کانون ایرانیان

‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزش و پرورش. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آموزش و پرورش. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان –3

+ آموزش و پرورش در عصر سلوكيان و اشكانيان :
با انقراض يافتن سلسله هخامنشي توسط اسكندر مقدوني و سپس تاسيس سلسله سلوكي به توسط يونانيان (مقدونيان) در ايران، شكوفايي فرهنگي ايران در مقايسه با دوران گذشته به واقع از ميان رفت. به عبارتي در اين دوره آموزش و پرورش به شيوه سنتي دچار ركود گرديد. زيرا بنا به مدارك و مستندات تاريخي از سوي سلوكيان بسياري از آتشكده‌ها و ديگر امكنه آموزشي ويران گرديد و سعي و تلاش در يوناني كردن آداب و رسوم اجتماعي و تربيتي شد (دراني، ص 27). به واقع سلوكي‌ها عامل بزرگي در جهت يوناني كردن مشرق زمين بودند و در شهر سلوكيه علوم و دانش‌ها و صنايع يوناني ترويج و تبليغ مي‌گرديد. به عنوان مثال «ديوژن بابلي» و جانشين او «اپلدور» به تعليم و تعلم فلسفه رواقي در سلوكيه مي‌پرداختند (پيرنيا، ص1866).

تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان –2

+ آموزش و پرورش در دوران حکومت مادها :
مدارک موجود درباره تمدن و فرهنگ مادها آن چنان اندک است که امکان اظهار نظر قطعی را درباره اوضاع فرهنگی مادها دشوار می‌سازد. در واقع راجع به معارف مادها اطلاعاتی در دست نمی‌باشد زيرا که نه سنگ نبشته‌ای از آنان تاکنون کشف شده است تا مدرک قرار داده شود و نه از يونانی‌ها و يا ملل دگر در اين زمينه اطلاعات جامعی به دست آمده است (بيژن، ص120). حتا تاکنون هيچ مدرک مستقيمی که دال بر آشنايي مادها با خط و کتابت باشد به دست نيامده است (دياکونوف، ص339)؛ ليکن تا حدی تعليم و تربيت اجتماعی مادها را مي‌توان از کيفيت تعليم و تربيت عصر هخامنشی حدس زد، زيرا که پارس‌ها در بادی امر از حيث تمدن و معارف در رتبه‌ای پايين تر از مادها قرار داشتند، ليکن هم‌نژاد و هم‌کيش و هم‌زبان آنان بودند و وقتی که پارسيان بر آنان سلطه يافتند تمدن آنان را نيز اخذ نمودند (با توجه به اين که تمدن هخامنشی از تمامی تمدن‌های تابع از جمله تمدن ايلامی جهت رشد خويش استفاده نموده است).
به هر تقدير مادها مطمئناً دارای خط و کتابت بودند و اين خط احتمالاً مشابه همانی بوده است که امروزه خط باستانی پارسی خوانده می‌شود. زيرا اين نکته مسلماً غير محتمل است که پادشاهی بزرگ ماد فاقد خط و کتابت بوده باشد و پارسيان واجد خط باشند (دياكونوف، ص 340).
البته شواهدی نيز بر اثبات اين امر دلالت دارد زيرا با توجه به مطالب کتاب دانيال در اين که مادها صاحب خط بوده‌اند و نوشته‌هايی به زبان مادی وجود داشته است جای ترديد باقی نمی‌ماند (بيژن، ص 124). حتا ظاهراً خواندن و نوشتن تا حدی در ميان مردمان معمولی نيز مرسوم بوده است و فقط منحصر به مغ‌ها و روحانيان و اشراف نبوده است. زيرا بر طبق آن چه که از تواريخ بر مي‌آيد مردم عرايض خود را به شاه می‌نگاشته اند و شاه عرايض را می‌خواند و هر حکم را نوشته و به آنان بازپس مي‌فرستاد . (هرودوت، ص60).
گذشته از اين، نگارنده تاريخ ماد نظريه ديگری نيز ابراز میدارد : « ... خط ميخی پارسی باستانی با خط ميخی بابلی و ايلامی تفاوت بسيار دارد و با اين که محتملاً با ديگر خطوط ميخی آسيای مقدم منشأ مشترکی دارد ولی آن را نمی توان مستقيماً مأخوذ از آن‌ها شمرد. تعبير کلام آن است که چند حلقه فاصل بر ما مجهول است و بيش‌تر گمان می‌رود که خط ميخی ماد جزء اين حلقه‌های فاصل و مجهول بوده است، به عبارتی پارسيان خط ميخی را از مادها اخذ کردند... » (دياكونوف، ص 340).
جالب است که استرابون جغرافيادان دنيای باستان نيز اذعان میدارد که روش تعليم و تربيت معروف پارس‌ها از مادها اقتباس گشته بود (بيژن، ص127). از سوی دگر ذکر وجود کتاب « تاريخ شاهان ماد و پارس» در کتب مختلف نظير کتاب استر، احتمال وجود ادبيات را در ميان مادها نشان می دهد (بيژن، ص 125).
مادها برای امور اداری و لشگری خويش مطمئناً دفاتری به مانند پارسيان داشته‌اند ليکن واضح و مبرهن است که تشکيلات آنان بدان اندازه پيش‌رفته و پيچيده نبود که نياز به گروهی انبوه از دبيران احساس گردد بنابراين به احتمال زياد آموزش اين فنون در انحصار مغان بود (سلطانزاده، ص12) که البته لازم به ذکر است شواهدی نيز مبنی بر وجود سازمان‌ها و دفاتری جهت اداره کارهای مربوط به امور مالی و حسابداری با توجه به پيشرفت و رونق اقتصاد مادها به خصوص در زمينه زراعت و دامداری وجود دارد (حكمت، ص 149).
علاوه بر اين، بنا به نظر دياکونوف تعاليم زرتشتی به وسيله کاهنان و مبلغان قبيله ماد که به مغان موسوم بودند اشاعه يافت و به عبارتی تعاليم مغان مورد پشتيبانی جدی شاهان ماد قرار گرفته بود و حتا تعاليم مزبور تا حدی عنفاً به مردم تحميل میشد (دياكونوف، ص370). دياکونوف را حتا اعتقاد بر اين است که سرزمين ماد در قرون هفت و هشت پيش از ميلاد از کانون‌هايي بوده که از آن جا مفهومات دينی و فلسفی انتشار يافته است (دياكونوف، ص345).
به هرحال آن چه که از کيفيات زندگی مادها و با توجه به کم‌بود مدارک [مي‌توان] استنباط نمود اين است که آنان مطمئناً دارای ساختار و يا سازمان‌هايي جهت تعليم و تربيت بوده اند. هرچند مشخص نمی‌باشد که چنين سازمان‌هايي دارای چه درجه‌ای از پيش‌رفت و توسعه تمدنی بوده‌اند. ليکن به احتمال قريب به يقين نسبت به همسايگان خويش در بين النهرين از حيث دانش و فرهنگ در مرحله پست‌تری قرار داشتند.

+ آموزش و پرورش در عصر هخامنشيان:
در باب آموزش و پرورش در عصر هخامنشيان نيز کسي که تحقيق در اين باب را مد نظر قرار مي‌دهد با کم‌بود منابع مواجه مي‌باشد، ليکن مدارک موجود مرتبط با اين دوران در مقايسه با عصر حکومت مادها بسيار بيشتر است که دست محقق را در نيل به هدف خويش اندکي بازتر مي‌نمايد. اسناد و مدارکي به سان نوشته‌هاي مورخان اروپايي آن روزگاران، کتيبه‌ها و الواح به جاي مانده از آن دوران و غيره. هم‌چنين، نگاهي به فهرست تشکيلات و سازمان‌ها در اين عصر مؤيد اين مي‌باشد که آموزش کشوري مطمئناً مورد توجه و عنايت بوده است و البته اداره‌ي تشکيلاتي بدين عظمت يقيناً بدون تعليم و تعلم امکان پذير نبوده است.
آن گونه که بر مي‌آيد در عصر هخامنشي مکان‌هايي براي آموزش کودکان و اطفال داير بوده است. به عنوان نمونه‌ي گزنوفون يوناني در ”کوروش‌نامه“ خويش دراين باب مي‌گويد : «اطفال به مکتب مي‌رفتند تا ادب بياموزند و رؤسا و مراقبان‌شان اکثر اوقات روز مراقب حال آنان بودند و قضاوت و عدالت را ميان آن‌ها مجري مي‌داشتند» (گزنوفون، ص6).
جالب آن است که بنا به ادعاي گزنوفون تا حدود شانزده يا هفده سالگي کودکان در اين مکان آموزش‌هاي مختلف نظير اعتدال مزاج، اطاعت، وظيفه شناسي، تيراندازي و پرتاب نيزه مي‌آموختند (گزنوفون، ص7). از سوي دگر، هرودوت که به پدر تاريخ اشتهار دارد اذعان مي‌دارد که دوره تربيت کودکان در ايران بين پنج تا بيست وپنج سالگي است و سه کار مهم بدانان آموخته مي‌شود : اسب سواري و تيراندازي و راستگويي (هردوت، ص 75).
گزونوفون هم‌چنين مدعي است که در ايران محلي به نام الوترا (Eleuthera) وجود داشته که در آن اطفال بزرگان تربيت مي‌يافتند (گزنوفون، ص5). گزنوفون در ضمن اذعان مي‌دارد که اطفال ايراني پس از اين که به سن بلوغ مي‌رسيدند، ده سال در اطراف بناهاي دولتي به سر مي‌بردند تا هم از بناهاي دولتي حراست نمايند و هم به اعتدال مزاج عادت يابند (گزنوفون، ص5).
افلاطون نيز درباره تعليم شاه‌زادگان هخامنشي بيان مي‌دارد که شاه‌زادگان به محض تولد به خواجگان و پرورشگران سپرده مي‌شدند تا به بهترين شکل پرورده شوند و زماني که کودک به هفت سالگي پاي مي‌نهاد سوارکاري و شکار به او آموخته مي‌شد و در چهارده سالگي چهار نفر که به مربيان شاهانه موسوم بودند براي تعليم و تربيت شاه‌زاده انتخاب مي‌گشتند که يکي از آنان در دانايي برتر از ديگران بود و مسؤوليت آموزش حکمت زرتشت و آيين کشورداري را عهده‌دار مي شد و دومي که در دادورزي و عدالت شهره بود آيين راست‌گويي و درستکاري را به شاه‌زاده آموزش مي‌داد و نفر سوم که پرهيزگارترين بود به کودک آزادگي و پرهيزگاري مي‌آموخت و نمي‌گذاشت که وي مغلوب و دستخوش شهوات گردد و بدو مي‌آموخت که به راستي آزاده باشد و آموزگار چهارم نيز دلاوري و بي‌باکي را به شاه‌زاده مي آموخت . (سلطان‌زاده، ص 17؛ وكيليان، ص 83).
جاب است که گزنوفون مدعي است که تمام افراد ايراني مجاز به گسيل داشتن فرزندان خويش به مدارس بودند، ليکن شرطي را براي اين امر قائل مي‌گردد و اعزام اطفال به مدارس را فقط مختص کساني مي‌داند که محتاج ياري کودکان خويش در امر معيشت نبودند (گزنوفون، ص 10).
آموزش عالي و تحصيلات عاليه را نيز در ايران باستان و با توجه به کمبود اسناد و مدارک عمدتاً با تأسيس دانشگاه گندي شاپور به عهد ساسانيان مرتبط مي پندارند، ليکن با توجه به شواهد به جاي مانده از آن ازمنه مي‌توان اذعان نمود که تعاليم عاليه در عصر هخامنشي نيز وجود داشته است. به عنوان نمونه، داريوش بزرگ در مصر، که ايالتي از ايالات ايران عهد زمامداري هخامنشيان محسوب مي‌گشت، دستور احياي دانشکده پزشکي شهر ساييس را صادر نمود و طبق فرمان او جوان‌هاي خانواده‌هاي برجسته ايراني براي فراگرفتن فنون پزشکي به ساييس گسيل گشتند (بيژن، ص326؛ سلطان‌زاده، ص19؛ ضميري، ص67).
از سوي دگر، در عصر هخامنشي دانشکده‌هاي عالي و مهم در شهرهاي بورسيپه، ميلت، ارخويي، ري، و بلخ جهت آموزش علم طب وجود داشت (حكمت، 383؛ ضميري، ص 61).
هم‌چنين وجود کتابخانه‌هاي بزرگ در عصر هخامنشيان در نقاط مختلف قلم‌رو هخامنشيان نشان دهنده آموزش و پرورش سازمان يافته مي‌باشد. از جمله کتابخانه‌هاي اين عصر کتابخانه‌هاي استخر، کهندژ، شاه اردشير، و شپيگان را مي‌توان نام برد (حكمت، ص 64).
حمايت شاهان هخامنشي از تحقيقات نجومي و علم هيأت نيز جالب توجه است و نشان دهنده اهميت امر دانش آموزي در ايران عصر هخامنشي. داريوش کبير منجم معروف کلداني آن روزگاران «نبوري مننو» را تحت حمايت خويش قرار داد و او در سايه چنين حمايتي به کنجکاوي‌ها و مطالعات نجومي خويش پرداخت. «کيدين نو» دگر منجم شهير کلداني معاصر هخامنشيان نيز در سايه حمايت دولت شاهنشاهي ايران همان سلسله مطالعات را پي گرفت و ادامه داد (بيژن، ص 333-332).
گزارش‌هاي مورخان يوناني آن ازمنه به سان «کتزياس» از وجود روزنامه‌ي رسمي در دربار هخامنشي حکايت مي‌کند که نشاني دگر از پيشرفت دانش و اهميت تعليم و تربيت آن روزگار مي باشد (ضميري، ص 21).
از سوي دگر، اشارات هرودوت در جريان گردآوري تاريخ معروف خويش مبني بر استفاده از آثار تاريخ نويسان ايراني و هم‌چنين اشارات کتاب‌هاي عزرا و استر به کتاب «تاريخ شاهان ماد و پارس» را مي‌توان دليلي دگر بر رواج تعليم و تربيت برشمرد (بيژن، ص333).
گسيل داشتن هيأت‌هاي اکتشافي و علمي جهت اکتشافات دريايي و جغرافيايي از سوي داريوش و خشايارشا را نيز مي توان از دگر نشانه‌هاي وجود آموزش و پرورش سازمان يافته در ايران هخامنشي فرض نمود (هردوت، ص 222-218).
شواهد بسيار ديگري نيز به طور غير مستقيم بر پيشرفته بودن روند تعليم و تربيت در عصر هخامنشيان دلالت دارد. از جمله مي‌توان به موارد ذيل استناد نمود:
- حفر ترعه‌ي سوئز بين رود نيل و درياي سرخ به روزگار حکومت داريوش کبير (حكمت، ص 443) و حفر کانال توسط دو سرمهندس ايراني به نام‌هاي «بوباروش» و «ارتاکائوش» به امر خشايارشا بر دماغه کوه اتوس در لشگرکشي به يونان به جهت عبور رزم ناوهاي ايران (هردوت ، ص363) نشان دهنده وجود مهندساني کارآزموده و کاربلد مي‌باشد که مطمئناً مهندسان کار آزموده فقط به ضرورت آموختن و تعليم به وجود مي آمدند.
- تاسيس دانشکده‌اي در سائيس مصر به فرمان داريوش بزرگ به جهت آموزش فنون کشورداري (بيژن ، ص 338).
- ايجاد جاده شاهي مشهور که از شوش تا سواحل درياي اژه امتداد داشت (هردوت، ص 312).
- بحث و بررسي‌هاي هفت سردار بزرگ پارسي پس از بازپس گيري تاج و تخت از مغ غاصب (سمرديس) در باب انواع حکومت و حتا صحبت آنان در مورد حكومت دموکراسي يا اليگارشي (هردوت، ص 222-218) يکي ديگر از دلايل آگاهي ايرانيان از علوم سياسي و فلسفه و بالطبع تعليم و تعلم آن است.
- نحوه انتخاب و انتصاب قضات از ميان افراد تعليم ديده ( سلطان‌زاده، ص 18) را نيز مي‌توان نشاني از توجه و آشنايي ايرانيان آن روزگاران با علم حقوق و آموزش آن دانست.
- الواح گلي کشف شده در خزانه تخت جمشيد نيز ثابت کننده آشنايي ايرانيان با فرآيند آموزش و تعليم مي‌باشد. به عنوان نمونه در ميان الواح گلي تخت جمشيد سندي مالياتي وجود دارد که حاوي بقاياي مالياتي بانويي است که قسمتي از ماليات خود را پرداخت نموده و به موجب اين سند تتمه آنرا داده و تسويه حساب گرفته است (حكمت، ص152). با توجه به اين الواح به سهولت مي‌توان دريافت که هخامنشيان در زمينه امور مالي و حساب‌داري، مراکز بايگاني داشته و کساني که مامور نگهداري و بايگاني اين اسناد بوده‌اند در اين زمينه آموزش‌هاي لازم را کسب کرده بودند.
- وجود صنعت فرش و بافندگي را مي‌توان دليل قاطع ديگري بر وجود دانش‌هاي گياه شناسي، رنگ شناسي، نقاشي و حتا کيميا و دام پروري و دام پزشکي دانست. از نمونه‌هاي بارز اين صنعت مي‌توان به قطعه فرش مکشوف در پازيريک که مشتمل بر تصوير ملکه‌ها و بانوان ايران عهد هخامنشي است و هم اکنون در موزه ارميتاژ لنينگراد روسيه نگه‌داري مي‌شود اشاره داشت (حكمت، ص 264-261).
- وجود آثاري به مانند تخت جمشيد و مکان‌هاي باستاني ديگر با آن همه محاسبات دقيق رياضي و فني و مهندسي دليلي بر وجود دانش ‏و آموزش معماري و هنر در عهد هخامنشيان است. با توجه به مطالب ذکر شده و علي رغم آن که کيفيت و روند آموزش و پرورش عصر هخامنشي کاملا مشخص نمي‌باشد، مي‌توان به سهولت دريافت که علم و دانش و تعليم و تعلم آن از ارزش و اعتبار بالايي برخوردار بوده است.

كتاب‌نامه:
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حکمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دياکونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه کريم کشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ وکيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378
- هرودوت: تواريخ؛ ترجمه‌ي ع. وحيدمازندراني، فرهنگستان ادب و هنر ايران، بي‌تا.
ـ گزنوفون: کوروش نامه؛ ترجمه رضا مشايخي، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1342

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ ذي القرنين (تارنمايي جديد در نقد آراي پورپيرار)

تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان -1

در بحث و بررسي درباره‌ي آموزش و پرورش اعصار باستاني ايران محقق با كم‌بود شديد مدارك و اسناد روبه‌رو است و البته لازم به ذكر است كه هر چه قدر به تاريخ ورود اسلام به ايران نزديك گرديم اسنادي اين چنيني رو به فزوني مي رود كه البته مجددا لازم است يادآوري گردد كه افزايش چنين اسنادي هرگز بدان حد نمي باشد كه بتوان مستقيماً به آموزش و كيفيت آن در اعصار باستان دست يافت. ليكن با توجه به نوشته‌هاي مورخين غربي ازمنه باستان و هم‌چنين اسناد و كتيبه‌هاي به جاي مانده از آن دوران و ... با اندكي تعمق و تحليل مي توان تا حدي از آموزش و پرورش اعصار باستان و ويژگي‌هاي آن آگاه گرديد.
به هر حال با عنايت به شواهد به جاي مانده از ازمنه باستان مي توان اذعان داشت كه در ايران باستان عوامل اوليه تعليم و تربيت عبارت از موارد ذيل بودند :
1- طبيعت و وضع جغرافيايي كشور.
2- آرا و عقايدي كه آريايي‌ها با خود آورده بودند و زرتشت آن‌ها را پيراسته و اصلاح كرده بود و به عبارتي نقش دين در روند آموزش.
3- دولت و نقش ويژه آن در پرورش دادن متعلمين ( صديق، ص52).
طبيعت و وضع جغرافيايي به سبب اين كه ايران سرزميني است تقريباً خشك و بياباني و كوه‌هاي آن عمدتاً برهنه از رستني‌ها است، لذا ضرورت حيات در چنين سرزميني با توجه به كم‌بود منابع آب و غذا، سخت‌كوشي و مدارا است. بنابراين مردمان ايران باستان مردماني نيرومند، زحمت‌كش، قانع و سازگار بارآمدند. به واقع، طبيعت اينان را به آموختن چنين خصايصي وادار مي ساخت. از سوي ديگر ايران در همسايگي آسياي مركزي كه محل اسكان طوايف و ايلات و عشاير چادرنشين و بيابان‌گردي كه داراي توالد و تناسل زياد و وسايل معيشتي اندك بودند قرار داشت و ايرانيان مداوماً در حال مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات پياپي اينان كه براي تحصيل قوت و غذا به ايران هجوم مي آوردند بودند و لذا مجبور به آموختن چگونگي مقاومت و فنون جنگي و دليري گشتند. هم‌چنين در مجاورت ايران‌زمين در سمت مشرق دو كشور چين و هند و در سوي مغرب آسياي صغير و يونان بودند و راه عمده ارتباطي شرق و غرب از ايران مي‌گذشت و لذا ايرانيان آن زمان در طي قرون و اعصار از اين موقعيت سود برده و از علم و ادب و تمدن و هنر خاور و باختر استفاده مي كردند و ملل شرق و غرب را نيز از تمدن خويش بهره‌مند مي‌ساختند.
اما در باب دين به عنوان ديگر عامل مهم و فاكتور مؤثر در روند آموزش و پرورش بايد اذعان داشت كه دين زرتشت، كه علي‌رغم حضور دگر اديان در محدوده اين مرز و بوم فراگيرترين اديان بوده است، نقشي پررنگ را در اين زمينه ايفا نموده است. با توجه به اين كه دين زرتشت براي دانش و خرد اهميت بسيار قائل گشته است و مزداپرستان را به تعليم و تربيت فراخوانده است و حتي فرشته‌اي به نام «چيستا» بر امر آموزش تعيين نموده بود ( وكيليان، ص21) .
نمونه‌هايي از اهميت آموزش و تعليم در دين زرتشتي به عنوان گواهي بر صدق ادعاي فوق ذكر مي‌گردد :
در ونديداد آمده است كه : «اگر شخص بيگانه يا هم‌كيش يا برادر يا دوست براي تحصيل هنر نزد شما آمد او را بپذيريد و آن چه خواهد بدو بياموزيد» (صديق، ص56؛ كشاورزي، ص21).
و در دينكرد ديگر كتاب متعلق به زرتشتيان آمده است : «تربيت را بايد مانند زندگاني مهم برشمرد و هركس بايد بوسيله پرورش و فراگرفتن و خواندن و نوشتن خود را به پايگاه ارجمند رساند» (كشاورزي، ص81).
و ايضاً در پندنامه زرتشت آمده است : «به فرهنگ خواستاري كوشا باشيد، چه فرهنگ تخم دانش و بَرَش خرد، و خرد رهبر هر دو جهان است» (صديق، ص57).
هم‌چنين در ونديداد باز هم در اين باب آمده است : «از سه راه به بهشت برين مي‌توان رسيد، اول دستگيري نيازمندان و بينوايان، دوم ياري كردن در ازدواج بين دو نفر بينوا و سوم كوشش و كمك به تعليم و تربيت نوع بشر كه به نيروي دانش، شر و ستم اين دو آثار جهل از جهان رخت بر بندد» (حكمت، ص95).
با توجه به نمونه‌هاي فوق و ده‌ها نمونه‌ي ديگر، كه مجالي براي بيان آن‌ها نمي باشد، آيا نمي‌توان اذعان داشت كه دين زرتشت مشوق و ترغيب كننده يادگيري و آموختن بوده است؟
اما در مورد نقش دولت به عنوان سومين فاكتور مؤثر در امر آموزش، از زماني كه حكومت مادها در ايران تأسيس گرديد و سپس شاهنشاهي ايران بنياد گرفت و اقتدارات در يك جا تمركز يافت، اداره كردن اين كشور پهناور محتاج افرادي گرديد كه مورد اعتماد بوده و تكاليف خود را نيكو بشناسند و بدان عمل كنند. از اين رو دولت به حكم ضرورت از اطفال شاهزادگان و بزرگان و نجبا و طبقات برجسته كشور عده‌اي را براي رتق و فتق امور تربيت مي نمود، به گونه‌اي كه حتا بنا به گفته نگارنده كتاب تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، دولت، افراد جامعه را به طور مستمر در كنترل داشت و تعليم و تربيت به منزله ضرورتي اجتماعي در اختيار صاحبان قدرت بود (دراني، ص 25).
اهداف آموزش و پرورش در ايران باستان:
با توجه به مدارك و اسناد به جاي مانده ازمنه باستان مي‌توان هدف كلي تعليم و تربيت در ايران باستان را اين دانست كه كودك عضو مفيدي براي جامعه گردد ( الماسي، ص71؛ صديق، ص 75).
در تأييد گفتار خويش به جملاتي از يسنا اشاره مي‌گردد كه در آن آمده است : «اي اهوره‌مزدا به من فرزندي عطا فرما كه از عهده انجام وظيفه نسبت به خانه من و شهر من و مملكت من برآمده و پادشاه دادگر مرا ياري كند» (حكمت، ص78؛ صديق، ص 75).
ليكن جزييات اهداف مهم آموزش و پرورش ايران پيش از اسلام را مي‌توان به صورت ذيل خلاصه نمود:
1- هدف ديني و اخلاقي كه تحت تعاليم زرتشت به شعر پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك جامه عمل پوشانند.
2- هدف نيرومندي و بهداشتي براي تندرستي و پاك تني و راستي و جوانمردي، چنان كه در دين زرتشت پاكيزگي تن براي هر زرتشتي از وظايف ديني است و ناپاكي تن و بيماري به اهريمن منسوب است.
3- هدف جنگي و نظامي جهت نگهداري حدود مرز و بوم و حفظ آرامش و دفاع در برابر دشمنان.
4- هدف اقتصادي به جهت تهيه نان و قوت مردم و رفاه و آسايش آن‌ها و حفظ خانواده و توسعه صنعت و هنرها.
5- هدف سياسي به جهت روابط عمومي و امنيت و كشورداري و روابط خارجي (الماسي، ص 72؛ حكمت، ص63).
سازمان آموزشي ايران باستان:
در طي قرون و اعصار متمادي سازمان تعليم و تربيت يك‌سان نبوده است و به فراخور زمان امكنه آموزشي اعصار باستان متفاوت بوده‌اند. ليكن در قسمت اعظم اين مدت، خانواده و آتشكده و آموزشگاه درباري به پرورش اطفال و نوجوانان مي‌پرداختند كه البته در برخي قرون دبستان و دانشگاه نيز بدان افزوده شده است (صديق، ص 59؛ الماسي، ص65). در ادامه در مورد اين امكنه آموزشي و به هنگام بحث در مورد دوره‌هاي مختلف حكومتي ايران باستان و روند آموزش و پرورش اين دوره‌ها بيش‌تر سخن به ميان خواهد آمد.
برنامه‌ي آموزشي در ايران باستان:
برنامه‌ي تعليم و تربيت در ايران باستان را مي‌توان شامل سه قسمت عمده دانست:
1- پرورش ديني و اخلاقي 2- تربيت بدني 3- تعليم خواندن و نوشتن و حساب براي طبقات خاص (ضميري، ص20؛ صديق، ص62).
پرورش ديني و اخلاقي: از آن جا كه آموزش‌هاي اوليه بيشتر جنبه ديني داشت اديان را مي‌توان نخستين پايگاه آموزش انساني دانست كه در زندگي روزمره نقش آموزش را با قدرت با زندگي فرهنگي مردم مي آميخته است (كشاورزي، ص10) و از آن جا كه در اوستا فصل مخصوصي به تربيت كودك ومعلم و روحاني اختصاص يافته بود و در پندنامه بزرگمهر نيز از اهميت آموزش ديني سخن به ميان آمده است و هركسي را موظف مي‌داند كه 3/1 شبانه روز را صرف تربيت ديني نمايد، مي توان اذعان داشت كه در واقع مهم‌ترين و يا يكي از مهم‌ترين قسمت‌هاي برنامه آموزشي ايران باستان، پرورش ديني و اخلاقي بوده است (صديق، ص64؛ وكيليان، ص24) و اين نوع آموزش به واقع رايج‌ترين و همگاني‌ترين نوع تعليم به شمار مي‌رفت كه در خانه و آتشكده معمولاً انجام مي‌پذيرفت (وكيليان، ص 24).
تربيت بدني و آموزش نظامي: يكي از مهم‌ترين نوع تعاليم نوجوانان و جوانان را تشكيل مي‌داده است و هدف آن دفاع از سرحدات و لشكركشي، پرورش روحيه‌ي سلحشوري و جنگاوري و حفظ وحدت مي بود. براي تربيت بدني سواركاري، تيراندازي، شكار، چوگان، ژوبين اندازي و شنا را مي‌آموختند ( جهت اطلاع بيشتر در اين باب رجوع كنيد به صديق، ص 72-66).
خواندن و نوشتن و حساب كردن: كه معمولاً فقط به عده معدودي آموخته مي‌شد. به مانند فرزندان بزرگان و نجبا و موبدان كه معمولاً براي فرمان‌دهي سپاه وحكم‌راني و دادرسي و نگاه‌داري دفاتر ديوان و حساب و ماليات تربيت مي‌شدند. در واقع مي‌توان اذعان داشت كه اين مرحله از آموزش فقط ويژه اشراف بوده است. از سوي دگر در اين مرحله به تربيت ترجمه كنندگان زبان‌هاي ملل مختلف نيز اقدام مي‌شده است. هم‌چنين مطابق نظر فردوسي، كه با منابع تاريخ ايران باستان آشنا بوده است، سخنوري آموختن نيز در اين مرحله همواره قسمتي از تربيت شاهزادگان بوده است.
ز بيداد و از داد و تخت و كلاه // سخن گفتن و رزم و راندن سپاه ( بيژن، ص 195-194).
محدوديت‌هاي آموزش و پرورش در ايران باستان:
علي رغم ويژگي‌هاي مثبتي كه در روند آموزش و پرورش ايران باستان وجود داشته است متاسفانه اين نظام آموزشي از محدوديت‌ها و يا بهتر است ذكر شود معايبي رنج مي‌برد. بزرگ‌ترين محدوديت‌ها و معايب سازمان آموزش ايران باستان را مي‌توان به شكل ذيل دسته بندي نمود:
1- آموزش و پرورش در انحصار طبقه اعيان و اشراف و شاهزادگان بود.
2- آموزش يافتگان سعي داشتند دانش و معلومات خويش را از مردم عادي مخفي دارند.
3- در آموزش و پرورش القا عقيده و انديشه حاكم بود كه نتيجه‌اش فرمان‌برداري مطلق و اطاعت كوركورانه در برابر افراد صاحب قدرت و منصب بود (وكيليان، ص 40).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتاب‌نامه:
ـ الماسي، علي‌محمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام؛ سمت، 1376
ـ دياكونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ صديق، عيسي: تاريخ فرهنگ ايران؛ زيبا، چاپ هفتم، 1354
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ كشاورزي، محمدعلي: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام؛ روزبهان، 1382
ـ وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378

آموزش و پرورش در عصر هخامنشي

از آموزش و پرورش كودكان در عصر هخامنشي نكات اندكي دانسته است. در دو سند ايلامي به دست آمده از تخت جمشيد، پيش‌نويسي شده در بيست و سومين سال پادشاهي داريوش يكم (499 پ.م.)، از «پسراني پارسي [كه] رونويسي كننده‌ي متون‌اند» ياد شده است؛ متن‌هاي مورد بحث، گزارش‌هاي ثبت شده‌ي تحويل گندم به 29 نفر و تحويل شراب به 16 نفر هستند. ممكن است كه اين پسران، خط ميخي پارسي را، كه احتمالاً تنها براي چند دبير دانسته بود، فرا مي‌گرفتند؛ چرا كه اين خط بيش‌تر براي نگارش سنگ‌نبشته‌هاي حاكي از پيروزي و توفيق شاهانه مورد استفاده بود. حتا بزرگان و كارمندان بلندپايه‌ي پارسي، نانويسا بودند، و بدين سبب از دبيران بيگانه (به ويژه نويسنده به زبان آرامي) در بايگاني دولتي استفاده مي‌شد.
منابع يوناني طرح و تصويري از آموزش و پرورش نمونه‌وار پارسي به دست مي‌دهند. به نوشته‌ي هردوت (1/136)، پسران پارسي تا سن پنج سالگي مجاز نبودند كه به حضور پدرشان برسند و تا آن زمان، در ميان زنان زندگي مي‌كردند. از سن پنج تا بيست سالگي به آنان اسب‌سواري، تيراندازي، و راست‌گويي آموخته مي‌شد. پارسيان دروغ‌گويي را بدترين گناهان مي‌دانستند، در صورتي كه دلاوري و شجاعت در خدمت نظامي نشانه‌ي مردانگي و جوان‌مردي بود. "گزنفون" در Cyropaedia مي‌نويسد كه پسران اشراف پارسي تا سن شانزده يا هفده سالگي در دربار سلطنتي پرورش مي‌يافتند و سواركاري، تيراندازي، پرتاب نيزه، و شكارگري را تمرين مي‌كردند. به آنان شيوه‌ي داوري، فرمان‌بري، بردباري، و خويشتن‌داري نيز آموخته مي‌شد (1.2.2-12, 7.5.86, 8.6.10; cf. idem, Anabasis 1.9.2-6; Strabo, 15.3.18). صرف نظر از اين رهنمودهاي اخلاقي، به آشكارا، هدف آموزش و پرورش پارسي به بار آوردن سربازان كارآمد و شايسته بود. اين استنتاج را سنگ‌نبشته‌ي آرامگاه داريوش يكم گواهي مي‌كند: «ورزيده‌ام، هم با دست‌ها، هم با پاها؛ سواركارم، سواركار خوب؛ تيراندازم، تيرانداز خوب، هم پياده، هم سواره؛ نيزه افكن‌ام، نيزه افكن خوب، هم پياده، هم سواره» (DNb 40-45). در Alcibiades (منسوب به افلاتون، 1/23-120) چنين ذكر شده است كه شاه‌زادگان پارسي در سن چهارده سالگي به چهار آموزگار پارسي برجسته واگذار مي‌شدند، به ترتيب به نام‌هاي "خردمندترين"، "دادگرترين"، "پارساترين"، "دليرترين"، كه به آنان به ترتيب، پرستش خدايان، شيوه‌ي حكم‌راني، خويشتن‌داري و دليري را مي‌آموختند. "پلوتارخ" (Artaxerxes 3.3) به دينياري اشاره كرده است كه «دانش مغان» را به كورش كوچك آموزش داد.
درباره‌ي آموزش و پرورش در شهرباني‌هاي شرقي امپراتوري هخامنشي عملاً اطلاعاتي در دست نيست، اما مدارك و شواهد مربوط به بابل و مصر، كه نظام‌هاي سنتي آموزشي آن‌ها در زمان فرمان‌روايي پارسي نيز ادامه داشت، گسترده و فراوان است. در هر دو كشور، آموزش و پرورش رسمي محدود به پسران بود. در آموزشگاه‌هاي دبيري، خواندن و نوشتن، و نيز اندكي دستور زبان، رياضيات و اخترشناسي آموخته مي‌شد. در بابل عصر هخامنشي، باسوادي در ميان جمعيت غيرايراني آن رواج بسياري داشت؛ دبيران بابلي پرشمار، و شامل پسران شبانان، ماهي‌گيران، بافندگان و مانند آن بودند.
از ميان‌رودان متن‌هاي درسي بسياري به جاي مانده است. اين آثار شامل واژه‌نامه‌هاي سومري- بابلي، الواحي با نشانه‌هاي ميخي، و انبوهي از سرمشق‌ها و نمونه‌هاي كاربرد و تكاليف دستوري هستند. ميزان باسوادي حتا در ميان مستعمره‌نشينان نظامي هخامنشي در الفانتين مصر نيز بالاتر بود، و اين موضوع را قراردادهايي به زبان آرامي كه آنان معمولاً با نام‌هاي خودشان امضا مي‌كردند، گواهي مي‌كند. داريوش يكم فرمان بازسازي آموزشگاه پزشكي در ساييس مصر را صادر كرده بود. با وجود اين، چنين به نظر مي‌رسد كه در ميان مصريان، آموزش و پرورش به صورت امتيازي براي اشراف باقي مانده بود: "اوجاهوررسنه" (Ujahorresne)، يك شخصيت برجسته‌ي مصري، اظهار داشته است كه كودكان «افراد بي‌اهميت» در ميان دانشجويان اين آموزشگاه پزشكي وجود نداشته‌اند.*

* M. A. Dandamayev, "Education I. in the Achaemenid period": Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/2, 1998