي از قبايل متعدد آريايي و بومي ـ و به لحاظ اين ويژگي ـ فاقد نهادهاي پايدار و ريشه‌دار حكومتي و تمدني بوده است؛ از اين رو نمي‌توان تصور كرد كه دولت فرضي ماد در زمان فرورتي توانسته باشد شهرياري مقتدر پارس‌ها را در جنوب‌غرب نجد ايران و در ميان نفوذ آشور و ايلام و بابل بر آن ناحيه، باج‌گزار و فرمان‌بردار خود ساخته باشد و يا فرضاً، الگوهايي حكومتي و تمدني خود را به پارس‌ها منتقل كرده باشد {چنان كه پيش‌ترها اين گونه انگاشته مي‌شد}. از سوي ديگر، اسناد آشوري متعلق به همان عصر، برخلاف توصيف هردوت از فرورتي (و حتا پيش از آن: ديااكو) كه وي را پادشاه يك امپراتوري مقتدر و متمركز نشان مي‌دهد، او را فراتر از سركرده‌ي چند گروه شورشي ماد و مانا و كيمري ـ كه در ولايات آشوري تاخت‌وتاز مي‌كردند ـ و سرانجام در گم‌نامي نيز كشته شد، نمي‌داند{بريان، ص5 ـ 92؛ كورت، ص4 ـ 31}. بنا بر اين با مردود بودن فرمان‌برداري پارس‌ها از دولت ماد، موضوع انقلاب و شورش كورش عليه سلطه‌ي ماد نيز منتفي مي‌باشد.].
پادشاه ماد (550 ـ 585 پ.م.) «ارشتي‌وييگَ»*Aršti-vaiga [به تلفظ بابلي: Ištuvgēu؛ به تلفظ يوناني: Astyages] با افزايش تنش‌ها و خصومت‌ها ـ كه براي دولت ماد مخاطره‌آميز مي‌نمود ـ لشكركشي به انشان را رسماً آغاز نمود. تهاجم طولاني مدت ماد به انشان و درگيري ظاهراً سه ساله‌ي آن دو [بريان، ص103؛ پيرنيا، ص261] هيچ دست‌آورد مثبتي براي دولت ماد نداشت تا سرانجام در 550 پ.م. هنگامي كه ارشتي‌وييگَ شخصاً رهبري لشكركشي بزرگي را عليه انشان به دست گرفته بود، گروهي از فرمان‌دهان خسته از جنگِ سپاه وي كه گويا از پيش با كورش تباني كرده بودند، او را بازداشت و تحويل كورش نمودند [سال‌نامه‌ي نبونيد (همان، ص260)؛ هردوت (همان، ص239)]. با دست‌گيري پادشاه ماد، سپاه وي تاب ايستادگي نياورد و در اندك زماني شكسته و پراكنده، و راه پاتك كورش تا قلب سرزمين ماد گشوده شد. با سركوب واپسين نيروهاي وفادار ارشتي‌وييگ در بيرون و درون «هگمتانَ» Hagmatāna [= همدان؛ به تلفظ يوناني: Ecbatana] (پاي‌تخت ماد)، سرزمين ماد يك‌سره به دست كورش افتاد [سال‌نامه‌ي نبونيد (همان‌جا)؛ رؤيانامه‌ي نبونيد (همان، ص205)؛ هردوت (همان، ص 239)؛ كتزياس (پيرنيا، ص240)] و گنجينه‌هاي كاخ آن به مركز دولت كورش (شهر انشان)، منتقل گرديد [سال‌نامه‌ي نبونيد (همان جا)].
ارشتي‌وييگ پادشاه ماد كه اينك از تخت حكومت خويش فروافتاده بود، بدون آسيب ديدن، به اقامت‌گاهي شايسته در ناحيه‌ي گرگان تبعيد شد [هردوت (همان، ص239)؛ كتزياس (همان، ص240)؛ ژوستن (پيرنيا، ص260)] و قلم‌رو سلطنت وي از شرق نجد ايران تا ارمنستان و آناتولي به زير فرمان كورش درآمد و به مرزهاي انشان (پارسَ) افزوده شد. اما وجود پيوند و نزديكي قومي‌ ـ فرهنگي ميان مردم پارس و ماد و تبليغات متكي بر آن كه به منظور مشروعيت‌زايي و ايجاد مقبوليت و ثبات سياسي براي شاه جديد و فاتح ترتيب داده شده بود، كورش را به عنوان وارث قانوني و مشروع حكومت ماد، در پي عزل ارشتي‌وييگ، نمودار و معرفي ساخت [بريان، ص106؛ داندامايف، ص137؛ زرين‌كوب، ص107، 116]. اين راه‌بُرد سياسي‌ ـ ايدئولژيك برجسته و منحصر به فرد جهت مشروعيت‌زايي براي شاه فاتح، و خودي و قانوني نمودن حكومت و حاكميت وي بر اقوام مغلوب، در مورد تمام فتوح آينده‌ي كورش نيز به كار بُرده شد و البته بازخورد و دست‌آوردي بسيار مثبت و مفيد براي فاتح مقتدر پارسي در پي داشت. براي نمونه، اين روش در مورد ماد آن چنان كارايي داشت كه تا صدها سال در نظر مورخان يوناني، دولت پارس و ماد يگانه مي‌نمود و هخامنشيانِ نخستين، شاهان ماد دانسته مي‌شدند [داندامايف، ص137؛ پيرنيا، ص8 ـ207].

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ آميه، پير: «تاريخ ايلام»، ترجمه‌ي شيرين بياني، انتشارات دانشگاه تهران، 1372
ـ بريان، پير: «تاريخ امپراتوري هخامنشيان»، ترجمه‌ي مهدي سمسار، انتشارات زرياب، 1378
ـ بهار، مهرداد (1352): «اساطير ايران»، انتشارات بنياد فرهنگ ايران
ـ بهار، مهرداد (1376): «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه
ـ بويس، مري (1375): «تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس، جلد دوم
ـ بويس، مري (1376): «تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس، جلد يكم
ـ بويس، مري (1377): «چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه
ـ پيرنيا، حسن: «تاريخ ايران باستان»، انتشارات دنياي‌كتاب‌ ـ افراسياب، 1378
ـ داندامايف، محمد: «ايران در دوران نخستين پادشاهان هخامنشي»، ترجمه‌ي روحي ارباب، انتشارات علمي و فرهنگي، 1373
ـ دوشن‌گيمن، ژاك: «دين ايران باستان»، ترجمه‌ي رؤيا منجم، انتشارت فكر روز، 1375
ـ زرين‌كوب، عبدالحسين: «تاريخ مردم ايران (ايران قبل از اسلام)»، انتشارات اميركبير، 1373
ـ فراي، ريچارد: «ميراث باستاني ايران»، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1368
ـ فروشي، بهرام: «ايران‌ويج»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374
ـ كُخ، هايدماري: «از زبان داريوش»، ترجمه‌ي پرويز رجبي، نشر كارنگ، 1376
ـ كمرون، جُرج: «ايران در سپيده‌دم تاريخ»، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365
ـ كورت، آملي: «هخامنشيان»، ترجمه‌ي مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1378
ـ گيرشمن، رومن: «تاريخ ايران؛ از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ي محمود بهفروزي، انتشارات جامي، 1379
ـ وحيدمازندراني، علي: «سيرت كورش كبير»، گزنفون، شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي، 1350
ـ هوار، كلمان: «ايران و تمدن ايراني»، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1379
ـ هينتز، والتر (1376): «دنياي گم‌شده‌ي ايلام»، ترجمه‌ي فيروز فيروزنيا، انتشارات علمي و فرهنگي
ـ هينتز، والتر (1380): «داريوش و پارس‌ها»، ترجمه‌ي عبدالرحمن صدريه، انتشارات اميركبير


******

کورش کبير (بخش دوم)

4- كورش و كرزوس
جابه‌جايي قدرت سياسي در داخل نَجد ايران در پي فتوح كورش، برخي دولت‌هاي ديگر را بدين گُمان انداخت كه در منطقه بي‌ثباتي و تزلزل سياسي پديد آمده و لذا مي‌توان با بهره‌برداري از فرصت به دست آمده، به تحركات و عمليات كشورگشايانه و توسعه‌جويانه پرداخت. چنين بود كه «كرزوس» Croesus پادشاه ليديه (546 ـ 568 پ.م.) با فروپاشيده ديدن دولت ارشتي‌وييگَ، بر آن شد تا قلم‌رو خود را كه در پي پيمان‌ صلح سال 585 پ.م. با دولت ماد، به سرزمين‌هاي غربي رود هاليس (Halys) محدود شده بود [هردوت (همان، ص200)]، به سوي شرق آن گسترش دهد و مانعي را در سر راه اين اقدام نبيند. بدين ترتيب، كرزوس لشكري آراست و با گذر از رود مرزي هاليس، كاپادوكيه (Cappadocia) را كه تا آن زمان بخشي از خاك ماد بود، به تصرف درآورد [هردوت (همان، ص270)؛ كورت، ص39؛ هوار، ص43].
كورش كه متكي به هوشياري و اراده‌اي والا و برخوردار از سپاهي ورزيده و سازمان‌يافته بود، در واكنش به تجاوز و تهاجم دولت نيرومد ليديه به سرزمين‌هاي غربي ماد ـ كه اينك بخشي از قلم‌رو پارس‌ها بود ـ درنگ نكرد و با سپاهيان خود ره‌سپار كاپادوكيه شد. كورش در زمستان 547 پ.م. در ناحيه‌ي پتريا (Pteria) با سپاه خود كه براي نخستين بار در آن دوران مجهز به ارابه‌هاي داس‌دار و بُرج‌دار و داراي شتر بود [گزنفون (پيرنيا، ص330، 347)] با نيروهاي متجاوز و مهاجم ليديه درآويخت [هردوت (همان، ص271)؛ هوار، ص44]. اما كرزوس كه سپاه‌اش در آستانه‌ي شكست و فروپاشي كامل قرار گرفته بود، ادامه‌ي نبرد را به سود خود نديد و لذا سريعاً‌ تا سارد (Sard) پاي‌تخت ليديه واپس نشست [هردوت (همان جا)]. كرزوس با اين گُمان كه دررسيدن سرماي سخت زمستان مانع از آن خواهد شد كه كورش به واكنش سريع دست زده و سپاه وي را تا سارد تعقيب كند، جنگ‌جويان‌اش را مرخص ساخت و در اين فرصت كوشيد كه ياري دولت‌هاي اسپارت و بابل و مصر را جلب كند [هردوت (همان، ص270، 272)؛ كورت، ص39؛ گيرشمن، ص120؛ هوار، ص44]. اما برخلاف تمام اين محاسبات و تصورات، كورش بي‌درنگ به سوي سارد روانه گشت.
كرزوس كه از حمله‌ي نامنتظر كورش سخت يكه‌خورده و از ياري متحدان‌اش نيز خبري نبود، با آشفتگي و سراسيمگي نيروهاي‌اش را ـ كه البته سوارهِ‌سپاه برجسته‌اي داشت ـ در دشت‌هاي واقع در شرق سارد روياروي سپاه كورش قرار داد. اما جنگ‌جويان ورزيده‌ي پارسي لشكر ليديه را به شدت شكسته و متلاشي ساختند و بازمانده‌ي نيروهاي ليديه را وادار به پناه‌جُستن در دژهاي سارد نمودند [هردوت (همان، ص272)]. كورش براي يك‌سره نمودن كار كرزوس، سارد را به محاصره گرفت و سرانجام با رخنه‌ي سپاه‌اش به داخل شهر (به روايت هردوت) و يا با تسليم شده اهالي سارد (به روايت كتزياس)، آن شهر گشوده شد و به تصرف فاتحان پارسي درآمد [كورت، ص39؛ گيرشمن، ص120؛ هوار، ص45؛ پيرنيا، ص273].
كرزوس پس از فتح سارد بازداشت گرديد ليكن بدون ديدن تعرضي، براي اقامت و گذران زندگي، تيولي در يكي از شهرهاي ليديه به او بخشيده شد [هردوت (همان، ص275)؛ ژوستن (همان، ص280)، بريان، ص112]. با گشوده شدن سارد، گنجينه‌ها و ثروت‌هاي عظيم و پرآوازه‌ي آن در اختيار كورش فاتح قرار گرفت و اينك او سرمايه‌هاي انبوهي را براي سامان‌دهي امپراتوري رو به گسترش خود در دست داشت.
اما پادشاه پارسي چون گذشته ـ و آينده ـ كوشيد تا براي استقرار و ثَبات مشروعيت حاكميت خود، سرزمين‌هاي مفتوح شده را از درون و با حفظ سنت‌هاي بومي اداره كند: وي ـ و به همين گونه، ديگر هخامنشيان ـ براي جلب رضايت و حمايت نهادهاي مذهبي اقوام مغلوب، در جهت نهادينه ساختن مشروعيت حاكميت خويش در پي تأييد و تصريح نهادهاي مذكور، خدمات و توجهات بسياري به معابد محبوب و مشهوري چون «دِلف» و «آپولون» روا داشت [بريان، ص116؛ بويس (1375)، ص8 ـ77] و از سوي ديگر، مديريت سطوح ميانه‌ي دولت و ديوانِ شهرهاي مفتوح را نيز به بوميان شايسته واگذار كرد [هردوت (همان، ص285)؛ بريان، ص115].
در بهار 546 پ.م. با ناآرام شدن اوضاع در مرزهاي شرقي امپراتوري در منطقه‌ي سكاها و باختر، كورش تداوم تثبيت سياسي و فتوح نظامي را به سرداران‌اش سپرد و خود به سوي مرزهاي‌هاي آن سوي امپراتوري ره‌سپار گرديد [هردوت (همان جا)؛ بريان، ص114]. در اين حين، فردي ليديايي به نام پكتياس (Paktyas) كه از جانب پادشاه فاتح به شهرباني (ساتراپي) سارد گماشته شده بود، سر به شورش برداشت و پادگان‌هاي پارسي را در سارد به محاصره گرفت. كورش كه در آن هنگام در همدان بود، با آگاهي از موضوع، بي‌درنگ سرداري مادي به نام مازارِس (Mazares) را به سركوبي اين شورش گماشت و گسيل داشت. پكتياس كه در خود توان ايستادگي در برابر مازارس را نمي‌ديد، با دررسيدن آن سردار، سريعاً از مواضع خود واپس‌نشست و گريخت اما به زودي دست‌گير و مجازات گرديد [هردوت (همان، ص7 ـ 285)؛ كورت، ص40؛ هوار، ص45].
مازارس از آن پس مأموريت يافت كه فتوح امپراتوري را در آسياي صغير گسترش دهد. تا آن زمان برخي از اقوام ساكن در شهرهاي يوناني‌نشين اين ناحيه، بدون درگيري و خون‌ريزي، فرمان‌بُرداري از امپراتور فاتح را پذيرفته بودند. هم‌چون ميلت (Milet) و نيز اهالي جزاير سامُس (Samos) و خيوس (Chios) كه در هيچ اتحادي عليه كورش وارد نشدند [هردوت (همان، ص283)]. مازارس در دوران فرمان‌دهي خود بر عمليات فتوح، مناطق يوناني‌نشين پرين (Prien)، مِ‌آندر (Meandre) و مگنزيا (Magnesia) را گشود [هردوت (همان، ص287)؛ كورت، ص40؛ گيرشمن، ص120]. پس از وي، «هارپاگ» سردار ديگر مادي فرمان‌دهي عمليات را بر عهده گرفت و يونيه (Ionie)، اِاُليان(Eolien)ها و دُريان(Dorien)ها را زير فرمان آورد و با استفاده از جنگ‌جوياني كه از اين اقوام دريافت داشته بود، بر كاريه(Carie)، ليكيه(Lycie) و پِداسيان(Pedasien)ها نيز چيره گشت و اهالي ثِ‌اُس (Theos) و فوسه (Phocce) را كه گروهي از آنان تهديد و تبليغ كرده بودند كه در برابر اشغال سرزمين‌شان دست به مهاجرت گروهي خواهند زد، با روش‌هاي سياسي وادار به تسليم كرد. بدين ترتيب تمامي سرزمين‌هاي آسياي صغير و يونانيان قاره‌اي ضميمه‌ي قلم‌رو امپراتوري كورش شدند [هردوت (همان، ص8 ـ387)؛ كورت، ص40 ـ 39؛ گيرشمن، ص120؛ هوار، ص45].
حضور كورش در مرزهاي شرقي و شمال شرقي و مجموعه عمليات نظامي وي در اين نواحي، منجر به گسترش مرزهاي امپراتوري در اين پهنه گرديد و پادگان‌هاي بسياري براي حفظ امنيت و استقرار حاكميت امپراتوري در اين ايالات نوگشوده برپا گرديد. به نظر مي‌رسد سرزمين‌هاي مفتوح كورش در نواحي شرقي و آسياي‌ميانه همان‌هايي باشد كه زماني بعد، داريوش بزرگ ميراث‌بَر حاكميت بر آنان شد: زَرَنگ، هرات، خوارزم، بلخ، سُغد، قندهار، سكاييه، ثَتَگو (θatagu) و رُخَج [داندامايف، ص138؛ بريان، ص1ـ 120؛ كورت، ص5 ـ44؛ هوار، ص46؛ پيرنيا، ص358؛ زرين‌كوب، ص122].
ظاهراً پس از يك‌سره شدن كار سارد بود كه كورش شهر «پاسارگاد» را به عنوان پاي‌تخت، جاي‌گزين شهر باستاني «انشان» نمود و به برآوردن كاخ‌ و پرديس و مجتمع‌هاي دولتي و مذهبي و مسكوني در آن پرداخت [بريان، ص218].




5 - كورش و نبونيد
با گسترش فتوح كورش از آسياي ميانه تا آسياي صغير، ديگر موازنه‌ها و معادلات سياسي در منطقه به‌هم‌خورده و وزنه‌ي قواي سياسي و نظامي خاورميانه به سمت شكل‌گيري يك قدرت واحد و مطلق، سنگيني مي‌كرد. اما هم‌چنان دولتي در اين ناحيه باقي‌ مانده بود كه نه از امپراتوري پارسي فرمان مي‌برد و نه توان برتري‌ جويي را بر آن داشت: بابِل.
وجود وضعيت نه‌جنگ‌ ـ نه‌صلح در روابط ميان دولت‌هاي بابِل و پارس(انشان)، تنش‌ها و اختلافاتي را پديد آورده بود كه پيشينه‌ي آن به چندين سال قبل از فتح نهايي بابِل در 539 پ.م. بازمي‌گشت. از ريشه‌ها و عوامل اين تنش و اختلاف مي‌توان به مواردي چون فتح شوش و برخي نواحي شرقي دجله مانند گوتيوم‌ ـ كه دولت‌هاي آن‌ها دست‌نشانده‌ي بابِل بودند ـ به دست كورش [بريان، ص125؛ كورت، ص36، 41] و نيز به قصد بابِل براي هم‌دستي با ليديه در جنگ عليه پارسي‌ها [هردوت (همان، ص272)؛ ژوستن (همان، ص280)؛ گزنفون (وحيدمازندراني، ص283، 323)] اشاره نمود.
سرانجام، افزايش تدريجي تنش‌ها اين دو دولت را به يك رويارويي تمام‌عيار كشانيد. در پاييز 539 پ.م. كورش نيروهاي رزمنده‌ي خود را در ايالت گوتيوم (واقع در ميانه‌ي رود‌هاي دياله و دجله) گردآورد و از آن جا [گزنفون (پيرنيا، ص320؛ وحيدمازندراني، ص224)؛ هردوت (همان، ص21ـ 315)] به سوي مواضع «نَبونيد»Nabu-naid [به تلفظ يوناني: Nabonidus] پادشاه بابِل (539 ـ 556 پ.م.) در اُپيس (Opis) واقع در كرانه‌ي دجله پيش‌روي كرده و نيروهاي بابِل را در آن منطقه يك‌سره شكسته و تارومار ساخت. با ادامه‌ي پيش‌روي كورش به سوي بابل، جنگ‌جويان ديگري از بابِل در سيپَر (Sippar) موضع گرفتند ولي با نزديك شدن و دررسيدن لشكر كورش، توان ايستادگي را در خود نديدند و از آن شهر عقب‌نشيني كردند. سيپَر بدون خون‌ريزي تسليم پادشاه فاتح گرديد: 10 اكتبر 539 پ.م. [سال‌نامه‌ي نبونيد‌ ـ‌كورش (پيرنيا، ص369)؛ كينگ، ص4 ـ272؛ داندامايف، ص141].
كورش براي فتح نهايي بابِل، «گَوبَروَ» Gaubarva (به تلفظ بابِلي: Gubaru و به تلفظ يوناني: Gobryas) فرمان‌دار ايالت گوتيوم را كه سپاه‌ او در خدمت‌اش بود [سال‌نامه‌ي نبونيد‌ ـ‌كورش (همان، 369)؛ داندامايف، ص147] براي اين منظور گزيده و به سوي شهر بابِل گسيل داشت. نيروهاي نبونيد در پاي باروهاي شهر با سپاه گَوبروَ درآويختند اما به سختي شكست يافته و به داخل دژهاي شهر پناه جُستند كه در پي آن، بابِل به محاصره گرفته شد [هردوت (پيرنيا، ص372)؛ گزنفون (همان، ص382)].
پس از چندي، با رخنه‌ي نيروهاي گَوبروَ به درون شهر، بابِل بدون كُشتار و خون‌ريزي و ابراز واكنش خاصي از سوي بابِليان ـ كه سودي در اين كار نمي‌ديدند ـ گشوده شد و شهر به طور مسالمت‌آميز به تصرف درآمد: 12 اكتبر 539 پ.م. [سال‌نامه‌ي نبونيد‌ ـ‌كورش (همان، ص369)؛ استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص368؛ فروشي، ص84)؛ كينگ، ص274؛ داندامايف، ص142]. در پي فتح بابِل، نبونيد نيز بازداشت و سپس به اقامت‌گاهي شايسته در كرمان تبعيد شد [بروس كلداني (پيرنيا، ص375)؛ كورت، ص43؛ هوار، ص47]. اما پسر و جانشين او «بِل‌شَراوصور» Belsharusur تا يك هفته هم‌چنان در برابر سپاه گَوبَروَ ايستادگي كرد تا سرانجام شكسته و كشته شد [سال‌نامه‌ي نبونيد ـ‌كورش (همان، ص369)].
كورش در 29 اكتبر به بابِل آمد و پس از ورود با استقبال و احترام گسترده‌ي انبوه مردم شهر و ساير نواحي روبه‌رو شد [استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص8 ـ367؛ فروشي، ص5 ـ84)]. وي براي برقراري آرامش و صلح در شهر، مؤكداً فرمان ممانعت از هر گونه غارت و تعدّي را داد و حتا به منظور پاس‌داشتن معابد و اماكن مقدس، به ويژه معبد بزرگ «اساگيلا» Esagila از هر تجاوز و دست‌بُردي، سربازان گوتي را به محافظت از آن‌ها برگماشت [سال‌نامه‌ي نبونيد‌ ـ‌كورش (همان، ص369)؛ كينگ، ص274؛ داندامايف، ص143]. هم‌چنين، كورش فرمان داد تا پيكره‌هاي خداياني كه در زمان نبونيد از معابد خود در سومر و اكّد به بابِل آورده شده بودند، به جايگاه‌هاي اصلي خود بازگردانند [سال‌نامه‌ي نبونيد‌ ـ‌كورش (همان جا)؛ استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص368؛ فروشي، ص85)].
با فروپاشي دولت نبونيد در بابِل، حكم تبعيد اقوام بازداشته شده در بابِل ـ مانند يهوديان ـ نيز لغو و منتفي گرديد و آنان توانستند به فرمان شاه جديد و فاتح، آزادي بازگشت به سرزمين‌هاي خويش را به دست آورند. مي‌توان گُمان برد كه در آن زمان براي جلب حمايت يهودياني كه ساكنان جاافتاده‌ي بابِل بودند، به منظور فتح كم‌دردسر آن شهر و نيز به جهت متعهد ساختن يهوديان به حاكميت شاهنشاه، چنين تبليغ شده بود كه پادشاه پارسي از بازسازي معبد ويران اورشليم پشتيباني خواهد كرد [عهد عتيق: كتاب‌ عزرا، باب اول، 2ـ4]. هر چند اين اعلام در واقع يك شعار بود و بازسازي آن محل ده‌ها سال بعد آغاز شد، ليكن صِرف اين بيان، و پيش از آن، آزاد گشتن يهوديان از تبعيد طولاني مدت‌شان در بابِل كه نتيجه‌ي طبيعي برافتادن دولت نبونيد بود، در نظر اين مردم نه روي‌دادي عادي و متعارف، بل كه حادثه‌اي استثنايي و معجزه‌اي نجات‌بخش از جانب خداوند و از طريق كورش جلوه كرد و انگيزه‌ي مبالغه‌گويي‌هاي بسياري گرديد [بريان، ص7ـ134؛ داندامايف، ص144؛ ويسهوفر، ص69؛ پيرنيا، ص377].
تبليغات طولاني مدت و كارآمد كورش عليه نبونيد، در فتح آرام و بدون خون‌ريزي بابِل و روي‌دادهاي پس از آن، بسيار مؤثر بود. نبونيد در دوران پادشاهي خود با ابراز توجهات فراوان به «سين»SIN خداي ماه «حَرّانيان» و نيز انتقال پيكره‌هاي خدايان شهرهاي «اور»Ur، «اوروك»Uruk و «اريدو»Eridu به بابِل، مردم و نهادهاي مذهبي بابِل را كه معتقد به «مردوك»Marduk خداي بزرگ بابِليان بودند، تا حدودي نسبت خود بدگُمان ساخت [بريان، ص127؛ داندامايف، ص141؛ گيرشمن، ص122]. با توجه به همين زمينه‌ها و وقايع بود كه كورش در تبليغات خود در پيش و پس از فتح بابِل، خويشتن را برگزيده‌ي دادگرِ خداوند (مردوك) اعلام نمود كه اينك با عزل شاه نالايق و نامؤمن بابِل (نبونيد) بر آن است تا به بهترين وجه، خدمت‌گزاري مردوك و نهادهاي مذهبي آن را به جاي آورده و شكوه و عظمت درخور بابِل را بدان بازگرداند [استوانه‌ي كورش (پيرنيا، ص8 ـ367؛ فروشي، ص5 ـ82)؛ بريان، ص30ـ127؛ داندامايف، ص142]. بدين گونه بود كه كورش با هم‌آهنگ كردن خويش با سنّت‌ها و مذهب بابل، مشروعيت مطلوبي را براي حاكميت و حكومت خود به دست آورد و به عنوان پادشاه قانوني و مشروع و خودي بابل ـ و نه بيگانه ـ معرفي و شناخته شد و در طي مراسم آييني شكوه‌مندي، مقام سلطنت بابل را به طور نمادين از دست پيكره‌ي مردوك، خداي بزرگ، دريافت داشت و به لقب «شاهِ كشورها، شاهِ بابل» خوانده شد و قانوناً و شرعاً در شمار پادشاهان بابل درآمد [بريان‌، همان جا؛ كورت، ص42؛ داندامايف، ص6ـ145؛ گيرشمن، ص122؛ پيرنيا، ص370].
با وجود فتح بابل به دست كورش، چون موارد ديگر، هيچ تغيير و تصرف عمده‌اي در اوضاع اجتماعي و اقتصادي آن ايجاد و اِعمال نشد بل كه نهادهاي مذهبي تأييد و مقامات محلي در سمت‌هاي خود ابقا گرديدند و از نخبگان بومي براي هم‌كاري با فرمان‌رواي جديد به گستردگي استفاده شد و گردش امور شهر به روال عادي و سابق خود ـ در عين مسالمت و امنيت ـ ادامه يافت [بريان، ص186 به بعد؛ كورت، ص3ـ42؛ كينگ، ص275؛ داندامايف، ص144].
در ابتداي فتح بابل حكومت نظامي آن بر عهده‌ي «گَوبروَ» سردار پيروز سپاه كورش بود تا آن كه «كبوجيه» پسر كورش طبق مراسم مذهبي بابل در جشن سال نو تاج‌گذاري كرد و قانوناً به عنوان «شاه بابل» شناخته شد: مارس 538 پ.م. اما اين شهرياري كم‌تر از يك سال و در بين سال‌هاي 7ـ 538 پ.م. برقرار بود. پس از كبوجيه، فردي پارسي كه او نيز «گَوبَروَ» نام داشت، به فرمان‌داري بابل ـ كه اينك تبديل به يك استان يا ايالت (ساتراپي) گرديده بود، گماشته شد [بريان، ص130؛ كورت، همان جا؛ داندامايف، ص143، 8 ـ 146؛ هينتز (1380)، ص122،30ـ126؛ پيرنيا، ص372].
اكنون با تصرف بابل و برافتادن دولت آن، سرزمين‌هايي گسترده از مرزهاي مصر تا دامنه‌هاي زاگرس كه زير فرمان دولت نو‌ ـ‌ بابلي نبونيد بود، چون ميراثي در اختيار كورش قرار گرفت و اقوام گوناگون و پُرشماري مانند آرامي‌ها، عبري‌ها، فلسطيني‌ها، سوري‌ها، عرب‌ها و… كه در اين پهنه سكونت داشتند، به قلم‌رو امپراتوري پارس پيوستند و بدين ترتيب كورش بر يكي از مهم‌ترين كانون‌ها تجاري و توليدي جهان باستان دست يافت [بريان، ص1ـ130؛ كورت، ص42؛ پيرنيا، ص9ـ 415].
البته نبايد از نظر دور داشت كه تسلط قطعي وكامل پارسي‌ها بر بخش‌هايي از اين منطقه ، تا زمان كبوجيه مقدور نگشت و همين امر باعث شد كه مسير و ره‌گذر لشكركشي كورش به مصر گشوده و آماده نباشد و اين عمليات گسترده‌ي نظامي در زمان حيات وي به انجام نرسد [بريان، ص40ـ 139].
6- واپسين روزهاي كورش
آن چه در باره‌ي ده سال پاياني شاهنشاهي كورش بر ما پيداست، تنها اطلاعاتي در مورد لشكركشي وي در سال 530 پ.م. عليه سكاهاي ساكن آسياي ميانه است كه در مرزهاي شرقي امپراتوري به غارت و تجاوز دست گشوده بودند. كورش در طي اين لشكركشي گسترده بر آن بود تا مهاجمان را تدريجاً واپس نشاند، اقوام سركش را به زير فرمان آورد و براي تثبيت فتوح، استحكاماتي را در مناطق پاك‌سازي شده يا نوگشوده برپاسازد.
آن چه كه از مجموع روايت‌هاي مورخان باستان برمي‌آيد، آن است كه واپسين عمليات نظامي كورش در اين زمان، عليه گروهي از سكاهاي آسياي ميانه و به ويژه «ماساگِت» (Massaget)هاي ساكن ماوراي سيحون بوده است [هردوت (همان، ص419 به بعد)؛ ژوستن (همان، ص440)؛ داندامايف، ص 2 ـ 151؛ پيرنيا، ص440 به بعد؛ زرين‌كوب، ص129]. هر چند گفته مي‌شود كه كورش در يكي از اين نبردها جان‌باخته است، ليكن روشن است كه وي در طي اين لشكركشي، پيروزي‌هايي در سركوبي و فرونشاندن سركشي‌ها و ناآرامي‌ها و گسترش فتوح در آسياي ميانه داشته و چندين قوم سكايي را به زير فرمان آورده است [پيرنيا، ص442؛ كتزياس (همان، ص425) در روايت خود به چنين فتوحي تصريح مي‌كند.]. به هر حال، طبق روايتي [كتزياس (همان جا)؛ كُخ، ص13] كورش در يكي از اين نبردها ـ كه شايد با ماساگت‌ها بوده ـ مجروح گرديد وپس از سه روز درگذشت: اوت530 پ.م.
پيكر وي در پاي‌تخت امپراتوري‌اش «پاسارگاد» و در آرام‌گاهي كه در زمان حيات وي ساخته شده بود، به خاك سپرده شد [بريان‌، ص2ـ141]. كورش در زمان حيات خود، كبوجيه را نام‌زد قطعي نيابت و جانشيني خود ساخته بود [هرودوت (همان، ص3ـ422)؛ گزنفون (همان، 436)؛ كتزياس (همان، ص425)] و پيشينه‌ي اين امر از زماني پيداست كه كبوجيه پس از فتح بابل به مقام «شاه بابل» به اشتراك با پدرش نايل شده بود [بريان، ص2ـ1091؛ بويس (1375)، ص97]. «بَرديا» پسر ديگر كورش ـ كه تاريخ نشان داد هرگز از اين جانشيني خشنود نبود ـ در آن زمان، شهربان (ساتراپ) ايالات ماد و ارمنستان و كادوسان بود [گزنفون (همان، ص436)].
7- اسطوره‌ي كورش
كورش در متن ادبيات افسانه‌اي و تاريخي جهان جاي‌گاهي بسيار درخشان و والا داشته و از وي به عنوان پادشاهي جوان‌مرد، خردمند، مداراجو، باشفقت، پارسا و سرانجام «مسيح‌وار» ياد شده است تا آن جا كه حتا امروزه گروهي نيز وي را نخستين بنيان‌گذار «حقوق بشر» مي‌دانند.
اما جداي از اين واقعيت تاريخي كه كورش با تكيه بر خردمندي و شايستگي و توانايي سياسي‌ ـ نظامي خويش و با پشتوانه‌ي مادّي و معنوي حاصل از سكونت و امارت ديرپاي قوم‌اش در سرزمين‌هاي ايلامي توانسته بود در اندك زماني مرزهاي امارت كوچك‌اش را در دامنه‌هاي زاگرس از آسياي ميانه تا آسياي صغير گسترش دهد، اَبَرقدرت‌هاي پُرآوازه‌ي خاورميانه را به زانو درآورد و نخستين امپراتوري جهان را بر پايه‌ي دولتي واحد و سازمان‌يافته كه بر اقوامي پُرشمار و گوناگون مديريت سياسي واحد و متمركز و در عين حال تكثرپذيري را اعمال مي‌كرد، بنيان‌گذارد، به خودي خود و به تنهايي امري شگرف و بي‌مانند و درخور ستايش و تحسين است، اما اين مقام و جايگاه كورش به عنوان «بنيان‌گذار و باني امپراتوري جهان‌گير و مقتدر هخامنشي» بود كه خاستگاه و منشأ افسانه‌ها و روايت‌هايي شد كه هيبت و شخصيتي اسطوره‌اي و مقدس و ستودني براي «پادشاه بنيان‌گذار» ايجاد مي‌كرد: اين افسانه‌ها، كورش را نه متعلق به دودماني سلطنتي ـ چنان كه بود ـ بل كه وي را برآمده از مرتبه‌اي فرودست (مانند شباني يا عيّاري) تلقي مي‌كردند تا نشان دهند كه وي برگزيده و مورد عنايت و حمايت خداوند بوده كه توانسته است از چنان پايگاهي ـ به شتاب ـ به چنين مرتبه‌ي كمالي دست يابد و به افتخار و مقامِ برآوردن و بنيان گذاردن يك دودمان شاهنشاهي بزرگ و مقتدر نايل آيد [بريان، ص72؛ كورت، ص46؛ فراي، ص130؛ ويدنگرن، ص224؛ زرين‌كوب، ص113].
توصيف و تبيين شخصيتي مداراجو، مردم‌دوست و ربّاني از كورش، در مقايسه با بي‌رحمي‌ها، خون‌خواري‌ها، ستم‌گري‌ها و ويران‌گري‌هاي معمول شاهان آن روزگار خاورميانه، حتا در زمان خود وي نيز روشي مؤثر براي ايجاد مقبوليت و مشروعيت براي پادشاه فاتح در ميان اقوام مغلوب بود و اين نكته به روشني در اعلاميه‌ي روحانيان بابل و اسفار انبياي يهود، به گونه‌اي هم‌سان بازتاب يافته است.
وچنين بود كه در طول سالياني دراز، انبوهي از داستان‌ها و افسانه‌هاي ستايش‌آميز و شگرف در روايات ملي و عاميانه، در كنار تبليغات هدف‌مند سياسي، براي تبيين شخصيتي خارق‌العاده و اسطوره‌اي از كورش شكل گرفت تا از اين طريق به ويژه به اقوام متكثر قلم‌رو شاهنشاهي نشان داده شود كه: حكومت و حاكميت هخامنشيان كه اينك بر اقوام گوناگون و پُرشماري فرمان مي‌راند، كاملاً قانوني و مشروع و خودي‌ست؛ چرا كه فردي (كورش) آن را بنيان گذاشته كه به دليل فضايل و كمالات درخشان و بي‌مانندش، تسلط و حاكميت وي در نظر اقوام مغلوب، از ابتدا مشروع و مقبول بوده است.
در اين مجموعه از داستان‌ها و افسانه‌ها كه براي حفظ و انتقال ياد و خاطره‌ي بنيان‌گذار خارق‌العاده و محبوب و ستودني دودمان شاهنشاهي هخامنشي فراهم آمده و گاه با آواز و موسيقي و به شكل نقالي در ميان خواص و عوام روايت مي‌شد [گزنفون (همان، ص244)؛ استرابون (پيرنيا، ص1378)؛ مؤذن‌جامي، ص90 به بعد]، وصف رفتارها و اقدامات كورش ـ كه قهرمانانه و بشردوستانه بود ـ از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌گرديد و به عموم مردمي كه به نياكان و گذشتگان خود مباهات و افتخار مي‌كردند و از راه‌شان پي‌روي مي‌نمودند، آموخته مي‌شد.
اكنون كورش نه يك شخصيت صرفاً تاريخي، بل كه اسطوره‌اي جاودانه بود كه به آيندگان و در عرصه‌‌هاي مختلف، الگو و مشروعيت مي‌بخشيد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افزون بر كتاب‌نامه بخش نخست مقاله:
ـ كينگ، لئونارد: «تاريخ بابل»، ترجمه‌ي رقيه بهزادي، انتشارات علمي و فرهنگي، 1378
ـ مؤذن‌جامي، محمد‌مهدي: «ادب پهلواني»، انتشارات قطره، 1379
ـ ويدنگرن، گئو: «دين‌هاي ايران»، ترجمه‌ي منوچهر فرهنگ، انتشارات آگاهان ايده، 1377
ـ ويسهوفر، يوزف: «ايران باستان»، ترجمه‌ي مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377

******

قوم آريايی

الف) واژه‌ي «آريا» به زبان اوستايي «ايريه / Airya»، به پارسي‌باستان «آريه / Ariya» و به زبان سنسكريت «آريه / Arya» مي‌باشد. اين نام‌ ــ واژه به معناي «نجيب و شريف و آزاده و دوست» است [فراي، ص 2 ؛ فروشي، ص 11 ؛ اسماعيل‌پور، ص 79].
قوم «آريايي» يا به تعبيري ديگر «هندوايراني» شاخه‌ي شرقي قوم بزرگي‌ست به نام «هندواروپايي» كه در هزاره‌ي سوم پ.م. از سرزمين‌هاي واقع در دشت‌هاي جنوب روسيه، نواحي شرقي و فرودست رود Dniepr ، شمال قفقاز و غرب اورال برخاستند و به تدريج بخش‌هاي گسترده‌اي از اروپا و آسيا را به دست آوردند [گيرشمن، ص 9 و 4 ـ 52 ؛ دوشن‌گيمن (1375) ، ص 21 ؛ بهار (1377) ، ص 143 ؛ بهار (1376) ، ص6 ـ 385 ؛ بهار (1352) ، ص‌ هفده؛ فروشي، ص پنج؛ اسماعيل‌پور، ص 78].
هندوايرانيان يا آريايي‌ها كه در منطقه‌ي تمدني «آندرونو» Andronovo (گستره‌اي شامل سرزمين‌هاي واقع در سيبري غربي تا رودخانه‌ي اورال) مي‌زيستند، در هزاره‌ي دوم پ.م. گروه‌هايي را به قصد مهاجرت و كشف مناطق جديد و مطلوب، به سوي جلگه‌ي سند و غرب آسيا (آناتولي، زاگرس و ميانْ‌رودان) روانه و ره‌سپار كردند. اين گروه‌ها در پيوند با اقوام بومي آسيايي مانند كاسي‌ها و هيتي‌ها، توانستند دولت‌هاي نيرومند و تمدن‌هاي درخشاني را در آن مناطق پديد آورند [كمرون، ص16 و 70 و 7ـ 106؛ گيرشمن، ص 52 ؛ بويس (1377) ، ص 64 ــ 58 ؛ بويس (1376) ، ص 9ــ 28 ؛ بويس (1375) ، ص 17؛ فراي، ص 3 ؛ دوشن‌گيمن (1375) ، ص 22 ؛ اسماعيل‌پور، ص 79].
گروه ديگري از اقوام هندوايراني (آريايي) كه نياكان ايرانيان بعدي را تشكيل مي‌دادند، در هزاره‌ي نخست پ.م. از همان خاستگاه، به سوي نجد ايران ره‌‌سپار شدند و سرانجام در دامنه‌هاي زاگرس متوقف گرديدند و هر كدام پس از مدت‌ها هم‌زيستي و هم‌كاري و درآميختن با اقوام بومي‌ منطقه، حكومت و تمدن درخشاني را پديد آوردند. «ماد»ها و «پارس»ها دو گروه اصلي از اين اقوام مهاجر آريايي بودند كه در غرب و جنوب‌غرب نجد ايران حكومت و تمدن خويش را بنيان نهادند [كمرون، ص 107؛ بويس (1377) ، ص 68 ، 64 ؛ بويس (1375) ، ص 17؛ فراي، ص 112و 5 ــ 44 ؛ گيرشمن، ص 64 ؛ هينتز، ص 164 ؛ هوار، ص 28 ؛ بهار (1376) ، ص 9ـ 388 ؛ بهار (1377) ، ص 143 ؛ زرين‌كوب، ص 69 به بعد؛ اسماعيل‌پور، ص 79].
آرياييان و در كل، هندواروپاييان داراي آن گونه خصوصيات و ويژگي‌هاي انديشگاني، اجتماعي، زيستي و انسان‌شناختي مشترك و واحدي هستند كه در مجموع، آنان را از اقوام متعلق به نژادهاي ديگر كاملاً مُنفك و متمايز مي‌سازد و لذا اطلاق عنوان «قوم» را به اين گروه، كاملاً بديهي و معقول مي‌نمايد. اين ويژگي‌ها عبارت‌اند از:
1. پدرسالاري: عنصر نرينه هم در ايزدستان (Pantheon) و هم در جامعه‌ي اين قوم چيرگي دارد [فراي، ص 32 ؛ بهار (1376) ، ص 50 ــ 449 ؛ پيرنيا، ص 164].
2. دام‌داري: گله‌داري و دام‌پروري كار و پيشه‌ي اصلي و عمده‌ي اين قوم و خصوصاً پرورش اسب، ويژه‌ي آنان بوده است [گيرشمن، ص 65 ،63 ؛ فراي، ص 39 ، 31 ؛ بهار (1376) ، ص 386].
3. زبان: تمام اقوام هندواروپايي (از جمله، هندوايرانيان) داراي زباني با ريشه و ساختار مشترك هستند كه به گروه زبان‌هاي «پيوندي» تعلق دارد؛ زبان‌هاي گوناگون هندواروپايي داراي انبوه واژگان مشترك و همانند هستند كه نشانه‌ي اصل و منشأ واحد همه‌ي اين زبان‌ها مي‌باشد [ميراث ايران، ص 319 ؛ لغت‌نامه‌ي دهخدا، ص 9 ؛ پيرنيا، ص 34 ؛ http://iranianlanguages.com/indo-european.htm ؛ www.geocities.com/valentyn_ua/Tables.html].
4. جنگ‌جويي و سواركاري: اين اقوام عمدتاً جنگ‌جوياني اسب‌سوار بودند كه كه نيروي سوار و ارابه‌هاي‌شان ضامن پيروزي و فتوح آنان بود و از اين لحاظ در دوره‌هايي، به عنوان نيروي نظامي و رزمي به خدمت اقوام بومي منطقه درآمدند [گيرشمن، ص 67 ، 65 ؛ فراي، ص 32].
5. دين: كيهان‌شناسي (Cosmology)، يزدان‌شناسي (Theology) و انديشه‌هاي ديني‌ ــ اسطوره‌اي اقوام هندواروپايي هم‌سان و مشترك است. در ميان همه‌ي اقوام هندواروپايي اعتقادي واحد و كهن به خداي آسمان (با نام اصلي: Deiwos) وجود دارد [گيرشمن، ص 53 ؛ الياده، ص 80 ؛ بهار (1376) ، ص 450 ؛ فراي، ص 33]. و نيز خداياني با كاركرد شهرياري‌ ـ دين‌ياري، جنگ‌جويي، و كشاورزي‌ ـ باروري در يزدان‌شناسي اغلب اين اقوام موجود است [ستّاري، ص 41 ـ 1 ؛ دوشن‌گيمن (1350) ، ص 73 به بعد]. اسامي و كاركرد خدايان هندي ودايي و ايراني باستان عموماً هم‌سان و مشترك است [بهار (1376) ، ص 87 ــ 452 ؛ بهار (1352) ، ص بيست و دو ـ بيست و شش؛ اسماعيل‌پور، ص 7 ـ 80 ؛ پيرنيا، ص 163].
6. ريختار (morphous): هندواروپاييان و آرياييان متعلق به نژاد سفيد هستند و اين امر آنان را از سياه‌پوستان و آلتاييك‌هاي زردپوست جدا مي‌كند. مشخصه‌ي ديگر هندواروپاييان داشتن جمجمه‌هاي مسطح است كه آنان را از اقوامِ ديگرِ داراي جمجمه‌ي بيضي متفاوت مي‌سازد [گيرشمن، ص 65 ؛ پيرنيا، ص 30].
ب) در متون كهن و نو زرتشتي، نام ميهن باستاني زرتشت و خاستگاه و سرزمين مقدس و اجدادي آرياييان (ايرانيان) «ايران‌ويج» دانسته شده است. اين واژه به زبان اوستايي «ايريانَه وَاِجَهْ / Airyāna-vaējah» و به پارسي‌ميانه (پهلوي) «اِران‌وِج / Ērānvēj» است و به معناي «[خاستگاه] تبار آريايي» مي‌باشد. از اين واژه در اوستا بسيار ياد شده است: يسنه‌ي 9/14 ؛ هرمزديشت/21 ؛ آبان‌يشت/104و 17 ؛ درواسپ‌يشت/25 ؛ رام‌يشت/2 ؛ ارت‌يشت/45 ؛ وي‌ديو‌داد 1/2 ـ 1و 2/21 ؛ و ... (هم‌چنين نگاه كنيد به: بُن‌دَهِش، ص 152 ، 133 ، 106 ، 78 ، 76 ، و...).
شناسايي آثار باستان‌شناختي متعلق به حدود سده‌ي 15 پ.م. در منطقه‌ي تمدني آندرونُوُ (از سيبري غربي تا رود اورال) و مطابقت آن با توصيفات گاهان و اوستاي كهن از جامعه‌ي عصر زرتشت، قرار داشتن زادگاه زرتشت و خاستگاه آرياييان (ايران‌ويج) را در حوزه‌ي ياد شده و مشخصاً در «قزاقستان» كنوني، آشكار و ثابت مي‌كند [بويس (1377) ، ص 49 به بعد؛ بويس (1381) ، ص 15 ؛ بهار (1376) ، ص 387 به بعد]. قبايل آريايي (نياكان ايرانيان بعدي) پس از مهاجرت از اين منطقه به سوي نواحي جنوبي‌تر در آسياي ميانه و سپس به داخل نجد ايران (سده دهم پ.م.)، سرزمين اجدادي و خاستگاهي خود را كه در گذشته ترك‌ كرده بودند، به نام «ايران‌ويج» مي‌شناختند و مي‌خواندند. گفتني‌ست كه «زرتشت» ـ پيام‌بر باستاني ايرانيان ـ چند سده‌ پيش از آغاز مهاجرت آريايي‌ها (نياكان ايرانيان)، در «ايران‌ويج» مي‌زيسته است: سده‌ي سيزدهم پ.م. [بويس (1377)، فصل دوم].
در اوستا (يشت13/4 ــ 143) قبايل هندوايراني‌تبار ساكن ايران‌ويج و پيرامون آن، «ايريَه» Airya (قوم خود زرتشت)، «تورَ» Tura، «سيريمَ» Sairima، «سايني» Sāini، و «داهي» Dāhi، دانسته شده و به روح مؤمنان اين قبايل درود فرستاده شده است [بويس (1377) ، ص 32 ؛ بويس (1376) ، ص 144 ؛ فراي ، ص 8 ـ 67 ؛ كريستنسن، ص 9 ــ 95 ؛ فروشي ، ص 5 ــ 13].
پ) در باره‌ي مسير مهاجرت اقوام آريايي (ماد و پارس‌) به داخل نجد ايران، از ديرباز دو ديدگاه وجود داشته است؛ در ديدگاهي، مدخل اين مهاجرت قفقاز پنداشته شده و در ديدگاه ديگر، ماورا‌ءالنهر و خراسان. اما امروزه قطعيت و درستي ديدگاه دوم آشكار و ثابت گرديده است؛ چرا كه اولاً، به دست آمدن انبوهي آثار باستان‌شناختي از نواحي مركزي ايران (مانند سيلكِ كاشان) كه مربوط و متعلق به مردماني مهاجر و نورسيده با ويژگي‌هاي آريايي‌ست، نشان مي‌دهد كه اين ناحيه در مسير مهاجرت اقوام آريايي (ايراني) قرار داشته است [بويس (1376) ، ص 41 ؛ بويس (1375) ، ص 19 ؛ بويس (1377) ، ص 66 و 64 ؛ گيرشمن، ص 1 ــ 60 ، 67 به بعد؛ بهار (1376) ، ص 391 ، 389]؛ و ثانياً، نزديكي و پيوستگي زبان پارسي‌باستان با زبان‌هاي آريايي آسياي ميانه (مانند خوارزمي و سغدي) بسيار بيش‌تر است تا با زبان‌هاي آريايي ناحيه‌ي قفقاز مانند «سَرمَتي» [بويس (1375) ، ص 18 ؛ فراي، 79 و 74 ؛ هوار، ص 28 ؛ استرابون (پيرنيا، ص 160)] و اين نكته نمودار پيوند و نزديكي افزون‌تر اقوم ايراني (ماد و پارس) با ديگر اقوام آريايي ساكن ماوراءالنهر و آسياي ميانه است تا آريايي‌تباران مقيم قفقاز.
بر پايه‌ي آن چه گفته شد، آشكار است كه مدخل مهاجرت اقوام ايراني (ماد و پارس) ماوراءالنهر و خراسان بوده است.
ت) در چند سال اخير، گروهي از نويسندگان تجزيه‌طلب، به منظور «اثبات موجوديت خود از طريق نفي هويت ديگران»، به ردّ و انكار قوميت «آريايي» روي آورده‌اند. اما تكاپوي باطل و بي‌‌ارزش اين عده كاملاً بي‌نتيجه است چرا كه انبوهي از اسناد و مدارك پيوسته‌ي تاريخي به موجوديت تمام عيار قومي به نام «آريايي» تأكيد و تصريح مي‌كند:
1. در تمام متون زرتشتي كهن و نو، قوميت ايرانيان «آريايي» دانسته شده است؛ مانند: اوستا (خرداد يشت/5 ؛ آبا‌ن‌ يشت/42 ، 49 ، 58 ، 69 ، 117 ؛ تير يشت/6 ، 36 ، 56 ، 58 ، 61 ؛ درواسپ‌ يشت/21 ؛ مهر يشت/4 ،13 ؛ فروردين‌ يشت/10 ،43 ، 44 ، 87 ، 143 ، 144 ؛ بهرام‌يشت/50 ، 53 ،60 ؛ رام‌يشت/32 ؛ ارت‌يشت/41 ، 43 ؛ اشتاديشت/1 ،2 ، 7 ، 9 ؛ زامياديشت/57 ، 59 ،60 ،62 ، 64 ، 69 ؛ و…) و نيز بن‌دهش، ص 72 ، 83 ، 109 و…
آيا مي‌توان باور و تأكيد هزاران ساله‌ي ايرانيان را به قوميت خود، آن چنان كه در متون مذهبي كهن و نو ايشان بازتاب يافته و به آشكارا «آريايي‌» خوانده شده، ناديده گرفت؟
2. داريوش و خشايار ـ پادشاهان هخامنشي ـ در پاره‌اي از متون بازمانده‌ي خود، خويشتن را «يك آريايي از تبار آريايي» (Ariya:Ariyačiça) معرفي مي‌كنند (DNa, DSe, XPh). داريوش بزرگ در متن‌هايي ديگر، زبان‌اش را «آريايي» (DB.IV) و «اهوره مزدا» را نيز «خداي آريايي‌ها» اعلام مي‌دارد [بريان، ص 406 ؛ ويسهوفر، ص 11]. آيا اين بيان صريح و استوار پادشاهان هخامنشي را در باره‌ي اصالت قوم «آريايي» مي‌توان مردود دانست و از آن چشم‌پوشي كرد؟
3. شماري از مورخان باستان مانند هردوت [پيرنيا، ص 7 ــ 666]، استرابون [پيرنيا، ص 160] و موسا خورني [فراي، ص 4 ، 411] مادها و پارس‌ها را «آريايي» خوانده‌اند. آيا اطلاق روشن اين عنوان را از جانب مورخان مذكور مي‌توان ناديده انگاشت؟
4. اساساً نام كشور «ايران» خود به تنهايي گويا و مُبين تبار «آريايي» مردمان اين سرزمين است و نشانه‌ي آشكار اصالت و حقيقت قوم «آريايي». مي‌دانيم كه واژه‌ي «ايران» مركب است از: «اير» (= آريا) + «ان» (= پسوند مكان) و به معناي «جايگاهِ آرياييان» [فرهنگ فارسي، ج 5 ، ص 206 ؛ فروشي، ص 11].
آيا بعد از هزاران سال كه ايرانيان سرزمين و تبار خويش را «آريايي» خوانده و دانسته‌اند، مي‌توان منكر وجود اين «قوميت» شد؟
چكيده‌ي بحث آن كه، آريايي‌ها مردماني بوده‌اند با زبان، عقايد، فرهنگ و ريختار مشترك و هم‌سان كه هم خود و هم ديگران اين قوم را به روشني «آريايي» خوانده و ناميده‌اند. حال چه گونه مي‌توان اين گروه از مردمان را كه داراي چنان مشتركات و ويژگي‌هاي واحدي هستند، يك قوم مشخص و معين به شمار نياورد و در چارچوب يك «قوميت» تعريف و شناسايي نكرد و براي آنان «نامي» قائل نشد ـ نامي كه اين قوم از ديرباز بر خود داشته‌ است؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ اسماعيل‌پور، ابوالقاسم: «اسطوره، بيان نمادين»، انتشارات سروش، 1377
ـ الياده، ميرچا: «رساله در تاريخ اديان»، ترجمه‌ي جلال ستاري، انتشارات سروش، 1376
ـ بويس، مري (1375): «تاريخ كيش زرتشت»، جلد دوم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات توس
ـ بويس، مري (1376): «تاريخ كيش زرتشت»، جلد يكم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارت توس
ـ بويس، مري (1377): «چكيده‌ي تاريخ كيش زرتشت»، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده، انتشارات صفيعلي‌شاه
ـ بويس، مري (1381): «زردشتيان؛ باورها و آداب ديني آن‌ها»، ترجمه‌ي عسكر بهرامي، انتشارات ققنوس
ـ بريان، پيير: «تاريخ امپراتوري هخامنشيان»، ترجمه‌ي مهدي سمسار، انتشارات زرياب، 1378
ـ «بن‌دهش»: نوشته‌ي فرنبغ دادگي، ترجمه‌ي مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ بهار، مهرداد (1352): «اساطير ايران»، انتشارات بنياد فرهنگ ايران
ـ بهار، مهرداد (1376): «پژوهشي در اساطير ايران»، انتشارات آگه
ـ بهار، مهرداد (1377): «از اسطوره تا تاريخ»، نشر چشمه
ـ پيرنيا، حسن: «تاريخ ايران باستان»، انتشارات افراسياب، 1378
ـ دوشن‌گيمن، ژاك (1350): «زرتشت و جهان غرب»، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات انجمن فرهنگ ايران باستان
ـ دوشن‌گيمن، ژاك (1375): «دين ايران باستان»، ترجمه‌ي رؤيا منجم، انتشارات فكر روز
ـ زرين‌كوب، عبدالحسين: «تاريخ مردم ايران»، (ايران قبل از اسلام)، انتشارات اميركبير، 1373
ـ ستاري، جلال: «جهان اسطوره‌شناسي»، جلد چهارم، نشر مركز، 1379
ـ فراي، ريچارد: «ميراث باستاني ايران»، ترجمه‌ي مسعود رجب‌نيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1368
ـ فروشي، بهرام: «ايران‌ويج»، انتشارات دانشگاه تهران، 1374
ـ فرهنگ فارسي: دكتر محمد معين، انتشارت اميركبير، 1380
ـ كريستنسن، آرتور (1376): «مزداپرستي در ايران قديم»، ترجمه‌ي ذبيح‌الله صفا، انتشارات هيرمند
ـ كمرون، جرج: «ايران در سپيده‌دم تاريخ»، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات علمي و فرهنگي، 1365
ـ گيرشمن، رومن: «تاريخ ايران از آغاز تا اسلام»، ترجمه‌ي محمود بهفروزي، انتشارات جامي، 1379
ـ «لغت‌نامه‌ي دهخدا»، مقدمه: زيرنظر دكتر محمد معين، 1337
ـ «ميراث ايران»: زيرنظر ا.ج. آربري، ترجمه‌ي احمد بيرشك و ديگران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1346
ـ ويسهوفر، يوزف: «ايران باستان»، ترجمه‌ي مرتضا ثاقب‌فر، انتشارات ققنوس، 1377
ـ هوار، كلمان: «ايران و تمدن ايراني»، ترجمه‌ي حسن انوشه، انتشارات اميركبير، 1379
ـ هينتز، والتر: «دنياي گم‌شده‌ي ايلام»، ترجمه‌ي فيروز فيروزنيا، انتشارات علمي و فرهنگي، 1376


******

موضوع مقاله‌ي هفته‌ي آينده: «سرودهاي زرتشت»

ره‌يافت‌هايی به دين زرتشت (بخش نخست)

در اين گفتار و بخش‌هاي بعدي آن كوشش خواهد شد كه تبيين و تحليلي روش‌مند و هرمنوتيك از برخي انديشه‌ها و آيين‌هاي كهن زرتشتي كه مدت‌هاست مورد سوء فهم واقع شده‌اند، عرضه گردد.
1 ــ بر خلاف بسياري از اديان جهان، به ويژه دين‌هاي سامي – ابراهيمي، گيتي و جهان مادي در بينش و آيين زرتشت داراي جايگاهي بس والا و ارزش‌مند است. آن گروه از نويسندگاني كه دين زرتشت را بيرون از چارچوب و محدوده‌ي آن بررسي نموده‌اند، چنين دريافته‌اند كه در اين آيين، جهان مادي (زمين، گيتي) امري فاني و ظلماني و بي‌ارزش و در تضاد و تقابل مطلق با جهان پاك و پاياي مينوي معرفي شده است. اما اين تصور، سخت به خطاست. در انديشه‌ي زرتشت، حيات مادي اوج كمال انسا‌ن‌ها است و انتقال مردم و ديگر موجودات از جهان مينوي و از شكل مينوي به جهان مادي و هيأت مادي، نه سقوط و هبوط بل كه عين عروج و كمال است: مبارزه با «دروغ» و بدي‌ها و نابودي نهايي اهريمن در هنگامه‌‌ي رستاخيز تنها در زمين و در جهان مادي ممكن و محقق مي‌گردد و پس از رستاخيز نيز بهشت و ملكوت خداوند بر همين زمين مستقر مي‌شود و مردمان سربلند برآمده از آزمون نهايي آخرت (رود آتشين)، با تن مادي و در همين زمين مادي سعادت‌مند و جاودانه خواهند زيست (بن‌دهش، ص148؛ متون پهلوي، ص144) و اين همه، نشانه‌ي محوريت و جايگاه والاي زمين و حيات مادي در سير كمال انسان‌ها و تمام كائنات است. شأن و مرتبه‌ي ويژه و برتر انسان نيز فقط در زمين آشكار و شكوفا مي‌شود چرا كه آزادي و اختيار و اراده‌ي او تنها در اين جهان و در هنگام گزينش از ميان نيكي‌ها و بدي‌هاي گيتي‌ست كه متجلي و عملي مي‌گردد و نه در جهان مينوي كه امكان هيچ گزينش و اختياري در آن نيست.
در بينش زرتشت، كار و معاش مادي نيز از جايگاه والايي برخوردار است و اين امر نشانه‌اي ديگر بر اهميت و ارزش‌مندي حيات و جهان مادي در اين آيين است. براي نمونه، زرتشت پرورش دام و حفظ و نگه‌داري دشت‌ها و مراتع و منابع طبيعي را كه پيشه‌اي رايج و اصلي در جامعه‌ي وي بود، عملي سخت مؤمنانه و عبادي به شمار مي‌آورد و آن را عين خدمت به خداوند و در جهت پيش‌برد نيكي و راستي مي‌داند (گاهان، يسنه‌ي 33/3). بايد توجه داشت كه در آيين زرتشت، زمين و جهان مادي و متعلقات سودمند آن، آفريده‌ي اهوره‌مزدا دانسته مي‌شود و از اين رو اصل و گوهر آن، يكسره پاك و نيك و مفيد مي‌باشد.
زرتشت برخورداري از دارايي مادي را ــ كه در آن زمان عبارت از دام بود ــ تقبيح و تحقير نمي‌كند بل كه آن را نعمت و لطف خداوند مي‌داند كه براي سعادت و آسايش انسان‌ها آفريده و متعلق گرديده است (گاهان، يسنه‌ي44/6 ، 47/3). حتا دارايي مادي تا بدان حد در نزد زرتشت ارزش‌مند است كه مي‌گويد به مؤمنان در بهشت، «دو گاو آبستن» پاداش داده خواهد شد (گاهان، يسنه‌ي 46/19).
با اين اوصاف، در دين زرتشت جهان مادي و حيات مادي نه تنها بي‌ارزش و حقير و ظلماني تصور نمي‌شود، بل كه سير كمال انسان و سعادت و رستگاري و جاودانگي وي فقط در آن است كه محقق مي‌گردد: زميني كه براي همه‌ي انسان‌ها ملموس و مأنوس است. در اين ميان، جهان مينوي تنها مبدأ حركت بشر به سوي دست‌يابي به كمال و رستگاري در جهان مادي (زمين) است.
2 ــ يكي ديگر از آيين‌هاي اصيل و كهن دين زرتشت، اصل «ازدواج با محارم» (به اوستايي: Xvaetvadatha؛ به پهلوي: Xvedodah) است كه به علت بغرنجي و پيچيدگي ناشي از ريشه‌هاي بسيار كهن آن، مانند برخي ديگر از انديشه‌ها و سنت‌هاي زرتشتي، مورد بد فهمي پژوهش‌گران واقع شده، اصالت و حتا موجوديت آن در اين دين، رد و انكار گرديده است. اما بدين اصل نه تنها در تمام متون و آموزه‌هاي زرتشتي تأكيد و تصريح شده، بل كه از واجبات ديني نيز به شمار آمده است و لذا هيچ سند و دليل معتبري در رد اصالت آن در دست نمي‌باشد و البته تصور جعلي بودن تمام متون و آموزه‌هاي مربوط به اين اصل، بسيار ساده‌لوحانه است.
نخستين اشاره‌ي تاريخي به اجراي اصل «ازدواج با محارم»، روايت هردوت (كتاب سوم، بند 31) است كه مي‌گويد «كبوجيه» براي نخستين بار چنين قاعده‌اي را نهاد و با خواهران‌اش ازدواج كرد. از اين نكته چنين برمي‌آيد كه او نخستين پادشاه ايراني بوده كه كوشيده است اين اصل و سنت را كه همراه دين زرتشت در همان عصر از شرق به غرب ايران راه يافته بود و براي ايرانيان غربي (پارس‌ها) هنوز غريب و نامأنوس مي‌نمود، به اجرا در آورد (بويس 1375، ص117). از عمل به اين اصل در ميان ديگر شاهان هخامنشي نيز ياد شده است. اسناد به دست آمده از دوران اشكانيان نيز گواه عمل به اين اصل در آن روزگار است (بويس 1381، ص 127). «كرتير» (موبد بزرگ عصر ساساني) در سنگ‌نوشته‌ي خود تصريح مي‌كند كه يكي از كارهاي برجسته‌اش، گسترش اصل «خويدوده» در ميان مردم بوده است (همان، ص141). متون پهلوي زبان زرتشتي كه پس از اسلام به تحرير درآمده‌اند، همگي به اين اصل اشاره دارند: دين‌كرد، داتستان دينيك، گزيده‌هاي زادسپرم، پندنامه‌ي آذرباد مارسپندان، ارداويراف‌نامه، مينوي خرد، روايات داراب هرمزديار. كتاب‌هايي چون روايات پهلوي و روايت اميد اشو وهيشتان نيز به گونه‌ي تفصيلي به اين موضوع پرداخته‌اند. حتا در كتاب‌هاي تاريخي دوران اسلامي هم به اجراي اين اصل در ميان زرتشتيان اشاره شده است. مانند تبصرة العوام مرتضا رازي، تاريخ يعقوبي و… (رضي، ص95 ــ 925).
بديهي‌ست كه با وجود اين تعداد اسناد و گواهي‌هاي روشن و صريح، نمي‌توان اصل «خويدوده» يعني ازدواج با محارم را غيراصيل و ساختگي پنداشت و به مغاني فرضي منسوب داشت. عموم زرتشتيان حتا پس از اسلام نيز با وجود فشارهاي وارد شده، به اين اصل مؤكد ديني عمل مي‌كردند تا سرانجام در سده‌هاي 18 و 19 ميلادي گروهي از پژوهش‌گران غربي با تفسير به رأي دين زرتشت، چنين القا كردند اصل ياد شده ــ به لحاظ عدم همخواني با اديان ابراهيمي و به ويژه مسيح ــ جعلي و غير اصيل است و بدين ترتيب، تدريجاً آيين خويدوده متروك گرديد. (البته اين سنت كهن در دوران بعد، به صورت ازدواج ميان خويشاوندان نزديك مانند پسر خاله و دختر خاله و پسر عمو و دختر عمو، در ميان ايرانيان مسلمان باقي و جاري‌ ماند و حتا مورد سفارش و ستايش قرار گرفت!)
ازدواج با محارم در ميان بسياري از اقوام باستاني مانند مصريان و ايلاميان رايج بوده و بخشي از آيين‌هاي ديني و فرهنگي آنان را تشكيل مي‌داده و طبعاً قبح و كراهتي بر آن مترتب نبوده است. حال اگر در فرهنگ‌هاي كنوني و برخي فرهنگ‌هاي باستاني چنين عملي قبيح دانسته مي‌شود، معقول نيست كه با معيار قرار دادن آن، عقايد و رفتارهاي‌ صاحبان فرهنگ‌هاي متفاوت، تقبيح و محكوم گردد.
اما در باره‌ي دلايل و عوامل پيدايش اصل خويدوده گفته مي‌شود كه جامعه‌ي زرتشتي در ابتداي شكل‌گيري به لحاظ شمار اندك پيروان و اعضاي خود، زناشويي درون خانوادگي را باعث افزايش آحاد اين جامعه و نيز پرهيز از آميزش با كافران شمرده و لذا عامل تحكيم پايه‌هاي دين دانسته است. بر اين اساس در آن روزگار، مؤمنان زرتشتي اين اعتقاد را يافتند كه چنين ازدواج‌هاي نزديكي عملاً خدمت به تحكيم دين و باعث نيرومندي آن است و بنابراين به لحاظ مذهبي، عمل و سنتي واجب به شمار آمد (بويس 1381 ،ص81؛ بويس 1375، ص7 ــ 116). چنين بود كه از آن پس، اصل خويدوده در ميان شاهزادگان و روحانيان و مردم عادي به انجام مي‌رسيد و در ادبيات و متون و اسناد تاريخي آنان تصريح و ستوده مي‌شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
«متون پهلوي»: تدوين جاماسب آسانا، ترجمه‌ي سعيد عريان، 1371
«بن‌دهش»: نوشته‌ي فرنبغ دادگي، ترجمه‌ي مهرداد بهار، 1369
هاشم رضي: «ونديداد»، جلد دوم، 1376
مري بويس 1381: «زردشتيان»، ترجمه‌ي عسكر بهرامي
مري بويس 1375: «تاريخ كيش زرتشت»، جلد دوم، ترجمه‌ي همايون صنعتي‌زاده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


******

موضوع مقاله‌ي هفته‌ي‌ آينده: «گزيده‌هايي از سنگ‌نوشته‌ي داريوش در بيستون»

ره‌يافت‌هايی به دين زرتشت (بخش دوم)

1 ــ يكي از عقايد نادرست اما رايج درباره‌ي دين زرتشت، رد وجود ايزدان و معبودهاي گوناگون در آموزه‌هاي اصيل زرتشت و نسبت دادن وحدانيتي از نوع اديان سامي ــ ابراهيمي به آن است. خاستگاه اين عقيده و تلقي اشتباه، نخست، انطباق دادن الگوي وحدانيت اديان سامي بر نظام يزدان‌شناسي (theology) آريايي ــ زرتشتي و دوم، تحليل اصول اين دين بدون در نظر گرفتن مقطع زماني و مكاني پيدايش آن است. بنا بر مورد اول، پژوهشگران مسيحي انتظار داشتند كه در دين زرتشت نيز مانند اديان سامي ــ ابراهيمي، خدايي يگانه كه هم منشأ نيكي و هم منشأ بدي باشد بيابند! آنان بر اساس همين پيش‌فرض، بر اين گمان افتادند كه يزدان‌شناسي زرتشت نيز بايد همچون يزدان‌شناسي اديان سامي ــ ابراهيمي مي‌شد و حال كه نشده، قطعاً جعل و تحريفي در آن راه‌يافته است!! در مورد دوم، پژوهشگران به مقطع بسيار كهن دين زرتشت توجه نكرده و ندانستند كه در نگاه انسان آنيميست (Animist) عصر زرتشت، تمام عناصر و پديده‌هاي گيتي داراي روح يا عقلِ مدبر (ايزد، خدا) بوده و آدمي در لحظه لحظه‌ي حيات و معاش خود، يكسره با موجودات و عرصه‌هاي قدسي و مينوي سروكار داشته است. طبيعتاً از نگاه اين انسان كهن، وجود انبوه خدايان در پيرامون‌اش و ستايش آنان، نه كفر و شرك، بل كه عين ايمان و خداشناسي بوده است. دين زرتشت نيز كه پيامبر آن روحاني كيش سنتي روستاي‌اش بوده است، در همين بستره و زمينه‌ي عقيدتي و ديني برآمده و رشد كرده و امري جدا و بيگانه از آن محيط و جامعه نبوده است. در اين ميان، تنها كافي بود كه پيامبر انبوه خدايان سودمند شناخته شده در كيش سنتي آريايي را آفريدگان و كارگزاران اهوره مزدا در پيش‌برد «اشه» و نابودي «دروغ» معرفي نمايد و بدين ترتيب، چند ــ خدايي (polytheism) كيش كهن را با برتري و يگانگي اهوره مزدا، سازگار نمايد. بديهي است كه زرتشت نه بر اين باور و انديشه بوده و نه مي‌توانسته و مقدور بوده كه براي توحيدي ساختن دين خود، بنيان ديني و بينش اسطوره‌اي مردمان آن عصر را (كه خود نيز يكي از آنان بوده) تماماً زير سوال برد يا ناديده گيرد و انكار كند.
صرف نظر از اين موارد، انكار وجود و اصالت ايزدان و معبودهاي گوناگون و مستقل در دين زرتشت و جعلي و ساختگي پنداشتن آن‌ها، ادعايي بدون سند و دليل است؛ چرا كه تمام سنت زنده‌ي زرتشتي و تمام متون آن (حتا گفتارهاي خود زرتشت) آكنده از اعتقاد به معبودهاي گوناگون كهن و نو است و اين تصور كه دين زرتشت دچار جعل و تحريف در سراسر متون و آموزه‌هاي آن شده است، به آشكارا نامعقول و غيرمنطقي‌ست. برخي ديگر از پژوهشگران كه براي رد چند ــ خدايي زرتشتي نتوانسته‌اند به حربه‌ي جعلي انگاشتن اين عقايد متمسك شوند، به تفسير و تأويل سليقه‌اي اين اصول روي آورده و تمام آموزه‌هاي زرتشتي را با بينشي سمبوليستي تحليل كرده‌ و خدايان شناخته شده در آن را رمز و نمادي از اخلاقيات و معنويات و نيكي‌ها و… دانسته‌اند. اما اين تصور نيز به وضوح نادرست و كج‌فهمانه است؛ چرا كه اساساً با ريشه‌ها و بنيان‌هاي باستاني و آنيميستي اين آيين تماماً مباينت دارد و نيز با تصريح متون و سنت زنده‌ي آن در تضاد كامل است.
2 ــ همان گونه كه انكار موجوديت و اصالت معبودهاي گوناگون در دين زرتشت، امري نادرست و نامستند است، رد وجود و اصالت «ثنويت» (Dualism = دوبُن‌شناسي) در يزدان‌شناسي زرتشت و نسبت دادن «تثليث» به آن (بدين معنا كه اهوره مزدا خالق و پدر سپند مينو و انگره مينو، و در نتيجه منشأ غايي نيكي و بدي‌ست) نيز مبتني بر هيچ نوع سند و مدرك و دليلي در ميان متون و آموزه‌هاي زرتشتي نيست. نكته‌ي مهم آن كه انگاره‌ي «ثنويت» آموزه‌ي كليدي و محوري دين زرتشت است چرا كه تبيين كننده‌ي مبدأ و منشأ و مقصد و ماهيت آفرينش و كيهان در اين آيين است: زرتشت در آموزه‌هاي خود اعلام مي‌دارد كه جهان هستي دو مبدأ جداگانه دارد؛ بدي‌ها و رنج‌ها مخلوق انگره مينو (اهريمن) و نيكي‌ها و سودمندي‌ها آفريده‌ي اهوره مزدا هستند و آدميان با گزينش آگاهانه و آزادانه‌ي راستي و نيكي در گيتي و حيات زميني (كه عرصه‌ي نبرد اورمزد و اهريمن است) و مبارزه‌ي تمام عيار با بدي‌ها، سعادت و كمال خود و رهايي آفرينش را از شر نيروهاي زيانكار اهريمني فراهم مي‌آورند و سرانجام با نابودي كامل اهريمن و كارگزاران‌اش در هنگامه‌ي رستاخيز، ملكوت خداوند را بر زمين پاك و عاري از عيب، مستقر مي‌سازند. بنابراين، انگاره‌ي «ثنويت» هم منشأ جهان هستي را تبيين مي‌نمايد، هم مقصد نهايي آن و هم وظيفه و جايگاه انسان را در اين ميان، كه جملگي در محور تقابل و رويارويي دو بنيان ازلي و جداگانه‌ي هستي مي‌گردد: اهوره مزدا و اهريمن.
موضوع ديگر آن كه نسبت دادن آفرينش انگره مينو (اهريمن) به اهوره مزدا و در نتيجه تصور اين كه اهوره مزدا منشأ نهايي بدي نيز هست، از نگاه دين زرتشت كفر مطلق است. چرا كه اهوره مزدا نه تنها ماهيتاً پاك و نيك است، بل كه گزينش وي نيز در ازل راستي و نيكي‌ست و آفرينش وي نيز سراسر سودمند و نيك بوده و آرمان او نيز در خلقت گيتي و آدمي، صرفاً دور و عاري ساختن هستي از بدي و رنج و زياني‌ست كه اهريمن پديد آورده است. اساساً ويژگي و مشخصه‌ي بنيادين و معروف آيين زرتشت آن است كه براي بدي‌ها و آفات گيتي ــ بر خلاف اديان ابراهيمي ــ منشأيي مستقل و جداگانه قائل است و چنين بيان مي‌كند كه خداوندي كه مظهر و منشأ خير و نيكي‌ست، نمي‌تواند همزمان منشأ بدي و زيانكاري باشد و اين امر با ذات مطلقاً پاك و نيك اهوره مزدا ناسازگار است. اين نكته نيز گفتني‌ست كه در متون اوستايي و پهلوي، هيچ اِسناد و تصريحي به جدايي و جداگانگي سپند مينو از اهوره مزدا وجود ندارد: «سپند مينو» روح آفرينش‌گر اهوره مزداست و نه فرزند و زاده‌ي او و يا خدايي جدا و مستقل.


******

موضوع مقاله‌ي هفته‌ي آينده: «قوم آريايي»

گزيده‌هايی از سنگ‌نوشته‌ی داريوش در بيستون

پس از كشته شدن «برديا / گئوماتا» به دست داريوش كبير و شش تن از ياران‌اش، سراسر امپراتوري پارس دچار آشوب و اغتشاش گرديد. اما داريوش در طول يك سال و اندي (21ــ 522 پ.م.) موفق به سركوبي شانزده شورش و چيرگي بر سراسر خاك امپراتوري و برقراري نظم و امنيت در آن گرديد. او براي جاودانه ساختن ياد و افتخار آن پيروزي‌ها، فرمان داد كه سنگ‌نگاره‌اي بدين منظور بر روي صخره‌هاي كوه مقدس بيستون واقع در نزديكي كرمانشاه كنوني، بنگارند. در اين سنگ‌نگاره (كه ابعاد آن 3 در 5/5 متر است) به صورت نمادين، 9 سركرده‌ي شورشي با دست‌هايي بسته در مقابل داريوش به صف ايستاده‌اند و «برديا / گئوماتا» نيز در زير پاهاي وي افتاده است. داريوش كماني به دست چپ گرفته و «فَر كياني» نيز در بالاي تصوير در حال پرواز است. در پيرامون اين نگاره گزارش چگونگي شورش‌ها و چيرگي داريوش بر آن‌ها به همراه مطالبي ديگر، نخست به زبان ايلامي نگاشته شده بود اما سپس ترجمه‌هاي بابلي (اكدي) و پارسي باستان نيز بدان افزوده گشت. افزودن ترجمه‌ي پارسي باستان به اين نگاره پس از اختراع خط ميخي ويژه براي آن زبان (به فرمان داريوش) انجام يافت. براي آگاهي عموم مردم امپراتوري از مندرجات سنگ‌نگاره‌ي بيستون، نسخه‌هاي ديگري از سنگ‌نوشته‌ي آن، به ايالت‌هاي مختلف فرستاده شده بود (كخ، ص26 ــ 18).
در ادامه، گزيده‌هايي از سخنان داريوش كبير را در سنگ‌نوشته‌ي بيستون، بر اساس ترجمه‌ي خودم از متن پارسي باستان، مي‌خوانيد:

ستون يكم
(بند 1): من‌ام داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، شاه كشورها، پسر ويشتاسپ، نوه‌ي ارشام هخامنشي.
(بند 5): داريوش شاه گويد: به خواست اهوره مزدا من شاه‌ام. اهوره مزدا پادشاهي را به من بخشيد.
(بند 8): در اين كشورها، مردي كه وفادار بود، نيك پاداش دادم و آن كه دشمن بود، نيك كيفر دادم. به خواست اهوره مزدا اين كشورها قانون مرا اجرا كردند. آن چه به ايشان گفتم، آن گونه كردند.
ستون چهارم
(بند 55): داريوش شاه گويد: تو كه سپس شاه خواهي بود، از دروغ سخت بپرهيز. مردي كه خواهد دروغزن بُوَد، نيك كيفر ده؛ اگر چنين مي‌انديشي :« [بايد] كشورم در امان بُوَد».
(بند 59): داريوش شاه گويد: آن‌هايي كه پيش‌تر شاه بودند، در مدت [شاه بودن‌شان]، آن چه من در يك سال و اندي به خواست اهوره مزدا كردم، نكردند.
(بند 60): داريوش شاه گويد: آن چه را كه كرده‌ام باور كن [و] همان گونه به [اطلاع] مردم برسان. آن را پنهان مكن. اگر اين سند را پنهان نكني و به مردم بگويي، اهوره مزدا دوست تو باشد و دودمان‌ات بسيار و عمرت دراز گردد.
(بند 61): داريوش شاه گويد: اگر اين سند را پنهان داري و آن را به مردم نگويي، اهوره مزدا تو را بزند و براي‌ات دودماني نباشد.
(بند 63): داريوش شاه گويد: از آن رو اهوره مزدا [مرا] ياري كرد و ديگر خداياني كه هستند، چون بدكردار نبودم، دروغزن نبودم، خطاكار نبودم. نه من، نه دودمان‌ام. بر پايه‌ي راستي (= عدالت) رفتار كرده‌ام؛ نه به ناتوان و نه به توانا بد كرده‌ام. مردي كه با خاندان‌ام همكاري كرد، او را نيك پاداش دادم. آن كه زيان‌كاري كرد، او را نيك كيفر دادم.
(بند 64): داريوش شاه گويد: تو كه سپس شاه خواهي بود، مردي كه دروغزن يا خطاكار است، او را دوست مباش، او را نيك كيفر ده.
(بند 65): داريوش شاه گويد: تو كه سپس اين نوشته‌ها را كه من نوشتم، يا اين نگاره‌ها را ببيني، آن‌ها را ويران مكن، تا جاي ممكن آن‌ها را بپاي؛ تا زماني كه تندرست باشي.
(بند 66): داريوش شاه گويد: اگر اين نوشته‌ها يا نگاره‌ها را ببيني [و آن‌ها را] ويران مكني و تا زماني كه توانا هستي بپايي، اهوره مزدا تو را دوست باشد و دودمان‌ات بسيار و عمرت دراز گردد و آن چه كني، اهوره مزدا آن را براي‌ات نيك چاره كند.
ستون پنجم
(بند 73): داريوش شاه گويد: هر آن كه اهوره مزدا را بپرستد، بخشش [وي] از آن او خواهد بود، هم در زندگي و هم [پس از] مرگ.

copyright © prana.persianblog.ir

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب‌نامه:
هايدماري كخ: «از زبان داريوش»، ترجمه‌ي پرويز رجبي، 1376
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واپسين گفتار داريوش بزرگ هخامنشی

بخش فوقاني آرامگاه داريوش بزرگ در « نقش رستم » داراي دو كتيبه‌ي 60 سطري به زبان پارسي باستان است. در سنگ‌نوشته‌ي نخستين، داريوش پس از سپاس‌گزاري و يادكرد خداوند، نام ايالت‌‌هاي امپراتوري‌اش را برمي‌شمارد و در پايان آن، با بياني شكوه‌‌مند مي‌گويد: « اي مرد! فرمان خداوند در نظرت ناپسند نيايد. راه راست را ترك مكن؛ شورش مكن »
اما داريوش بزرگ در سنگ‌نوشته‌ي دوم، محور سخن را به سوي خود برمي‌گرداند و به عنوان واپسين گفتارهاي خود، توصيفي گويا و شفاف از شخصيت و انديشه و رفتار خود عرضه مي‌دارد. در اين نوشته، داريوش همچون پادشاهي حكيم جلوه مي‌كند و نشان مي‌دهد كه هنرهاي نظامي و جسماني و فضايل معنوي و اخلاقي را توأمان داراست. او با بياني سخت حماسي و حكيمانه، مقام والاي معنوي پادشاه هخامنشي را در كنار توانايي هاي و شايستگي‌‌هاي فردي و سياسي‌اش به نمايش مي‌گذارد و عدالت‌‌خواهي و مردم‌دوستي و اصول جهان‌داري‌ خود را به عالي‌ترين شكلي بازگو مي‌كند.
مطالعه‌ي متن اين سنگ‌نوشته ما را با انديشه و كردار درخشان و بي‌نظير نياكان هخامنشي‌‌مان به خوبي آشنا كرده و البته بي‌‌خبري‌‌مان را از مفاخر و گنجينه‌‌هاي تاريخي‌‌مان، يادآوري خواهد نمود.
متن كامل سنگ‌نوشته‌ي داريوش بزرگ هخامنشي را در نقش رستم، بر اساس ترجمه‌ي خودم، در ادامه مي‌‌خوانيد:



ـ خداي بزرگ است اهوره مزدا كه اين شگفتي مشهود را آفريد. كه شادي را براي انسان آفريد. كه خرد و دليري به داريوش شاه بخشيد.
ـ داريوش شاه ‌گويد: به خواست اهوره مزدا چنان‌ام كه راستي را دوست‌ دارم، دروغ را دوست ندارم. خواست من اين نيست كه توانايي به ناتواني ستم كند. خواست من آن نيست كه ناتواني به توانايي بد كند.
ـ آن چه راست است، آن خواست من است. مرد دروغ‌گرا را دوست نيستم. تندخو نيستم. آن چه در خشمگيني‌ام آشكار شود، به نيروي انديشه‌ام سخت نگه مي‌دارم. بر [ نفس ] خود بسيار فرمان‌رواي‌ام.
ـ مردي كه همكاري كند، در خور همكاري‌اش، به او اين گونه پاداش مي‌دهم. آن كه زيان‌كاري كند، در خور زيان‌كاري‌اش، او را اين گونه كيفر مي‌دهم. خواست من اين نيست كه مردي زيان‌كار باشد. و به راستي خواست من آن نيست كه اگر او زيان‌كاري كند، كيفري نبيند.
ـ آن چه كه مردي عليه مرد [ ديگري ] گويد ، آن مرا باور نيايد تا آن كه [مرا] قانع سازد بر اساس قوانين نيك.
ـ خشنودم به آن چه كه مردي در خور توان‌اش [ براي‌ام ] كند يا به جاي آورد. و [ به او ] علاقه‌ام بسيار است و نيك خشنودم.
ـ هوش‌‌مندي و فرمان‌روايي‌ام چنين است: هنگامي كه كرده‌ام را ببيني يا بشنوي در خانه و در لشكرگاه، كوشايي والا و برتري هوش و منش‌ام [ را دريابي ].
ـ به راستي اين كوشايي من است: تا در تن من توان هست، جنگ‌جوي‌ام؛ جنگ‌جوي خوب. همين كه [ كسي ] در ميدان [ جنگ ] ديده شود، با هوشياري درمي‌يابم آن كه دشمن است، درمي‌يابم آن كه [ دشمن ] نيست. با هوش‌‌مندي و فرمان‌روايي، آن گاه در تصميم و عمل نخستين‌ام، هنگامي كه درمي‌يابم دشمن را، بدان سان كه غير [ دشمن ] را.
ـ ورزيده‌ام، هم با دست‌‌ها و هم با پاها. سواركارم، سواركار خوب. كمان‌دارم، كمان‌دار خوب؛ هم پياده و هم سواره. نيزه‌افكن‌ام، ‌نيزه‌افكن خوب؛ هم سواره و هم پياده.
ـ و هنرها [ ي ديگري دارم ] كه اهوره مزدا به من بخشيده است و توانسته‌ام نگه دارشان باشم. به خواست اهوره مزدا هر چه كرده‌ام، با اين هنرها [ كرده‌ام ] كه اهوره مزدا به من بخشيده است.
ـ اي بنده! قوياً [ درياب ] كه چگونه معروف‌ام و هنرهاي‌ام و فضيلت‌ام چگونه است. مگذار آن چه را كه با گوش‌‌هاي‌ات شنيده‌اي بر تو دروغ جلوه كند. آن چه را كه به تو رسانده شده است، بشنو.
ـ اي بنده! مگذار آن چه كرده‌ام نادرست به نظر آيد. آن چه را نوشته‌ام، نگه دار باش. از قوانين [ نافرماني ] مكن. مگذار [ كسي نسبت به قوانين ] نادان باشد.

جايگاه اسکندر مقدونی در تاريخ ايران

اسكندر مقدوني از جمله كساني‌ست كه به جهت كارها و كردارهاي‌اش، هاله‌اي از اسطوره‌ها بر گرد شخصيت تاريخي وي پديد آمده است. هر چند اسكندر در ميان اروپاييان و غربيان قهرماني بزرگ و بي‌نظير دانسته مي‌شود و شايد برترين شخصيت تاريخي آنان به شمار ‌آيد، اما در نزد مللي كه مغلوب‌اش شده بودند، او فقط يك ويران‌گر بدنام بود؛ چنان كه در متون زرتشتي از وي همواره با صفت «گُجسته» (= ملعون) ياد شده و همراه با ضحاك و افراسياب، از كارگزاران اهريمن به شمار آمده است.
اما اگر بخواهيم موضوع اسكندر را با نگاهي علمي ارزيابي كنيم، بايد ببينيم كه او چه كرده و چگونه بوده كه در ثنا و ستايش وي تا اين حد اغراق و مبالغه شده است. چنان كه در ادبيات پارسي نيز انبوهي از «اسكندرنامه‌ها» (مانند اثر نظامي گنجوي) موجود است كه فقط شخصيتي نيك و درست و پيامبروار از اسكندر مي‌شناسند و به نمايش مي‌گذارند.

بحران احساس‌گرايی در مطالعات تاريخی و دينی

سه خصلت «احساس‌گرايي، جزميت و غرور» خاستگاه معضلاتي‌ست كه از ديرباز، ساختار انديشگاني و فرهنگي جوامع شرقي و از جمله ايران را تحت تأثير خود قرار داده است. اما هنگامي كه اين سه خصلت از عرصه‌ي معمول خود، يعني روابط اجتماعي و فردي انسان‌ها، پا به حيطه‌ي علوم (به ويژه علوم انساني كه با هويت آدمي در پيوند هستند) مي‌گذارد، مشكل و بحران صد چندان مي‌شود.
متأسفانه از آن رو كه امر پژوهش در ايران موضوعي فراموش شده و بي‌اهميت است، برخي نويسندگان ما كه نه مواد پژوهشي لازم را در اختيار دارند و نه روش‌هاي پژوهش را مي دانند، در نهايت، نمي‌توانند جز مطالبي سطحي و كهنه و تاريخ گذشته را عرضه دارند. و البته نتيجه‌ي آن، همانا در جا زدن و عدم پيش‌رفت و ترقي در عرصه‌ي علوم مختلف است.
عجيب‌تر آن كه همان گروه از نويسندگان، غالباً دانش سطحي خود را با آن سه خصلت ياد شده نيز در مي‌آميزند و از موضع احساس‌گرايي، مسائل علمي را از منظر «تحسين/ تكفير» مي‌نگرند و تحليل مي‌كنند و از موضع جزميت و غرور، باورهاي و نوشته‌هاي خود را حقيقت مطلق مي‌پندارند و بي‌چون و چرا مي‌انگارند و از هر نوع نقدي نيز بر مي‌آشوبند. اما واقعيت آن است كه در مطالعات علمي، تنها از موضع انتقادگري، چراجويي و بي‌طرفي است كه مي‌توان به نتايج و دستاوردهاي خردپذير و راه‌گشا دست يافت و نه از طريق احساس‌گرايي و جزميت و غرور. تنها آن نوع پژوهشي مي‌تواند براي پيش‌رفت و ارتقاي علوم و محافل علمي مفيد و مؤثر باشد كه: 1 ـ بدون پيش‌داوري و جانب‌داري باشد. 2 ـ مبتني بر اسناد و مدارك معتبر و موثق باشد. 3 ـ نتايج آن قطعي و حتمي تلقي نشود. 4 ـ روش‌ها و دستاوردهاي آن همواره در معرض نقد و ارزيابي باشد و…
برخي نويسندگان ما در حوزه‌ي مطالعات تاريخي و ديني ـ كه بسيار مستعد احساس‌گرايي نيز هست ـ از سر ميهن‌پرستي يا هر انگيزه‌ي ديگري، فقر اطلاعاتي خويش را با احساس‌گرايي و جزم‌انديشي خود در مي‌آميزند و مطالبي را عرضه مي‌دارند كه نه تنها گره‌گشا و كارساز نيست، بل كه بر ابهامات و مجهولات و سردرگمي‌هاي موجود نيز مي‌افزايد. براي نمونه، اين نوع نويسندگان به تاريخ ايران صرفاً از ديدگاه تحسين و تمجيد يا رد و تكفير مي‌نگرند و مطالعاتي عوام‌پسندانه، بدون اتكا بر اسناد معتبر و غير روش‌مند عرضه مي‌دارند؛ به جزييات و ابعاد مختلف موضوع وارد نمي‌شوند و قضايا را از دور و بدون در نظر گرفتن معيار منطق، بررسي و ارزيابي مي‌نمايند. مثلاً، برخي نويسندگان مي‌كوشند وجود اسكندر و سلسله‌ي سلوكي را در ايران، يكسره انكار كنند اما ايشان با اين كار نه تنها گواهي ده‌ها متن تاريخي را ناديده گرفته‌اند، بل كه انبوهي آثار باستان‌شناختي مربوط به آن دوران (مانند: كتيبه‌ها، سكه‌ها، بناها، پيكره‌ها و..) را نيز به چشم نياورده‌اند و از سوي ديگر، با حذف سلسله‌ي سلوكي، بيش‌ از يك صد سال خلاء زماني در تاريخ ايران ايجاد كرده‌اند كه با هيچ وصله و پينه‌اي نمي‌توان آن را به هم آورد.
در حوزه‌ي دين‌شناسي اوضاع از اين هم بدتر است. مدت‌هاست چنين اعلام و تبليغ كرده‌اند كه بسياري از آموزه‌ها و آيين‌هاي اصيل و كهن دين زرتشت حاصل تحريف و دست‌كاري مغان است. در واقع، هر كدام از آموزه‌‌هاي زرتشت كه از ديدگاه انسان «امروزي» عجيب و پيچيده جلوه كرده، بي‌درنگ جعلي و غير اصيل پنداشته شده است (مانند: آيين‌هاي پرستاري از آتش، هوم، طهارت، تدفين، و انديشه‌هايي چون ثنويت و…). اما تصور تحريف شدگي دين زرتشت دو ايراد اساسي دارد: يك ايراد منطقي و يك ايراد روش‌شناختي.
ايراد نخست آن كه، تصور وجود تحريف و تغيير در دين زرتشت بدان حد كه همه‌ي متون و تمام سنت زنده‌ي آن را در برگرفته باشد، دور از عقل و منطق است. در واقع، آن آيين‌ها يا آموزه‌هايي كه تحريف يا جعل شده انگاشته مي‌شوند (مانند پرستاري از آتش يا آيين هوم)، از اصول بنيادين دين زرتشت و مورد تأكيد و تصريح در متون آن، و مورد اجرا در سنت زنده‌ي آن هستند. حال، هنگامي كه تمام اين عقايدِ متهم به جعلي بودن، در متون و آموزه‌هاي زرتشتي از گذشته تاكنون وجود داشته‌اند، پس بر پايه‌ي كدام سند و مدركي مي‌توان آن‌ها را ساختگي و غير اصيل تصور كرد؟ آيا مي‌توان پنداشت زرتشتياني كه بر ايمان خود بيش از سه هزار سال پاي فشرده‌اند، به سادگي و بي‌هيچ واكنشي اجازه داده باشند كه بلافاصله پس از درگذشت پيامبرشان، مغان فرضي، دين‌شان را سراپا تحريف و دست‌كاري كرده باشند؟
اما برخي از نويسندگان كه دريافته‌اند امكان انكار اصالت اين انديشه‌ها و آيين‌ها وجود ندارد، به ديدگاهي «سمبوليستي» روي آورده و كوشيده‌اند كه اين آموزه‌هاي و آيين‌هاي مورد بحث را نماد و كنايه‌اي از مسائل ديگر (مانند معنويات و اخلاقيات) بنمايند و در اين راه حتا به اشعار حافظ و مولانا هم متوسل شده‌اند! (ولي زرتشت باستاني كجا و اين شاعران مسلمان كجا؟) اما اين تصور نيز به خطاست؛ چرا كه آن آموزه‌ها و آيين‌هايِ متهم به تحريف شدگي، به همان شكل اصيل خود، در سنت زرتشتي و در تمام متون آن عيناً مطرح و موجود بوده و در هيچ كجا و در هيچ موردي، برداشتي نمادگرايانه‌ از آن‌ها نشده است. (براي نمونه، در هيچ يك از متون و آموزه‌هاي زرتشتي، اصل «ازدواج با محارم» [خويتودَه] تعبير به «صله‌ي رحم» [چنان كه برخي از سمبوليست‌ها مي‌پندارند] نشده بل كه به همان شكل اصيل خود، همواره مطرح و معمول بوده است. بنابراين، اين ديدگاه سمبوليستي نيز به علت فقدان سند و مدرك، مردود مي‌باشد.
ايراد دوم، در نظر نگرفتن مقطع زماني ـ مكاني پيدايش و شكل‌گيري آيين زرتشت، به هنگام تحليل و بررسي اين دين است. براي نمونه، طبيعي‌ست كه از نگاه انسان «امروزي» ستايش ايزدان يا معبودهاي پر شمار در دين زرتشت، (در قياس با اديان ابراهيمي) عملي دور از شأن يك دين توحيدي و چه بسا گونه‌اي شرك محسوب شود اما با در نظر گرفتن مقطع زماني ـ مكاني شكل‌گيري آن عقايد زرتشتي و عدم مقايسه‌ي آن با ادياني كه ماهيتي بسيار متفاوت از دين‌هاي آريايي دارند، اين انديشه‌ها و آيين‌ها، در زمان و جايگاه خود، طبيعي و منطقي ديده شده و لذا اين تصور كه عقايد ياد شده جعلي و ساختگي‌اند، ديگر پيش نخواهد آمد.
بايد توجه داشت كه در روزگار زرتشت، در بينش «آنيميستي» (Animistic) انسان كهن آن عصر، همه‌ي عناصر و موجودات و پديده‌هاي طبيعت و گيتي، داراي «روح مدبري» (مينو) دانسته مي‌شدند كه به لحاظ تصور چيرگي و تسلط‌شان بر گيتي، به عنوان معبود، مورد ستايش و پرستش مردم بودند. پس طبيعي‌ست زرتشتي كه در چنان جامعه‌اي زاده و زيسته و مي‌دانيم كه روحاني كيش سنتي زادگاه‌اش نيز بوده است، ميراث برنده‌ي همان عقايد مرسوم و كهن در دين خود باشد و صرفاً با قيد اين شرط كه ايزدان رايج (البته فقط آن‌هايي كه منشأ خير و سودبخشي بوده‌اند) كارگزاران اهوره‌مزدا در پيش‌برد راستي و سركوب دروغ هستند، توانسته مقام برتر و وحداني اهوره‌مزدا را حفظ نموده و عقايد سنتي را نيز به آساني با دين نوين خود سازگار سازد (و جز اين هم از يك روحاني متعلق به نظام آنيميستي آن عصر كه مخاطباني آنيميست داشته، انتظار نمي‌رود) و چنين است كه حتا در سروده‌هاي زرتشت نيز از بيش از بيست ايزد مختلف نام برده مي‌شود (بويس، ص170) [البته اگر در ترجمه‌هاي فارسي سروده‌هاي زرتشت علي رغم صراحت متن اوستايي آن، چنين چيزي را نمي‌بينيد، ايراد از همان درآميختن پيش‌داوري‌ها و برداشت‌هاي شخصي مترجمان با كار علمي يك ترجمه است].
البته با وجود آن چه كه گفته شد، بي‌گمان تحولاتي در برخي عقايد (جهت روزآمدسازي آن‌ها) و زياده‌روي در پاره‌اي از آيين‌هاي زرتشتي (به علت رشد علوم فقهي) راه يافته است و اين امر قابل انكار نيست، اما چنين فرآيندهايي منافي اصالت و اصول بنيادين اين دين نبوده و از چارچوب و جان‌مايه‌ي آن بيرون نمي‌باشد.
حاصل بحث آن كه، آميختن تصورات و آراي شخصي، پيش‌داوري‌ها و جانب‌داري‌ها به مطالعات علمي و اصرار به قطعيت و خطاناپذيري چنان مطالعات و عقايدي، مخالف با روح يك پژوهش علمي‌ست و منجر به عدم رشد و پيش‌رفت علمي و فكري و در جا زدن و توقف جامعه در محدوده‌ي عقايد جزمي و فرسوده‌ي خود مي‌شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
مري بويس: تاريخ كيش زرتشت، جلد دوم، 1375
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ