کانون ایرانیان

‏نمایش پست‌ها با برچسب ايران، تاريخ، جاذبه، جديد، دانلود، دختران قاجاريه ، زيبا ، عكس قديمي، فرهنگ، قاجاريه، قديمي، گردش گري. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ايران، تاريخ، جاذبه، جديد، دانلود، دختران قاجاريه ، زيبا ، عكس قديمي، فرهنگ، قاجاريه، قديمي، گردش گري. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

روز شمار زندگي دکتر غلامحسين صديقي

غلامحسين صديقي فرزند حسين صديقي نوري ملقب به اعتضاد دفتر ياسلي نوري در سال 1284 شمسي در سرچشمه در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدائي و متوسطه را در تهران و در مدرسه آليانس و دارالفنون به اتمام رسانيد و زبان فرانسه را به خوبي فرا گرفت و در شهريور ماه 1308 در امتحان اعزام محصل به خارج شرکت کرد و به فرانسه رفت. ** غلامحسين صديقي در فرانسه پنج ديپلم روان شناسي و اخلاق و جامعه شناسي و تاريخ اديان گرفت و پس از دريافت دکترا تز خود را با عنوان " جنبش هاي ديني در قرون دوم و سوم هجري " نوشت و در سال 1316 به ايران مراجعت کرد و به تدريس پرداخت.
** دکتر غلامحسين صديقي بعد از انجام خدمت وظيفه مدتي دبير کل دانشگاه تهران شد و در هيئت نمايندگي ايران در يونسکو عضويت يافت و در کنفرانس هاي علمي در کشور هاي مختلف جهان شرکت نمود. ر
** دکتر صديقي در کابينه اول دکتر مصدق در سال 1330 وزير پست و تلگراف شد و در کابينه دوم دکتر مصدق وزير کشور گرديد و تا آخرين روز نخست وزيري مصدق نايب نخست وزير و در کنار او بود و برنامه رفراندم انحلال مجلسين را پياده کرد.
** دکتر صديقي روز 28 مرداد در خانه دکتر مصدق بود که وقتي خانه او مورد حمله قرار گرفت همراه نخست وزير به مخفي گاه رفت و سپس خود را به دولت زاهدي معرفي کرد و مدتي در زندان به سر برد و بدون محکوميت آزاد شد و به تدريس ادامه داد و مؤسسه تحقيقات و مطالعه اجتماعي از يادگارهاي او مي باشد.

ر ** دکتر صديقي تا سال 1357 گاهي در زندان و مدتي مخفي بود و زماني هم تدريس مي کرد. تا اين که از طرف شاه فقيد براي قبول نخست وزيري دعوت شد و خواستار اقامت شاه در ايران گرديد و چون نتوانست با شاه توافق کند از قبول اين سمت خودداري کرد ولي دکتر بختيار را ياري مي کرد که در قبول نخست وزيري توفيق يابد.

** دکتر صديقي که بين گروه هاي مختلف از محبوبيت خاصي برخوردار بود در سال 1370 در سن 86 سالگي در تهران در گذشت که از او تجليل زيادي شد.

نويسنده بازيگران عصر طلائي

ابراهيم خواجه نوري در سال 1279 شمسي متولد گرديد. در يک سالگي پدرش را از دست داد، و زير نظر برادر بزرگش ( نظام الدوله ) تربيت شد. تحصيلات مقدماتي را در ايران انجام داد و براي ادامه تحصيل به اروپا رفت و مدت 8 سال در بروکسل به تحصيل در رشته حقوق پرداخت و در مراجعت به ايران به دعوت " داور " به کار در دادگستري اشتغال ورزيد.

ر ** ابراهيم خواجه نوري از جواني به کار نويسندگي و سياست علاقه داشت. مدتي (نامه جوانان) را منتشر ساخت که به علت انتقاداتي به زندان افتاد و چهار ماه در اسارت به سر برد و در زندان با ميرزاده عشقي آشنا شد. بعد براي تحصيل راهي اروپا گرديد.

** ابراهيم خواجه نوري بعد از شهريور 20 به انتشار کتابهاي پر خواننده ( بازيگران عصر طلائي ) پرداخت که مورد توجه گروه هاي مختلف بود. با همکاري جمال امامي و علي دشتي حزب عدالت را تشکيل داد و با حزب توده درافتاد که توده ايها همه آن ها را نمد مال کردند.
** ابراهيم خواجه نوري چند بار معاون نخست وزير و سرپرست تبليغات کشور شد. دو دوره از تهران به عنوان سناتور انتخاب گرديد ولي به علت انتقاداتي از جمله مخالفت با تاًسيس سازمان امنيت از گردونه سياست خارج شد

** ابراهيم خواجه نوري سالها از عمر خود را به نشر کتاب و گفتارهاي روان شناسي اختصاص داده بود. و مدتي هم نايب رئيس انجمن قلم گرديد. مديريت مجله ( حکومت متحده جهاني ) هم با او بود.

** ابراهيم خواجه نوري زندگي خانوادگي مرتبي نداشت، بهمين جهت فرزندي از او باقي نمانده، ولي کتابهاي پر ارزشي ( 9 جلد ) به يادگار نهاده و در سال 1371 در 92 سالگي در تهران درگذشت. از او تجليل زيادي نشد و در خارج از کشور هم برايش مراسم يادبودي برگزار نگرديد. نشريات خارج از کشور هم آن چنان که لازم بود از اين نويسنده دانشمند يادي نکردند.

آصف الدوله

ميرزا صالح خان آصف الدّوله فرزند حاجي ميرزا علينقي باغميشه اي معروف به حاجي کلانتر بود. باغميشه از محلات تبريز است. طبق نوشته نادر ميرزا، کلانتري تبريز سابقاً در عهده خانواده اي بود که حسب ادعاي خودشان او اولاد شيخ صدوق قمي بودند. در اواسط سلطنت ناصرالدّين شاه اين منصب به حاجي مهدي پدر حاجي ميرزا علي النقي رسيد.

ميرزا صالح خان در بدو امر "وزير اکرم" لقب داشت و از اعيان تبريز بود، و غالباً به حکومت ولايات مهم از قبيل قزوين منصوب مي شد. داماد ساعدالملک فرزند ميرزا تقي خان اميرکبير بود؛ به همين علت اولاد او براي خود "اميرکبيريان" را نام خانوادگي انتخاب کرده اند.

هنگامي که محمدعليشاه براي از بين بردن مشروطيت نقشه مي کشيد، وزير اکرم حاکم تهران بود. چون علاقمند به مشروطيت بود، با شاه بر ضد مشروطيت همداستان نشد و از کار برکنار گرديد. اما در آزاديخواهي به اين اندازه قناعت نکرد، بلکه وقتي که مجلس به توپ بسته شد با کسان خود که همه آذربايجاني بودند از مجلس دفاع و با قزاقهاي لياخوف جنگ کرد. دفاع وزير اکرم از ساير دفاع ها که از مجلس به عمل آمد مهم تر و جدي تر بود. متأسفانه در اثر عدم مساعدت اوضاع اين فداکاري نتيجه اي نبخشيد. دفاع از مشروطيت و نجات آن به عهده ساير آذربايجانيها محول شده بود. پس از سقوط مجلس، قواي دولتي، خانه هاي ميرزا صالح خان را در باغميشه غارت کردند. آن غارت يکي از مقدمات بلواي تبريز بشمار ميرود.

نگارنده يادداشتهاي آصف الدوله را خوانده است. از آن يادداشتها معلوم مي شود که وي مردي حساس و وطن پرست بوده است. مثلاً هنگام ورود قشون روس به قزوين که آنموقع حاکم آنجا بود؛ قريب به اين مضمون در يادداشت خود نوشته است: « چند شب است که نخوابيده ام و گريسته ام.»

ذيل

ميرزا ابراهيم خان شرف الدوله برادر آصف الدوله، کلانتر تبريز بود. امين الدوله صدراعظم مظفرالدين شاه، پس از آنکه فرمانفرماي آذربايجان گرديد، به تصور اينکه کلانتر در نان شهر اخلال و کارشکني مي کند او را بفلک بست. اين عمل وحشيانه در تبريز اسباب اضطراب شد. اشخاصي که به حيثيت خود علاقمند بودند به وحشت افتادند. آبرو و حيثيت خود را در خطر ديدند و در صدد اصلاح اوضاع و تحديد اختيارات مأمورين حکومت برآمدند. آزاديخواهان از اين عمل قبيح حداکثر استفاده را کرده، اذهان عموم را براي قبول مشروطيت آماده ساختند.

در هر حال اين توهين اسباب محبوبيت و احترام شرف الدّوله شد. مردم او را قرباني حکومت مستبد دانسته، با احترام و تجليل او مي خواستند از حکومت مرکزي انتقام بکشند. چنانکه طولي نکشيد که مشروطيت اعلام شد و اعيان تبريز شرف الدوله را به نمايندگي خود انتخاب کردند.

دلتنگي از عمل قبيح امين الدّوله اختصاص به طبقات عالي نداشت، بلکه توده تبريز نيز که نيکوکاريها و دستگيريهاي حاج کلانتر را در مجامهً 1294 قمري به ياد داشت و تصنيف مربوط به اين دستگيريها را با وصف گذشت زمان ترنم ميکرد، از اين امر برآشفت و تصنيف ديگر در هجو امين الدّوله ساخت، يعني بي طرف نماند.

شرف الدّوله مردي صريح اللهجه بود و يادداشتي از او بجاي مانده است که تمام جريانات مهم مشروطيت را نوشته است و از چندين صد صفحه متجاوز است. متأسفانه نگارنده اين کتاب اين يادداشتها را نديده است. وي تا آخر عمر از قضيّه توهين دلتنگ بود. خود را مظلوم مي دانست و حکايت مي کرد که پدرم جاجي کلانتر مردي مزاح و شوخ طبع بود. يک روز به عزم گردش از شهر بيرون رفتيم. پدرم به يک نفر دهاتي که سگي همراه داشت و به شهر مي رفت خطاب کرد و گفت: عمو، کدخداي ده را کجا مي بريد؟ دهاتي که پدرم را شناخته بود، گفت: چون در کدخدايي ده کفايت به خرج داده، مي برم در شهر کلانترش کنم. پدرم خنديد و ده تومان به او انعام داد و عهد کرد که ديگر شوخي نکند و شوخي نکردن را به تمام فرزندانش وصيت کرد.

يکي از فرزندان آصف الدوله، سهام السّلطنه اميرکبيريان است، که از اعيان تبريز است. از مخالفين جدي پيشه وري بود. در عهد او زحمات بسيار ديد. مردي صريح اللهجه و نيک نفس است.

يکي ديگر از فرزندان شرف الدوله، مهندس عنايت الله کلانتري است که در مسکو تحصيل کرده و فعلاً رئيس بلديه تبريز است.

طبق نوشته نادر ميرزا خانواده کلانتري هاي تبريز با ميرزا يوسف مستوفي الممالک قرابت داشته اند.

آصف الدّوله صاحب ترجمه را نبايد با آصف الدّوله شاهسون که مورد تعقيب مجلس شوراي ملّي واقع شد، اشتباه نمود.

نابيناي خردمند

دکتر خزائلي در دو سالگي به علت بيماري آبله بينائي هر دو چشم خود را از دست داد ولي اين امر موجب نشد که کنج عزلت بگزيند و براي رسيدن مرگ روزشماري کند بلکه مي گفت از همان زمان کودکي تصميم گرفتم تا مي توانم بياموزم و از آموخته هاي خود به ديگران نيز بياموزم.


محمد خزائلي در 1299 شمسي در اراک متولد شد. تحصيلات مقدماتي را در مکتب خانه ها آغاز کرد ولي از 16 سالگي وارد مدارس دولتي شد. جالب اين است که محمد خزائلي هنگام تحصيل به تدريس هم مي پرداخت و با اطلاعات وسيعي که کسب نموده بود وزارت فرهنگ را قانع کرد که مي تواند به تعليم و آموزش بپردازد. او از سال ر1321 تحصيل دانشگاهي را آغاز کرد و دوره هاي ليسانس را در دانشکده هاي معقول و منقول و ادبيات و حقوق به پايان رسانيد. بعد توانست در رشته ادبيات و حقوق درجه دکترا بگيرد.

دکتر خزائلي شعر هم مي سروده و از سبک قديم پيروي کرده و تخلص او همان ( خزائلي ) است. دکتر خزائلي بعد از پايان دوره وکالت به کارهاي آموزشي اشتغال داشت و مجله ( روشندل ) را منتشر ساخت و گاه گاهي او را مي ديدم که ناگهان از درگذشت او مطلع شده و بسيار متاًسف شدم. گنجينه اي بود از اطلاعات در رشته هاي مختلف و نابينائي بود که مشعل علم و دانش را بر برابر هزاران هموطن خود برافروخت. دکتر خزائلي 8 فرزند دارد که اکثراً داراي تحصيلات عالي هستند.

روز شمار زندگي پروين اعتصامي

** پروين اعتصامي فرزند يوسف اعتصامي از ادباي زمان خود در روز 25 اسفند ماه 1285 در شهر تبريز متولد شد. از نوجواني ادبيات فارسي و عربي و فرانسه را از معلمين خصوصي فرا گرفت و ضمناً در مدرسهً آمريکائيها با زبان انگليسي آشنا شد. بعضي از متون فرانسه را هم به فارسي ترجمه کرد.

** پروين اعتصامي هنگام تحصيل اشعاري مي سرود که در مجله بهار متعلق به پدرش چاپ مي شد و مورد تقدير و تشويق فراوان قرار گرفت و روز به روز شهرتش افزايش مي يافت.

** پروين اعتصامي با داشتن ذوق شاعرانه و طرفداري از ضعفا و فقرا و مردم مستمند با پسر عموي خود ازدواج کرد که نقطه مقابل او بود و از اين ازدواج رنج فراوان ديد و با جدايي از او بزرگترين تکيه گاه او پدر اديب و فاضلش شد که او را در سرودن اشعار تشويق و تاييد مي کرد. ر
** مرگ اعتصام الملک ضربه بزرگي بر روح اين شاعر توانا فرود آورد و اين ضربه چنان وحشتناک بود که پروين را رنجور و غمناک ساخت و در مدت کوتاهي يعني در سوم فروردين ماه 1320 در سن 35 سالگي با بيماري حصبه درگذشت.

** بعد از فوت زودرس اين شاعر خوش قريحه، ملک الشعراء بهار و ديگران همت کرده و اشعار پروين اعتصامي را جمع آوري نموده و ديوان او را منتشر ساختند.

اعتصام الملک

ميرزا يوسف خان اعتصام الملک (اعتصامي) در 1252 شمسي در تبريز متولد شد و در 1316 شمسي در طهران در سن شصت و سه سالگي وفات يافت. پدر او ميرزا ابراهيم خان مستوفي اصلاً از آشتيان بود.

ميرزا يوسف خان در تبريز تحصيل کرد، ادبيات فارسي و عربي و قدري از فقه و اصول و حکمت قديم را فرا گرفت، از علوم جديده اطلاعاتي کسب نمود. در زبان فرانسه و ترکي زحمتها کشيد، در ادبيات عربي به مرتبه اي رسيد که نظير او در ايران بلکه در مصر و عراق و شام کمتر پيدا مي شد. چنانکه در جواني کتابي به نام "قلائد الادب في شرح اطواق الذهب" در شرح "اطواق الذهب" زمخشري که موضوع آن نصايح و حکم و اخلاق است، در زبان عربي تأليف کرد. طبق نوشته آقاي دهخدا اين کتاب در مصر حسن انعکاس يافت و جزو کتب کلاسيک گرديد. معلوم شد که خاک تبريز از پروردن مرداني نظير خطيب عاجز نيست. کتاب عربي ديگر وي نيز به نام "ثورةالهند" مورد تقريظ ادباي مصر واقع گشت.

در جواني با صرفه جويي شخصي از خرج جيب که از پدرش مي گرفت مطبعه سربي به تبريز آورد. بعد از مطبعه سربي که در عهد عبّاس ميرزا نايب السلطنه در تبريز دائر بود اين دوّمين مطبعه سربي بود که در تبريز دائر مي شد. در اين مطبعه، وي کتاب خود به نام "تربيت نسوان" را درباره حقوق و آزادي زنان به چاپ رسانيد. او از اولين کساني است که در اين خصوص چيزي نوشته اند.

اعتصام الملک مترجمي توانا بود. بيش از چهل جلد از آثار نويسنگان و ادباي اروپا را به زبان فارسي ترجمه کرده است که بعضي از آنها چاپ شده است. از بين آنها "خدعه و عشق" تأليف شيلر شاعر آلماني و دو جلد "تيره بختان" تأليف ويکتور هوگو نويسنده فرانسوي را ياد مي کنيم. آقاي دهخدا اديب، دانشمند معاصر، در خصوص ترجمه تيره بختان مي نويسد:

مطالعه تيره بختان و مطابقه آن با اصل فرانسوي بروشني آفتاب شرق واضح مي کند که اين درر الفاظ و غرر تعبيرات جز از بحر فضلي ذخّار و درياي ذوقي لبريز و سرشار نتراويده است. اگر هوگو خود به نفسه اين کتاب را به فارسي مي نوشت، بي شبهه همين الفاظ منتخب و عبارات بديع را اختيار مي کرد.

اعتصام الملک مردي کم معاشرت و انزوا طلب بود. مدّت ها از شغل دولتي که شغل پدر وي بود امتناع کرد و به ميراث متوسط پدر ساخت؛ به ترجمه و تأليف پرداخت. در دوره دوم مجلس وکيل بود. در اواخر عمر رياست کتابخانه مجلس را داشت. با وجود پيري در اين ايام به چندين هزار جلد کتاب آن کتابخانه فهرست علمي نوشت. بنا به نوشته آقاي دهخدا اين فهرست "نظير بهترين و کاملترين افراد نوع خويش و جامع همه مميزات و مشخصات هر کتاب و يکي از شاهکارهاي اين صناعت و فن است".

خدمت بزرگ اعتصامي به عالم معارف ايران انتشار مجله بهار است که آن را در دو دوره در 1329 قمري و 1341 قمري انتشار داده است. آن مجله اي بود ادبي، علمي، اخلاقي و سياسي که جنبه ادبي آن بر ساير جنبه ها غلبه داشت. منظور از انتشار آن اين بود که مطالب متنوعه که دانستن آنها مهم است به علاقمندان عرضه شود. اعتصام الملک با انتشار بهار طرز مجله نگاري را به مردم ايران آموخت. ابوالفتح اعتصامي در سال 1321 دوره دو ساله مجله بهار را بار ديگر به چاپ رسانيد است و آقاي دهخدا در مقدمه آن شرح حال اعتصام الملک را نوشته است که ما در اين قسمت به آن نظر داشتيم.

خصوصيت عمده اعتصام الملک در اين است که وي داراي مکتبي در نثر فارسي است که در نثر نويسندگان معاصر مؤثر افتاده است. نثر وي اگر چه به پايه نثر محمد علي فروغي و طالبوف نمي رسد، اما براي خود خصوصيتي دارد که قابل توجه است، آن اينکه قابل تقليد است. در نثر او تأثير نويسندگان و ادباي ترک از قبيل نامق کمال و توفيق فکرت و ادباي معاصر مصر و شام و شيوه منشيان قاجاريه کاملا مشهود است. چنانکه به نظر مي رسد وي زبان فرانسه را از طريق زبان ترکي ياد گرفته است.

اعتصام الملک از رفقاي تربيت، تقي زاده، طالبوف، و از نويسندگان مجله گنجينه فنون تبريز قبل از مشروطيت بوده است. از جمله اشخاصي است که در ثروتمند ساختن زبان فارسي رنج کشيده اند. با توجه به اينکه او به خارج ايران مسافرت نکرده و هر چه ياد گرفته در تبريز ياد گرفته است، مترقي بودن محيط تبريز قبل از مشروطيت از حيث معلومات قديمه و جديده براي ما روشن خواهد شد. به جد مي توان گفت که او شعراي مشهور دنيا از قبيل شکسپير، گوته، شيلر، هوگو، ميلتون، تريلو ايتاليايي، تولستوي و ماکسيم گورکي را به ايران شناسانيده است.

ذيل

پروين اعتصامي دختر اعتصام الملک از شعراي بزرگ در ايران قرن اخير بود. بعضي او را اشعر شعراي قرن چهاردهم هجري مي دانند. ديوان او دو بار به چاپ رسيده است. در نظم شيوه اي خاص دارد که مخصوص خود اوست. بنا به نوشته ملک الشعراء بهار تأثير اشعار ناصر خسرو علوي در گفتار او محسوس است. وي تمام ديوان خود را به موضوعات اجتماعي و اخلاقي تخصيص داده است و از اين حيث کسي از متقدمين و متأخرين به پايه او نمي رسد. در جواني درگذشت.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

شيخ روزبهان بقلي

شيخ ابو محمد روزبهان پسر ابي نصر بقلي فسائي شيرازي معروف به شيخ شطاح به سال 522 هجري در شهر فسا از توابع فارس متولد شد. در اوايل حال به عراق و کرمان و حجاز و شام مسافرت کرد و با شيخ ابوالنجيب سهروردي در اسکندريه به نزد صدرالدين ابوطاهر احمد بن محمد سلفه اصفهاني صحيح بخاري را استماع کرد.

استاد او در فقه، ارشدالدين ابوالحسن علي نيريزي بوده و خرقه از دست "شيخ سراج الدين محمود بن خليفة بن عبدالسلام بن احمد بن سال به" پوشيده است. در اطراف شيراز و کوهستانهاي آن به رياضتهاي شديد اشتغال داشته و هميشه در حال وجد دائم و استغراق بوده است.

بنا بر آنچه نقل شده وي مدتها در مکه مجاور بوده است و در مراجعت به شيراز بمدت زياد در جامع عتيق به وعظ و ارشاد پرداخته است.

در اوايل حال از اصحاب سماع بوده و در آخر از آن اعراض کرده است و سپس در دروازه "خداش" شيراز رباطي ساخته و در آن به تربيت مريدان و اطعام آيندگان و روندگان عمر گذرانده است. عاقبت بفلج دچار شده و در محرم سال 606 هجري جهان را بدرود گفته است، و جنب رباط قديم که بعدها توسعه يافته، بخاک سپرده شده است.

آثار تکيه و مزار شيخ بقلي تا چند سال گذشته در جنوب شرقي شيراز باقي و مطالف اهل حال بوده است. و امروز هم سنگ خانه جاويداني او در محله "بال کفت" شيراز پيداست.

در حالات و سخنان و کرامات شيخ روزبهان بقلي، نوه او شيخ شرف الدين ابراهيم بن شيخ السلام صدرالدين "روزبهان ثاني"، کتابي به اسم: تحفةالعرفان في ذکر سيدالاقطاب روزبهان، ترتيب داده است. تأليف هاي او بشرح زير است:

کتاب عبهرالعاشقين، کتاب منهج السالکين، عرائس البيان في حقايق القرآن، کتاب مشرب الارواح، کتاب منطق الاسرار، کتاب شرح الطواسين و چند کتاب ديگر.

شيخ نجم الدين کبري

ابوالجناب احمد شيخ نجم الدين کبري خيوقي خوارزمي، عارف بزرگ ايراني در قرن ششم و هفتم هجري، در سال 540 هجري تولد يافته است.

در کودکي علوم مقدماتي را فرا گرفته و در کسب حديث و علوم قرآني و علوم باطن به سياحت بلاد رفته و در نيشابور از ابوالمعالي فراوي، و در همدان از حافظ ابوالعلاء، و در اسکندريه از ابوطاهر سلفي حديث شنيده است. عبدالعزيز بن هلال، ناصر بن منصور، شيخ سيف الدين باخرزي و ديگران از او حديث روايت کرده اند. خرقه ارشاد از شيخ اسماعيل قصري گرفته و نسبت طريقت از طريق شيخ عمار ياسر بدليسي يافته است.

به شيخ نجم الدين کبري لقب طامةالکبري و شيخ ولي تراش نيز داده اند.

شاگردان و خلفاي شيخ نجم الدين کبري، از قبيل، شيخ فريدالدين عطار، باباکمال جندي، شيخ رضي الدين علي لالا، شيخ سعدالدين محمد حمويي، شيخ نجم الدين رازي، مجدالدين بغدادي و بهاء ولد از اعاظم طريقه کبراويه و بزرگان ديگر همه از اکابر طريقه ارشاد و تصوف ميباشند.

سلسله کبراويه در قرن ششم و هفتم هجري قدرت روزافزون داشتند. و از اين رو يا علتهاي ديگر، سلطان محمد خوارزمشاه با ايشان دشمني فراوان داشت؛ تا آنجا که دستور داد تا شيخ مجدالدين بغدادي از بزرگان و خليفگان و پيروان شيخ نجم الدين کبري را در جيحون انداختند. خود او نيز در ضمن حمله به خوارزم بدست لـشـکـر مـغـول به سال 618 هجري (در سن هفتاد و هشت سالگي) به شهادت رسيد.

درباره قتل او نقل کرده اند که «چون چنگيزخان آوازه شيخ نجم الدين شنيده بود به وي کس فرستاد که من خوارزم را قتل عام خواهم کرد. آن بزرگ بايد از ميان ايشان بيرون رود و به ما پيوندد. شيخ رحمةالله عليه در جواب گفت که هفتاد سال با تلخ و شيرين روزگار در خوارزم با اين طايفه بسر برده ام، اکنون که هنگام نزول بلاست اگر بگريزم از مروت دور باشد.»

تأليف هاي نجم الدين کبري بشرح زير است:

رساله الخائف الهائم عن لومة اللائم، رساله فواتح الجمال و رساله منهاج السالکين.

مجدالدين بغدادي

مجدالدين ابوسعيد شرف بن مؤيد بن محمد بن ابوالفتح بغدادي از عارفان مشهور اواخر قرن ششم و آغاز قرن هفتم هجري است. وي در سال 544 هجري در بغدادک خوارزم ولادت يافت.

چنانکه از نامه هاي خود او بر مي آيد، از خاندان بزرگ و بنوشته تاريخ گزيده برادر بهاءالدين محمد کاتب تکش خوارزمشاه بوده « کان فضل و آبادي بود و در علم طب ابدان مسيح زمان و نادره گيهان و اصناف و انواع هنر و علومي که پادشاهان طالب آن باشند از جمله اهل عصر در مبادي ايام تحصيل ممتاز گشته بوده است، در عنفوان جواني در زماني پدرش طبيب سلطان تکش پسر ايل ارسلان (668 - 596 هجري) و از مقربان او گرديد. چون به ميهنه رسيد و خاک شيخ ابوسعيد را زيارت کرد، ناگاه برق محبت الهي بر نهاد او جست و جملگي تجمل و مهتري او را بسوخت در خدمت شيخ نجم الدين کبري ملازم شد و پانزده سال در خوارزم رياضتهاي شگرف کرد. آخر الامر شيخ الشيوخ حضرت خوارزم شد و هرگز در خوارزم کس را آن مکنت نبوده است، که او را بود. با آنکه پانزده هزار دينار املاک وقف صوفيه کرده بود هر سال خرج مائدهً خانقاهش 200 هزار دينار زر سرخ بوده است.»

از داستاني که جامي در نفحات الانس آورده، پايه بلند مجدالدين بغدادي در عرفان و اعتقاد او به مقام بلند خويش استنباط ميشود و آن چنين است:

« روزي شيخ مجدالدين با جمعي درويشان نشسته بود. سکري به وي غالب شد، گفت: ما بيضه بوديم بر کنار دريا و شيخ نجم الدين مرغي بود، بال تربيت بر سر ما فرود آورد تا از بيضه بيرون آمديم، ما چون بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر کنار ماند. شيخ نجم الدين به نور کرامت آنرا دانست، بر زبان ايشان گذاشت که در دريا ميراد.... و شيخ مجدالدين آن را شنيد، ترسيد پيش سعدالدين حموي آمد و تضرع بسيار کرد. روزي که حضرت را وقت خوش بود مرا خبر کن تا بحضرت آيم و عذري بخواهم. وقتي شيخ را در سماع حال خوش شد، شيخ سعدالدين، شيخ مجدالدين را خبر کرد. شيخ مجدالدين پاي برهنه بيامد و طشتي پر آتش کرد و بر سر نهاد و بجاي کفشگاه بايستاد و شيخ به وي نظر کرد. فرمود که چون بطريق درويشان عذر سخن پريشان ميخواهي ايمان و دين به سلامت بردي اما سرت برود و در دريا ميري و ما نيز در سر تو شويم و سرهاي سرداران ملک خوارزم در سر تو شود و عالم خراب گردد. شيخ مجدالدين در قدم شيخ افتاد و به اندک فرصتي سخن شيخ بظهور آمد....»

بطوري که در تاريخ مسطور است، مجدالدين بغدادي مورد خشم خوارزمشاه قرار گرفت و در آب جيحون غرق گرديد. درباره علت خشم خوارزمشاه، توجيهات مختلفي کرده اند. بطور کلي خوارزمشاه با روندگان طريقت بخصوص با صوفيان اهل سنت و جماعت و به ويژه با پيروان نجم الدين کبري بر سر عناد و انکار بود؛ و مهاجرت بهاءولد پدر مولانا جلال الدين بلخي را از بلخ به همين علت دانسته اند. مؤلف روضات الجنات از کتاب سلم السموات ابولقاسم کازروني نقل کرده است که ميانه فخرالدين رازي و مجدالدين بغدادي کينه و دشمني به غايت رسيده بود تا سرانجام به سعايت شاگران او سلطان مزبور مجدالدين را در آب جيحون غرقه ساخت.

برخي از جمله عبدالرحمن جامي، اتهام مجدالدين بغدادي را ازدواج محرمانه با يکي از زنان خوارزمشاهيان به رسم مذهب حنفي دانسته اند. بهر حال تمام اين اتهامات به گونه اتهامات جعفر برمکي است که هارون الرشيد بمنظور از ميان برداشتن وي شايع کرده بود.

مجدالدين اشعاري لطيف ميسروده و نثري روان و دل انگيز داشته است، از آثار وي رساله سفر و چند نامه و اجازت رضي الدين علي لالا در دست است. رساله ديگري بنام تحفةالبرره في اجوبة مسائل العشره، در جواب يکي از شاگردان خود بنام احمد بن علي بن مهذب خوارزمي نوشته است. از رساله ديگر خود بنام زبدةالعوالي و حليةالامالي در تحفةالبرره نام برده است.

اشعار زير از آثار اوست:

شمعي است رخ خوب تو پروانه منم دل خويش غم تو است و بيگانه منم

زنجير سر زلف تو بر گردن تست در گردن من فکن که ديوانه منم

سعدالدين محمد حموي

سعدالدين محمد بن مؤيد بن ابي بکر بن حسن بن محمد بن حموية بن محمد که به جهت انتساب به جدش (سعدالدين حمويه) يا حموي يا حموئي شهرت يافته است، از عارفان قرن هفتم است. وي از مشايخ شيخ عزيز نسفي و از خلفا و مريدان شيخ نجم الدين کبري و شهاب الدين عمر سهروردي ميباشد. در جواني چندي در جبل قاسيون دمشق که در آن اوان از مراکز تصوف بود زيست، و با صدرالدين قونوي ملاقات کرده و ارتباط محبت پيدا نمود. مدت بيست و پنج سال در ديار شام و عراق و خوارزم مسافرتها کرد، سرانجام به خراسان که موطن اصلي او بود برگشت و شهرت بسيار يافت؛ و از عارفان و مشايخ تصوف وقت گرديد و کرامات زياد به او منسوب داشتند. از تأليف اوست:

1- سجنجل الارواح و نقوش الالواح 2- سکينةالصالحين 3- قلب المنقلب 4- کشف المحجوب 5- محبوب المحبين و مطلوب الواصلين. که در آداب و اخلاق است و فهم مطالب کتاب آخر در حق غير اهل بصيرت، امکاني ندارد؛ بلکه به نوشته مجالس المؤمنين مشتمل بر علم حروف و اشارات حروفيه در ضمن دوائر و غير آن بوده و حل آنها را به حضرت محمد مهدي عجل الله فرجه حواله کرده است. نيز در آنجا گويد که اطلاق اسم ولي بعد از حضرت محمد (ص) بطور مطلق و يا مقيد به کسي ديگر جايز نيست، مگر بحضرت اميرالمؤمنين و اولاد معصومين او. سعدالدين حموي در نظم و نثر فارسي و عربي دست داشته و رباعيات او بيشتر از ديگر انواع شعري نقل شده است. وفات سعدالدين حموي در روز عيد قربان سال 650 هجري اتفاق افتاده است.

نمونه اي از رباعي او:

گر با غم عشق سازگار آيد دل بر مرکب آرزو سوار آيد دل

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد بچه کار آيد عشق

رضي الدين علي لالا غزنوي

شيخ رضي الدين علي بن سعيد بن عبدالجليل لالاي غزنوي از عارفان قرن هفتم هجري است. بطوريکه نوشته اند پدر وي سعيد، پسر عموي سنائي غزنوي بوده است. شيخ علي لالا مريد شيخ نجم الدين کبري است. گويند در پانزده سالگي شيخ نجم الدين کبري را بخواب ديد و به طلب او سالها گرديد و در اين مدت بخدمت صد شيخ رسيد تا اينکه به فيض حضور شيخ نجم الدين کبري نائل گرديد و به امر او به هندوستان رفت و بخدمت شيخ ابورضاي رتن يکي از بزرگان آن سرزمين رسيد. بهر حال رضي علي لالا از صد و شصت و چهار شيخ، خرقه تبرک گرفته و سرانجام در سال 643 هجري در اصفهان زندگي را بدرود گفته است. مدفنش در حوالي اصفهان بنام گنبد لالا معروف است. اين رباعي از اوست:

عشق ارچه بسي خون جگرها دهدت ميخور چو صدف که هم گهرها دهد

هر چند که بار عشق باري است عظيم چون شاخ بکش بار که برهـا دهدت