صرف نظر از سنگنبشتهي بيستون، كتيبههاي شاهانه هخامنشي در پاسارگاد/ مرغاب (M)، تخت جمشيد (P)، نقش رستم (N)، شوش (S)، و سوئز (Z) كشف شدهاند. آنها بيشتر بيانيههاي رسمي نقر شده بر سنگ هستند، اما نبشتههايي نيز بر مهرها، وزنهها، و ظروف به جاي مانده است. بيشينهي اين سنگنبشتهها از آن داريوش يكم و خشايارشا هستند (465-486 پ.م.). هر چند سنگنبشتههايي نيز به جانشينان آنان، يعني اردشير يكم، داريوش دوم، و اردشير دوم و سوم تعلق دارند، اما آنها بيشتر بازگفتهاي كليشهاي نمونههاي معروف پيشينيان خود هستند و زوال فزايندهي قواعد دستور زبان پارسي باستان را نشان ميدهند. لوحههاي زرين به دست آمده از همدان كه حاوي نامهاي اريارمنه (ArH) و ارشامه (AsH) هستند و به پارسي باستان نبشته شدهاند، به زمان متأخرتري متعلقاند.
بيشتر سنگنبشتههاي هخامنشي سه زبانه (پارسي باستان، ايلامي، بابلي) هستند. "والتر هينتس" و بسياري ديگر از دانشمندان از نگارش پارسي باستان كتيبهي بيستون (DB 4.88-92, par. 70) چنين نتيجه گرفتهاند كه خط پارسي باستان به فرمان داريوش يكم ابداع شده و براي نخستين بار در همان سنگنبشته مورد استفاده واقع شده است.
بازماندههاي يك متن هيروگليفي هخامنشي همراه با نبشتهاي سه زبانه در سوئز (DZc) يافته شده است. كتيبهي بسيار ارزندهتر، نبشتهي سه زبانهي DSab است كه در شوش يافته شده و بر آن پنج متن هيروگليفي نيز افزوده شده است كه يكي از آنها حاوي فهرست ايالتهاي امپراتوري هخامنشي است. دو قطعه از رونوشت نگارش بابلي كتيبهي بيستون نيز در بابل كشف شده است.*
* H. Humbach, s.v. "Epigraphy", in Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998
ترجمهي فارسي كتيبهي داريوش در سوئز (DZc):
1. خداي بزرگ است اهوره مزدا كه آن آسمان را آفريد، كه اين زمين را آفريد، كه انسان را آفريد، كه شادي را براي انسان آفريد، كه داريوش شاه را آفريد، كه به داريوش شاه اين پادشاهي را بخشيد: بزرگ، داراي اسبان خوب، داراي مردان خوب.
2. منام داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورهاي دربردارندهي همهي تبارها. شاه در اين زمين بزرگ دوركران، پسر ويشتاسپ، يك هخامنشي.
3. داريوش شاه ميگويد: من يك پارسيام، از پارس مصر را گرفتهام. من فرمان به كندن اين كانال از رودي به نام نيل (Praava)، كه در مصر روان است، به دريايي كه از پارس ميآيد دادم. پس اين كانال بدان سان كه فرمان داده بودم كنده شد، كشتيها از مصر به واسطهي اين كانال به پارس رفتند، بدان سان كه كام من بود.
نمایش پستها با برچسب باستان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب باستان. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه
كتيبه شناسي ايران باستان
نبشتههاي بابلي: لوحههاي گلي بابلي، پيش از سنگنبشتههاي پارسي باستان، دانستههاي مهمي را دربارهي تاريخ نخستين هخامنشيان به دست ميدهند. در منشوري متعلق به سال سي ام فرمانرواي آشور، آشوربنيپل (639 پ.م.)، از كورش يكم، پادشاه پارس، به عنوان خراجگزار آشور ياد ميشود. ايستادگي كورش بزرگ در برابر حملهي شاه ماد، آستياگ، و فتح هگمتانه به دست وي، در لوحهاي بابلي به نام "گاهنامهي نبونيد" تشريح گرديده است؛ شكست نبونيد، واپسين شاه بابل، و انتقال پادشاهي در بابل از وي به كورش بزرگ، در متني بابلي به نام "شرح حال منظوم نبونيد" مورد اشاره واقع گرديده است. كهنترين سند شاهانهي هخامنشي كه در استوانهي معروف كورش به جاي مانده و به پس از فتح بابل در 539 پ.م. متعلق است، اعلام كورش كبير به عنوان "شاه بابل، شاه كشورها" را در بردارد. به لحاظ محتوايي، نبشتهي بابلي آنتيوخس سوتر به سال 268 پ.م. ارتباط نزديكي با اين نبشتهي كورش دارد.
متون ميخي بابلي حاوي ترانويس نامها و القاب پارسي باستان بسياري هستند و بدين سان به آگاهي از مجموعه نامهاي پارسي و مادي و ساختار ادارهي هخامنشي ياري ميرسانند. متون بابلي كه بر اساس سال پادشاهي تاريخ گذاري شدهاند، توالي پيوستهي فرمانروايان را در بابل، از كورش بزرگ تا سراسر دوران كمبوجيه، برديا، نبوكدنزّر سوم و چهارم، داريوش يكم، خشايارشا، و اردشير يكم تا سلوكيان و اشكانيان گواهي ميدهند.
+ نبشتههاي ايلامي: زبان ايلامي هخامنشي نقش مهمي را در ادارهي دربار در تخت جمشيد ايفا ميكرده است. دو مجموعه از لوحههاي گلي نبشته شده به خط و زبان ايلامي را جرج كمرون در اين محل كشف نمود: 44 قطعه از "لوحههاي خزانه"، كه متعلق به سالهاي 458-492 پ.م. هستند، "پرداخت نقره به جاي جيرهي جنسي" را ثبت كردهاند و 2087 قطعه از "لوحههاي بارو" از "ترابري اداري كالاهاي خوراكي" سخن ميگويند. كمرون به اهميت اين دو دسته از لوحهها در پيوند با اقتصاد و تاريخ كيش هخامنشي، و نيز اهميت باستان شناختي و زبان شناختي آنها تأكيد كرده است، و اساساً اين مجموعه نامهاي موجود در اين لوحهها هستند كه تاكنون دقت و توجه دانشوران را جلب كردهاند، چنان كه شماري از اسامي خاص پارسي باستان آشكار در زبان ايلامي، برانگيزندهي پژوهشهاي ريشه شناختي در اين زمينه شدهاند. *
* H. Humbach, s.v. "Epigraphy", in Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998
متون ميخي بابلي حاوي ترانويس نامها و القاب پارسي باستان بسياري هستند و بدين سان به آگاهي از مجموعه نامهاي پارسي و مادي و ساختار ادارهي هخامنشي ياري ميرسانند. متون بابلي كه بر اساس سال پادشاهي تاريخ گذاري شدهاند، توالي پيوستهي فرمانروايان را در بابل، از كورش بزرگ تا سراسر دوران كمبوجيه، برديا، نبوكدنزّر سوم و چهارم، داريوش يكم، خشايارشا، و اردشير يكم تا سلوكيان و اشكانيان گواهي ميدهند.
+ نبشتههاي ايلامي: زبان ايلامي هخامنشي نقش مهمي را در ادارهي دربار در تخت جمشيد ايفا ميكرده است. دو مجموعه از لوحههاي گلي نبشته شده به خط و زبان ايلامي را جرج كمرون در اين محل كشف نمود: 44 قطعه از "لوحههاي خزانه"، كه متعلق به سالهاي 458-492 پ.م. هستند، "پرداخت نقره به جاي جيرهي جنسي" را ثبت كردهاند و 2087 قطعه از "لوحههاي بارو" از "ترابري اداري كالاهاي خوراكي" سخن ميگويند. كمرون به اهميت اين دو دسته از لوحهها در پيوند با اقتصاد و تاريخ كيش هخامنشي، و نيز اهميت باستان شناختي و زبان شناختي آنها تأكيد كرده است، و اساساً اين مجموعه نامهاي موجود در اين لوحهها هستند كه تاكنون دقت و توجه دانشوران را جلب كردهاند، چنان كه شماري از اسامي خاص پارسي باستان آشكار در زبان ايلامي، برانگيزندهي پژوهشهاي ريشه شناختي در اين زمينه شدهاند. *
* H. Humbach, s.v. "Epigraphy", in Encyclopaedia Iranica, vol. VIII/5, 1998
باغ در ايران باستان
از هزارهي نخست پ.م. تاكنون، "باغ" بخش ضروري معماري ايران، چه شاهانه و چه محلي، بوده است. علاوه بر اشارات منابع تاريخي مكتوب به باغهاي هخامنشي (Arrian, Anabasis 5.29.4-5؛ Xenophon, Oeconomicus 4.20-25)، شواهد باستانشناختي نيز در اين باره در پاسارگاد، تخت جمشيد، شوش، و محلهاي ديگر موجود است.
هخامنشيان دلبستگي بسياري به باغباني و كشاورزي داشتند. دستگاه اداري آنان كوشش و جديت ساتراپيها را براي طراحي و اجراي شيوههاي بديع در كشاورزي و درختكاري و آبياري، سخت مورد تشويق و پشتيباني قرار ميداد. گونههاي متعددي از گياهان در سراسر امپراتوري عرضه و مرسوم گرديده بودند (Xenophon, Oeconomicus 4.8.10-12).
جدا از جنبههاي سودآورانهي باغ و لذتهاي حسي آن، باغهاي شاهانه، نمادگرايي سياسي، فلسفي و ديني را به هم ميپيوستند. انگارهي شاه آفرينندهي باغي بارخيز از زميني بيبار و بر، و پديد آورندهي نظم و تناسب از آشفتگي و بيساماني، و بازسازندهي بهشتي ايزدي بر زمين، مبحث و گفتار بزرگي را [در باورداشتهاي ملل جهان] تشكيل ميدهد كه اقتدار و مرجعيت، باروري، و مشروعيت را نمادپردازي ميكند.
آن چه كه باغ را در عصر هخامنشي ويژه و استثنايي ميساخت، اين بود كه براي نخستين بار، باغ نه تنها به بخشي ضروري در معماري تبديل شد، بل كه كانون و مركز آن نيز بود. از آن پس، باغها جزء مكمل و لازم فرهنگ ايراني بودند. نسلهاي پياپيِ شاهان آسيايي و اروپايي و باغدوستان، از مفهوم و طرح باغهاي ايراني تقليد كردند (Xenophon, Cyropaedia 5.3.7-13; idem, Oeconomicus 4.13-14).
كهنترين باغهاي مربوط به هخامنشيان در نجد ايران، در پاسارگاد واقعاند: بوستان شاهانهيِ محل اقامت كورش بزرگ (530-559 پ.م.)، بنيانگذار امپراتوري پارسي. كاخهاي شاهانه در پاسارگاد به صورت رشته و رديفي از كاخها و عمارتهاي كلاه فرنگيِ به طور هندسي طراحي شده، واقع در ميان باغها، باغچهها، و آبگذرهاي سنگي با دقت بسيار تراشيده و رديف شده، كه در يك بوستان اصلي داراي گياهان و جانوران گوناگون قرار داشتند، طراحي و ساخته شده بودند. بررسيهاي جديد پيشنهاد ميكنند كه چنين باغي، شايد الگويي براي "چهار باغ" و "هشت بهشت" آينده بوده است.
از زمان شاهنشاهي هخامنشي، انگارهي بهشت زميني در ادبيات و زبان فرهنگهاي ديگر نفوذ و گسترش يافت. واژهي اوستايي -paridaeza، پارسي باستان -paridaida*، مادي -paridaiza* (= گرداگرد- محصور، يعني باغ حصاردار) در يوناني به paradeisoi نويسهگرداني (transliterated) شد، سپس در لاتيني به صورت paradisus درآمد، و از اين جا به زبانهاي اروپايي وارد شد، يعني، paradis فرانسوي، و paradise انگليسي. اين واژه به زبانهاي سامي نيز راه يافته است: pardesu اكدي، pardes عبري (نحميا2/8؛ جامعه2/5؛ سرود سليمان4/13)، و "فردوس" عربي (قرآن 18/107؛ 23/11).
اگر چه مفهوم بهشت ممكن است به حماسهي سومري "گيلگمش" (Gilgamish) بازگردد، اما به نظر ميرسد كه اين انگاره به طور مستقل و جداگانهاي در سنتهاي هندوايراني موجود بوده است، چنان كه در اين زمينه، اشاراتي را در اوستا مييابيم. *
* A. Shapur Shahbazi, s.v. "Garden", in: Encyclopaedia Iranica, vol. X/3, 2001
هخامنشيان دلبستگي بسياري به باغباني و كشاورزي داشتند. دستگاه اداري آنان كوشش و جديت ساتراپيها را براي طراحي و اجراي شيوههاي بديع در كشاورزي و درختكاري و آبياري، سخت مورد تشويق و پشتيباني قرار ميداد. گونههاي متعددي از گياهان در سراسر امپراتوري عرضه و مرسوم گرديده بودند (Xenophon, Oeconomicus 4.8.10-12).
جدا از جنبههاي سودآورانهي باغ و لذتهاي حسي آن، باغهاي شاهانه، نمادگرايي سياسي، فلسفي و ديني را به هم ميپيوستند. انگارهي شاه آفرينندهي باغي بارخيز از زميني بيبار و بر، و پديد آورندهي نظم و تناسب از آشفتگي و بيساماني، و بازسازندهي بهشتي ايزدي بر زمين، مبحث و گفتار بزرگي را [در باورداشتهاي ملل جهان] تشكيل ميدهد كه اقتدار و مرجعيت، باروري، و مشروعيت را نمادپردازي ميكند.
آن چه كه باغ را در عصر هخامنشي ويژه و استثنايي ميساخت، اين بود كه براي نخستين بار، باغ نه تنها به بخشي ضروري در معماري تبديل شد، بل كه كانون و مركز آن نيز بود. از آن پس، باغها جزء مكمل و لازم فرهنگ ايراني بودند. نسلهاي پياپيِ شاهان آسيايي و اروپايي و باغدوستان، از مفهوم و طرح باغهاي ايراني تقليد كردند (Xenophon, Cyropaedia 5.3.7-13; idem, Oeconomicus 4.13-14).
كهنترين باغهاي مربوط به هخامنشيان در نجد ايران، در پاسارگاد واقعاند: بوستان شاهانهيِ محل اقامت كورش بزرگ (530-559 پ.م.)، بنيانگذار امپراتوري پارسي. كاخهاي شاهانه در پاسارگاد به صورت رشته و رديفي از كاخها و عمارتهاي كلاه فرنگيِ به طور هندسي طراحي شده، واقع در ميان باغها، باغچهها، و آبگذرهاي سنگي با دقت بسيار تراشيده و رديف شده، كه در يك بوستان اصلي داراي گياهان و جانوران گوناگون قرار داشتند، طراحي و ساخته شده بودند. بررسيهاي جديد پيشنهاد ميكنند كه چنين باغي، شايد الگويي براي "چهار باغ" و "هشت بهشت" آينده بوده است.
از زمان شاهنشاهي هخامنشي، انگارهي بهشت زميني در ادبيات و زبان فرهنگهاي ديگر نفوذ و گسترش يافت. واژهي اوستايي -paridaeza، پارسي باستان -paridaida*، مادي -paridaiza* (= گرداگرد- محصور، يعني باغ حصاردار) در يوناني به paradeisoi نويسهگرداني (transliterated) شد، سپس در لاتيني به صورت paradisus درآمد، و از اين جا به زبانهاي اروپايي وارد شد، يعني، paradis فرانسوي، و paradise انگليسي. اين واژه به زبانهاي سامي نيز راه يافته است: pardesu اكدي، pardes عبري (نحميا2/8؛ جامعه2/5؛ سرود سليمان4/13)، و "فردوس" عربي (قرآن 18/107؛ 23/11).
اگر چه مفهوم بهشت ممكن است به حماسهي سومري "گيلگمش" (Gilgamish) بازگردد، اما به نظر ميرسد كه اين انگاره به طور مستقل و جداگانهاي در سنتهاي هندوايراني موجود بوده است، چنان كه در اين زمينه، اشاراتي را در اوستا مييابيم. *
* A. Shapur Shahbazi, s.v. "Garden", in: Encyclopaedia Iranica, vol. X/3, 2001
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان –3
+ آموزش و پرورش در عصر سلوكيان و اشكانيان :
با انقراض يافتن سلسله هخامنشي توسط اسكندر مقدوني و سپس تاسيس سلسله سلوكي به توسط يونانيان (مقدونيان) در ايران، شكوفايي فرهنگي ايران در مقايسه با دوران گذشته به واقع از ميان رفت. به عبارتي در اين دوره آموزش و پرورش به شيوه سنتي دچار ركود گرديد. زيرا بنا به مدارك و مستندات تاريخي از سوي سلوكيان بسياري از آتشكدهها و ديگر امكنه آموزشي ويران گرديد و سعي و تلاش در يوناني كردن آداب و رسوم اجتماعي و تربيتي شد (دراني، ص 27). به واقع سلوكيها عامل بزرگي در جهت يوناني كردن مشرق زمين بودند و در شهر سلوكيه علوم و دانشها و صنايع يوناني ترويج و تبليغ ميگرديد. به عنوان مثال «ديوژن بابلي» و جانشين او «اپلدور» به تعليم و تعلم فلسفه رواقي در سلوكيه ميپرداختند (پيرنيا، ص1866).
با انقراض يافتن سلسله هخامنشي توسط اسكندر مقدوني و سپس تاسيس سلسله سلوكي به توسط يونانيان (مقدونيان) در ايران، شكوفايي فرهنگي ايران در مقايسه با دوران گذشته به واقع از ميان رفت. به عبارتي در اين دوره آموزش و پرورش به شيوه سنتي دچار ركود گرديد. زيرا بنا به مدارك و مستندات تاريخي از سوي سلوكيان بسياري از آتشكدهها و ديگر امكنه آموزشي ويران گرديد و سعي و تلاش در يوناني كردن آداب و رسوم اجتماعي و تربيتي شد (دراني، ص 27). به واقع سلوكيها عامل بزرگي در جهت يوناني كردن مشرق زمين بودند و در شهر سلوكيه علوم و دانشها و صنايع يوناني ترويج و تبليغ ميگرديد. به عنوان مثال «ديوژن بابلي» و جانشين او «اپلدور» به تعليم و تعلم فلسفه رواقي در سلوكيه ميپرداختند (پيرنيا، ص1866).
خاستگاه خط پارسي باستان
پيدايش و معمولسازي خط ميخي پارسي باستان از جملهي مجادلهآميزترين مسائل در مطالعات ايراني باستان است؛ از دههي 1960 تاكنون، اين دو موضوع مكرراً و از ديدگاههاي متفاوت، بدون دستيابي به توافقي كلي، مورد بحث بودهاند. جمعبندي كلي زير مبتني است بر: 1- گواهي مربوط به ابداع خط ميخي، ارائه شده در بند هفتاد سنگ نبشتهي بيستون داريوش (DB 4.88-92)، كه در آن از يك شيوهي جديد نوشتار "به آريايي"، كه پادشاه آن را ابداع نموده، ياد ميگردد؛ 2- ملاحظات متعدد باستان شناختي و سبك شناختي كه ترسيم چندين مرحله را در پيدايش و توسعهي يادوارهي (monument) بيستون روا ميدارد؛ 3- نبشتههايي كه متعلق به پيش از زمان داريوش پنداشته شدهاند؛ 4- و در نهايت، تجزيه و تحليل خود اين سامانهي نگارش.
اين امر محتمل است كه توسعه و تكامل خطي جديد براي نوشتن زبان اصلي هخامنشيان در دوران كورش دوم آغاز شده باشد، اما كهنترين نمونههاي گواهي شدهي گونهي جديد خط ميخي، سنگنبشتههاي بزرگ و كوچك داريوش در بيستون هستند. ادعاهاي مربوط به وجود برخي نبشتههاي كهنتر پارسي باستان را ميتوان به طور قاطع رد نمود: دو نبشتهي حك شده بر لوحههايي زرين، به دست آمده از همدان و ساخته شده به نام آريارمنه (AmH) و ارشامه (AsH)، به ترتيب پدر پدربزرگ و پدربزرگ داريوش يكم، چنان كه از زبان نسبتاً معيوبشان، كه مانند واپسين متنهاي هخامنشي است، بر ميآيد، معتبر و قابل اعتماد نميباشند. به علاوه، دو قطعهي كوچك بازمانده از سنگنبشتههاي پاسارگاد (CMb، CMc)، كه به كورش دوم منسوب شدهاند، در واقع به نظر مي آيد كه به داريوش متعلقاند، در صورتي كه قطعهي سوم (CMa)، نخست فقط به ايلامي و بابلي نبشته شده بود كه سپس (در زمان داريوش) ترجمهي پارسي باستان به بخشهاي بدون نبشتهي بيروني آن افزوده گرديده بود. (…)
دليل قطعي معمول شدن خط ميخي پارسي با سنگنبشتهي زيرين برجستهنگاري بيستون، در تاريخچه و چگونگي پيدايش خود اين يادواره نهفته است، چرا كه نبشتههاي پارسي باستان ضميمهي نگارههاي منفرد در برجستهنگاري و در سنگنبشتهي بزرگ، افزودههاي متأخرتر به طرح اصلي يادواره هستند. پذيرش آغازين زبانهاي منحصراً پيش- هخامنشي (ايلامي و بابلي) براي نگارش نبشتههاي يادوارهي بيستون را ميبايست به عنوان دليل و گواه عدم استفاده از پارسي باستان براي نگارش اسناد، تا آن زمان، تفسير نمود.
خط ميخي پارسي باستان به آشكارا، اختصاصاً براي نگارش زبان پارسي باستان ساخته شده بود، تا اين كه براي برخي ديگر از گويشهاي ايراني باستان مانند مادي. شكل علامت C (با زائدهاي در زير آن) در خط ميخي پارسي بسيار ساده است و بدين سبب احتمالاً از جملهي علامتهاي نخستين اين خط است كه فقط واج /c/ (از ايراني باستان thr*، به لحاظ آوايي شبيه به [s]) را نشان ميدهد، و تا آن جا كه دانسته است، مشخصهاي منحصر به پارسي باستان است و با نظام آواشناختي زبان مادي، كه در آن thr محفوظ مانده، بيگانه ميباشد [مانند Mica در پارسي باستان و Mithra در زبان مادي].*
* This article is based on: R. Schmitt, "Cuneiform Script", Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 460-61
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين امر محتمل است كه توسعه و تكامل خطي جديد براي نوشتن زبان اصلي هخامنشيان در دوران كورش دوم آغاز شده باشد، اما كهنترين نمونههاي گواهي شدهي گونهي جديد خط ميخي، سنگنبشتههاي بزرگ و كوچك داريوش در بيستون هستند. ادعاهاي مربوط به وجود برخي نبشتههاي كهنتر پارسي باستان را ميتوان به طور قاطع رد نمود: دو نبشتهي حك شده بر لوحههايي زرين، به دست آمده از همدان و ساخته شده به نام آريارمنه (AmH) و ارشامه (AsH)، به ترتيب پدر پدربزرگ و پدربزرگ داريوش يكم، چنان كه از زبان نسبتاً معيوبشان، كه مانند واپسين متنهاي هخامنشي است، بر ميآيد، معتبر و قابل اعتماد نميباشند. به علاوه، دو قطعهي كوچك بازمانده از سنگنبشتههاي پاسارگاد (CMb، CMc)، كه به كورش دوم منسوب شدهاند، در واقع به نظر مي آيد كه به داريوش متعلقاند، در صورتي كه قطعهي سوم (CMa)، نخست فقط به ايلامي و بابلي نبشته شده بود كه سپس (در زمان داريوش) ترجمهي پارسي باستان به بخشهاي بدون نبشتهي بيروني آن افزوده گرديده بود. (…)
دليل قطعي معمول شدن خط ميخي پارسي با سنگنبشتهي زيرين برجستهنگاري بيستون، در تاريخچه و چگونگي پيدايش خود اين يادواره نهفته است، چرا كه نبشتههاي پارسي باستان ضميمهي نگارههاي منفرد در برجستهنگاري و در سنگنبشتهي بزرگ، افزودههاي متأخرتر به طرح اصلي يادواره هستند. پذيرش آغازين زبانهاي منحصراً پيش- هخامنشي (ايلامي و بابلي) براي نگارش نبشتههاي يادوارهي بيستون را ميبايست به عنوان دليل و گواه عدم استفاده از پارسي باستان براي نگارش اسناد، تا آن زمان، تفسير نمود.
خط ميخي پارسي باستان به آشكارا، اختصاصاً براي نگارش زبان پارسي باستان ساخته شده بود، تا اين كه براي برخي ديگر از گويشهاي ايراني باستان مانند مادي. شكل علامت C (با زائدهاي در زير آن) در خط ميخي پارسي بسيار ساده است و بدين سبب احتمالاً از جملهي علامتهاي نخستين اين خط است كه فقط واج /c/ (از ايراني باستان thr*، به لحاظ آوايي شبيه به [s]) را نشان ميدهد، و تا آن جا كه دانسته است، مشخصهاي منحصر به پارسي باستان است و با نظام آواشناختي زبان مادي، كه در آن thr محفوظ مانده، بيگانه ميباشد [مانند Mica در پارسي باستان و Mithra در زبان مادي].*
* This article is based on: R. Schmitt, "Cuneiform Script", Encyclopaedia Iranica, vol. 6, 1993, pp. 460-61
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تاريخ آموزش و پرورش درايران باستان -1
در بحث و بررسي دربارهي آموزش و پرورش اعصار باستاني ايران محقق با كمبود شديد مدارك و اسناد روبهرو است و البته لازم به ذكر است كه هر چه قدر به تاريخ ورود اسلام به ايران نزديك گرديم اسنادي اين چنيني رو به فزوني مي رود كه البته مجددا لازم است يادآوري گردد كه افزايش چنين اسنادي هرگز بدان حد نمي باشد كه بتوان مستقيماً به آموزش و كيفيت آن در اعصار باستان دست يافت. ليكن با توجه به نوشتههاي مورخين غربي ازمنه باستان و همچنين اسناد و كتيبههاي به جاي مانده از آن دوران و ... با اندكي تعمق و تحليل مي توان تا حدي از آموزش و پرورش اعصار باستان و ويژگيهاي آن آگاه گرديد.
به هر حال با عنايت به شواهد به جاي مانده از ازمنه باستان مي توان اذعان داشت كه در ايران باستان عوامل اوليه تعليم و تربيت عبارت از موارد ذيل بودند :
1- طبيعت و وضع جغرافيايي كشور.
2- آرا و عقايدي كه آرياييها با خود آورده بودند و زرتشت آنها را پيراسته و اصلاح كرده بود و به عبارتي نقش دين در روند آموزش.
3- دولت و نقش ويژه آن در پرورش دادن متعلمين ( صديق، ص52).
طبيعت و وضع جغرافيايي به سبب اين كه ايران سرزميني است تقريباً خشك و بياباني و كوههاي آن عمدتاً برهنه از رستنيها است، لذا ضرورت حيات در چنين سرزميني با توجه به كمبود منابع آب و غذا، سختكوشي و مدارا است. بنابراين مردمان ايران باستان مردماني نيرومند، زحمتكش، قانع و سازگار بارآمدند. به واقع، طبيعت اينان را به آموختن چنين خصايصي وادار مي ساخت. از سوي ديگر ايران در همسايگي آسياي مركزي كه محل اسكان طوايف و ايلات و عشاير چادرنشين و بيابانگردي كه داراي توالد و تناسل زياد و وسايل معيشتي اندك بودند قرار داشت و ايرانيان مداوماً در حال مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات پياپي اينان كه براي تحصيل قوت و غذا به ايران هجوم مي آوردند بودند و لذا مجبور به آموختن چگونگي مقاومت و فنون جنگي و دليري گشتند. همچنين در مجاورت ايرانزمين در سمت مشرق دو كشور چين و هند و در سوي مغرب آسياي صغير و يونان بودند و راه عمده ارتباطي شرق و غرب از ايران ميگذشت و لذا ايرانيان آن زمان در طي قرون و اعصار از اين موقعيت سود برده و از علم و ادب و تمدن و هنر خاور و باختر استفاده مي كردند و ملل شرق و غرب را نيز از تمدن خويش بهرهمند ميساختند.
اما در باب دين به عنوان ديگر عامل مهم و فاكتور مؤثر در روند آموزش و پرورش بايد اذعان داشت كه دين زرتشت، كه عليرغم حضور دگر اديان در محدوده اين مرز و بوم فراگيرترين اديان بوده است، نقشي پررنگ را در اين زمينه ايفا نموده است. با توجه به اين كه دين زرتشت براي دانش و خرد اهميت بسيار قائل گشته است و مزداپرستان را به تعليم و تربيت فراخوانده است و حتي فرشتهاي به نام «چيستا» بر امر آموزش تعيين نموده بود ( وكيليان، ص21) .
نمونههايي از اهميت آموزش و تعليم در دين زرتشتي به عنوان گواهي بر صدق ادعاي فوق ذكر ميگردد :
در ونديداد آمده است كه : «اگر شخص بيگانه يا همكيش يا برادر يا دوست براي تحصيل هنر نزد شما آمد او را بپذيريد و آن چه خواهد بدو بياموزيد» (صديق، ص56؛ كشاورزي، ص21).
و در دينكرد ديگر كتاب متعلق به زرتشتيان آمده است : «تربيت را بايد مانند زندگاني مهم برشمرد و هركس بايد بوسيله پرورش و فراگرفتن و خواندن و نوشتن خود را به پايگاه ارجمند رساند» (كشاورزي، ص81).
و ايضاً در پندنامه زرتشت آمده است : «به فرهنگ خواستاري كوشا باشيد، چه فرهنگ تخم دانش و بَرَش خرد، و خرد رهبر هر دو جهان است» (صديق، ص57).
همچنين در ونديداد باز هم در اين باب آمده است : «از سه راه به بهشت برين ميتوان رسيد، اول دستگيري نيازمندان و بينوايان، دوم ياري كردن در ازدواج بين دو نفر بينوا و سوم كوشش و كمك به تعليم و تربيت نوع بشر كه به نيروي دانش، شر و ستم اين دو آثار جهل از جهان رخت بر بندد» (حكمت، ص95).
با توجه به نمونههاي فوق و دهها نمونهي ديگر، كه مجالي براي بيان آنها نمي باشد، آيا نميتوان اذعان داشت كه دين زرتشت مشوق و ترغيب كننده يادگيري و آموختن بوده است؟
اما در مورد نقش دولت به عنوان سومين فاكتور مؤثر در امر آموزش، از زماني كه حكومت مادها در ايران تأسيس گرديد و سپس شاهنشاهي ايران بنياد گرفت و اقتدارات در يك جا تمركز يافت، اداره كردن اين كشور پهناور محتاج افرادي گرديد كه مورد اعتماد بوده و تكاليف خود را نيكو بشناسند و بدان عمل كنند. از اين رو دولت به حكم ضرورت از اطفال شاهزادگان و بزرگان و نجبا و طبقات برجسته كشور عدهاي را براي رتق و فتق امور تربيت مي نمود، به گونهاي كه حتا بنا به گفته نگارنده كتاب تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، دولت، افراد جامعه را به طور مستمر در كنترل داشت و تعليم و تربيت به منزله ضرورتي اجتماعي در اختيار صاحبان قدرت بود (دراني، ص 25).
اهداف آموزش و پرورش در ايران باستان:
با توجه به مدارك و اسناد به جاي مانده ازمنه باستان ميتوان هدف كلي تعليم و تربيت در ايران باستان را اين دانست كه كودك عضو مفيدي براي جامعه گردد ( الماسي، ص71؛ صديق، ص 75).
در تأييد گفتار خويش به جملاتي از يسنا اشاره ميگردد كه در آن آمده است : «اي اهورهمزدا به من فرزندي عطا فرما كه از عهده انجام وظيفه نسبت به خانه من و شهر من و مملكت من برآمده و پادشاه دادگر مرا ياري كند» (حكمت، ص78؛ صديق، ص 75).
ليكن جزييات اهداف مهم آموزش و پرورش ايران پيش از اسلام را ميتوان به صورت ذيل خلاصه نمود:
1- هدف ديني و اخلاقي كه تحت تعاليم زرتشت به شعر پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك جامه عمل پوشانند.
2- هدف نيرومندي و بهداشتي براي تندرستي و پاك تني و راستي و جوانمردي، چنان كه در دين زرتشت پاكيزگي تن براي هر زرتشتي از وظايف ديني است و ناپاكي تن و بيماري به اهريمن منسوب است.
3- هدف جنگي و نظامي جهت نگهداري حدود مرز و بوم و حفظ آرامش و دفاع در برابر دشمنان.
4- هدف اقتصادي به جهت تهيه نان و قوت مردم و رفاه و آسايش آنها و حفظ خانواده و توسعه صنعت و هنرها.
5- هدف سياسي به جهت روابط عمومي و امنيت و كشورداري و روابط خارجي (الماسي، ص 72؛ حكمت، ص63).
سازمان آموزشي ايران باستان:
در طي قرون و اعصار متمادي سازمان تعليم و تربيت يكسان نبوده است و به فراخور زمان امكنه آموزشي اعصار باستان متفاوت بودهاند. ليكن در قسمت اعظم اين مدت، خانواده و آتشكده و آموزشگاه درباري به پرورش اطفال و نوجوانان ميپرداختند كه البته در برخي قرون دبستان و دانشگاه نيز بدان افزوده شده است (صديق، ص 59؛ الماسي، ص65). در ادامه در مورد اين امكنه آموزشي و به هنگام بحث در مورد دورههاي مختلف حكومتي ايران باستان و روند آموزش و پرورش اين دورهها بيشتر سخن به ميان خواهد آمد.
برنامهي آموزشي در ايران باستان:
برنامهي تعليم و تربيت در ايران باستان را ميتوان شامل سه قسمت عمده دانست:
1- پرورش ديني و اخلاقي 2- تربيت بدني 3- تعليم خواندن و نوشتن و حساب براي طبقات خاص (ضميري، ص20؛ صديق، ص62).
پرورش ديني و اخلاقي: از آن جا كه آموزشهاي اوليه بيشتر جنبه ديني داشت اديان را ميتوان نخستين پايگاه آموزش انساني دانست كه در زندگي روزمره نقش آموزش را با قدرت با زندگي فرهنگي مردم مي آميخته است (كشاورزي، ص10) و از آن جا كه در اوستا فصل مخصوصي به تربيت كودك ومعلم و روحاني اختصاص يافته بود و در پندنامه بزرگمهر نيز از اهميت آموزش ديني سخن به ميان آمده است و هركسي را موظف ميداند كه 3/1 شبانه روز را صرف تربيت ديني نمايد، مي توان اذعان داشت كه در واقع مهمترين و يا يكي از مهمترين قسمتهاي برنامه آموزشي ايران باستان، پرورش ديني و اخلاقي بوده است (صديق، ص64؛ وكيليان، ص24) و اين نوع آموزش به واقع رايجترين و همگانيترين نوع تعليم به شمار ميرفت كه در خانه و آتشكده معمولاً انجام ميپذيرفت (وكيليان، ص 24).
تربيت بدني و آموزش نظامي: يكي از مهمترين نوع تعاليم نوجوانان و جوانان را تشكيل ميداده است و هدف آن دفاع از سرحدات و لشكركشي، پرورش روحيهي سلحشوري و جنگاوري و حفظ وحدت مي بود. براي تربيت بدني سواركاري، تيراندازي، شكار، چوگان، ژوبين اندازي و شنا را ميآموختند ( جهت اطلاع بيشتر در اين باب رجوع كنيد به صديق، ص 72-66).
خواندن و نوشتن و حساب كردن: كه معمولاً فقط به عده معدودي آموخته ميشد. به مانند فرزندان بزرگان و نجبا و موبدان كه معمولاً براي فرماندهي سپاه وحكمراني و دادرسي و نگاهداري دفاتر ديوان و حساب و ماليات تربيت ميشدند. در واقع ميتوان اذعان داشت كه اين مرحله از آموزش فقط ويژه اشراف بوده است. از سوي دگر در اين مرحله به تربيت ترجمه كنندگان زبانهاي ملل مختلف نيز اقدام ميشده است. همچنين مطابق نظر فردوسي، كه با منابع تاريخ ايران باستان آشنا بوده است، سخنوري آموختن نيز در اين مرحله همواره قسمتي از تربيت شاهزادگان بوده است.
ز بيداد و از داد و تخت و كلاه // سخن گفتن و رزم و راندن سپاه ( بيژن، ص 195-194).
محدوديتهاي آموزش و پرورش در ايران باستان:
علي رغم ويژگيهاي مثبتي كه در روند آموزش و پرورش ايران باستان وجود داشته است متاسفانه اين نظام آموزشي از محدوديتها و يا بهتر است ذكر شود معايبي رنج ميبرد. بزرگترين محدوديتها و معايب سازمان آموزش ايران باستان را ميتوان به شكل ذيل دسته بندي نمود:
1- آموزش و پرورش در انحصار طبقه اعيان و اشراف و شاهزادگان بود.
2- آموزش يافتگان سعي داشتند دانش و معلومات خويش را از مردم عادي مخفي دارند.
3- در آموزش و پرورش القا عقيده و انديشه حاكم بود كه نتيجهاش فرمانبرداري مطلق و اطاعت كوركورانه در برابر افراد صاحب قدرت و منصب بود (وكيليان، ص 40).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابنامه:
ـ الماسي، عليمحمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام؛ سمت، 1376
ـ دياكونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ صديق، عيسي: تاريخ فرهنگ ايران؛ زيبا، چاپ هفتم، 1354
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ كشاورزي، محمدعلي: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام؛ روزبهان، 1382
ـ وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378
به هر حال با عنايت به شواهد به جاي مانده از ازمنه باستان مي توان اذعان داشت كه در ايران باستان عوامل اوليه تعليم و تربيت عبارت از موارد ذيل بودند :
1- طبيعت و وضع جغرافيايي كشور.
2- آرا و عقايدي كه آرياييها با خود آورده بودند و زرتشت آنها را پيراسته و اصلاح كرده بود و به عبارتي نقش دين در روند آموزش.
3- دولت و نقش ويژه آن در پرورش دادن متعلمين ( صديق، ص52).
طبيعت و وضع جغرافيايي به سبب اين كه ايران سرزميني است تقريباً خشك و بياباني و كوههاي آن عمدتاً برهنه از رستنيها است، لذا ضرورت حيات در چنين سرزميني با توجه به كمبود منابع آب و غذا، سختكوشي و مدارا است. بنابراين مردمان ايران باستان مردماني نيرومند، زحمتكش، قانع و سازگار بارآمدند. به واقع، طبيعت اينان را به آموختن چنين خصايصي وادار مي ساخت. از سوي ديگر ايران در همسايگي آسياي مركزي كه محل اسكان طوايف و ايلات و عشاير چادرنشين و بيابانگردي كه داراي توالد و تناسل زياد و وسايل معيشتي اندك بودند قرار داشت و ايرانيان مداوماً در حال مبارزه و مقاومت در برابر تهاجمات پياپي اينان كه براي تحصيل قوت و غذا به ايران هجوم مي آوردند بودند و لذا مجبور به آموختن چگونگي مقاومت و فنون جنگي و دليري گشتند. همچنين در مجاورت ايرانزمين در سمت مشرق دو كشور چين و هند و در سوي مغرب آسياي صغير و يونان بودند و راه عمده ارتباطي شرق و غرب از ايران ميگذشت و لذا ايرانيان آن زمان در طي قرون و اعصار از اين موقعيت سود برده و از علم و ادب و تمدن و هنر خاور و باختر استفاده مي كردند و ملل شرق و غرب را نيز از تمدن خويش بهرهمند ميساختند.
اما در باب دين به عنوان ديگر عامل مهم و فاكتور مؤثر در روند آموزش و پرورش بايد اذعان داشت كه دين زرتشت، كه عليرغم حضور دگر اديان در محدوده اين مرز و بوم فراگيرترين اديان بوده است، نقشي پررنگ را در اين زمينه ايفا نموده است. با توجه به اين كه دين زرتشت براي دانش و خرد اهميت بسيار قائل گشته است و مزداپرستان را به تعليم و تربيت فراخوانده است و حتي فرشتهاي به نام «چيستا» بر امر آموزش تعيين نموده بود ( وكيليان، ص21) .
نمونههايي از اهميت آموزش و تعليم در دين زرتشتي به عنوان گواهي بر صدق ادعاي فوق ذكر ميگردد :
در ونديداد آمده است كه : «اگر شخص بيگانه يا همكيش يا برادر يا دوست براي تحصيل هنر نزد شما آمد او را بپذيريد و آن چه خواهد بدو بياموزيد» (صديق، ص56؛ كشاورزي، ص21).
و در دينكرد ديگر كتاب متعلق به زرتشتيان آمده است : «تربيت را بايد مانند زندگاني مهم برشمرد و هركس بايد بوسيله پرورش و فراگرفتن و خواندن و نوشتن خود را به پايگاه ارجمند رساند» (كشاورزي، ص81).
و ايضاً در پندنامه زرتشت آمده است : «به فرهنگ خواستاري كوشا باشيد، چه فرهنگ تخم دانش و بَرَش خرد، و خرد رهبر هر دو جهان است» (صديق، ص57).
همچنين در ونديداد باز هم در اين باب آمده است : «از سه راه به بهشت برين ميتوان رسيد، اول دستگيري نيازمندان و بينوايان، دوم ياري كردن در ازدواج بين دو نفر بينوا و سوم كوشش و كمك به تعليم و تربيت نوع بشر كه به نيروي دانش، شر و ستم اين دو آثار جهل از جهان رخت بر بندد» (حكمت، ص95).
با توجه به نمونههاي فوق و دهها نمونهي ديگر، كه مجالي براي بيان آنها نمي باشد، آيا نميتوان اذعان داشت كه دين زرتشت مشوق و ترغيب كننده يادگيري و آموختن بوده است؟
اما در مورد نقش دولت به عنوان سومين فاكتور مؤثر در امر آموزش، از زماني كه حكومت مادها در ايران تأسيس گرديد و سپس شاهنشاهي ايران بنياد گرفت و اقتدارات در يك جا تمركز يافت، اداره كردن اين كشور پهناور محتاج افرادي گرديد كه مورد اعتماد بوده و تكاليف خود را نيكو بشناسند و بدان عمل كنند. از اين رو دولت به حكم ضرورت از اطفال شاهزادگان و بزرگان و نجبا و طبقات برجسته كشور عدهاي را براي رتق و فتق امور تربيت مي نمود، به گونهاي كه حتا بنا به گفته نگارنده كتاب تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام، دولت، افراد جامعه را به طور مستمر در كنترل داشت و تعليم و تربيت به منزله ضرورتي اجتماعي در اختيار صاحبان قدرت بود (دراني، ص 25).
اهداف آموزش و پرورش در ايران باستان:
با توجه به مدارك و اسناد به جاي مانده ازمنه باستان ميتوان هدف كلي تعليم و تربيت در ايران باستان را اين دانست كه كودك عضو مفيدي براي جامعه گردد ( الماسي، ص71؛ صديق، ص 75).
در تأييد گفتار خويش به جملاتي از يسنا اشاره ميگردد كه در آن آمده است : «اي اهورهمزدا به من فرزندي عطا فرما كه از عهده انجام وظيفه نسبت به خانه من و شهر من و مملكت من برآمده و پادشاه دادگر مرا ياري كند» (حكمت، ص78؛ صديق، ص 75).
ليكن جزييات اهداف مهم آموزش و پرورش ايران پيش از اسلام را ميتوان به صورت ذيل خلاصه نمود:
1- هدف ديني و اخلاقي كه تحت تعاليم زرتشت به شعر پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك جامه عمل پوشانند.
2- هدف نيرومندي و بهداشتي براي تندرستي و پاك تني و راستي و جوانمردي، چنان كه در دين زرتشت پاكيزگي تن براي هر زرتشتي از وظايف ديني است و ناپاكي تن و بيماري به اهريمن منسوب است.
3- هدف جنگي و نظامي جهت نگهداري حدود مرز و بوم و حفظ آرامش و دفاع در برابر دشمنان.
4- هدف اقتصادي به جهت تهيه نان و قوت مردم و رفاه و آسايش آنها و حفظ خانواده و توسعه صنعت و هنرها.
5- هدف سياسي به جهت روابط عمومي و امنيت و كشورداري و روابط خارجي (الماسي، ص 72؛ حكمت، ص63).
سازمان آموزشي ايران باستان:
در طي قرون و اعصار متمادي سازمان تعليم و تربيت يكسان نبوده است و به فراخور زمان امكنه آموزشي اعصار باستان متفاوت بودهاند. ليكن در قسمت اعظم اين مدت، خانواده و آتشكده و آموزشگاه درباري به پرورش اطفال و نوجوانان ميپرداختند كه البته در برخي قرون دبستان و دانشگاه نيز بدان افزوده شده است (صديق، ص 59؛ الماسي، ص65). در ادامه در مورد اين امكنه آموزشي و به هنگام بحث در مورد دورههاي مختلف حكومتي ايران باستان و روند آموزش و پرورش اين دورهها بيشتر سخن به ميان خواهد آمد.
برنامهي آموزشي در ايران باستان:
برنامهي تعليم و تربيت در ايران باستان را ميتوان شامل سه قسمت عمده دانست:
1- پرورش ديني و اخلاقي 2- تربيت بدني 3- تعليم خواندن و نوشتن و حساب براي طبقات خاص (ضميري، ص20؛ صديق، ص62).
پرورش ديني و اخلاقي: از آن جا كه آموزشهاي اوليه بيشتر جنبه ديني داشت اديان را ميتوان نخستين پايگاه آموزش انساني دانست كه در زندگي روزمره نقش آموزش را با قدرت با زندگي فرهنگي مردم مي آميخته است (كشاورزي، ص10) و از آن جا كه در اوستا فصل مخصوصي به تربيت كودك ومعلم و روحاني اختصاص يافته بود و در پندنامه بزرگمهر نيز از اهميت آموزش ديني سخن به ميان آمده است و هركسي را موظف ميداند كه 3/1 شبانه روز را صرف تربيت ديني نمايد، مي توان اذعان داشت كه در واقع مهمترين و يا يكي از مهمترين قسمتهاي برنامه آموزشي ايران باستان، پرورش ديني و اخلاقي بوده است (صديق، ص64؛ وكيليان، ص24) و اين نوع آموزش به واقع رايجترين و همگانيترين نوع تعليم به شمار ميرفت كه در خانه و آتشكده معمولاً انجام ميپذيرفت (وكيليان، ص 24).
تربيت بدني و آموزش نظامي: يكي از مهمترين نوع تعاليم نوجوانان و جوانان را تشكيل ميداده است و هدف آن دفاع از سرحدات و لشكركشي، پرورش روحيهي سلحشوري و جنگاوري و حفظ وحدت مي بود. براي تربيت بدني سواركاري، تيراندازي، شكار، چوگان، ژوبين اندازي و شنا را ميآموختند ( جهت اطلاع بيشتر در اين باب رجوع كنيد به صديق، ص 72-66).
خواندن و نوشتن و حساب كردن: كه معمولاً فقط به عده معدودي آموخته ميشد. به مانند فرزندان بزرگان و نجبا و موبدان كه معمولاً براي فرماندهي سپاه وحكمراني و دادرسي و نگاهداري دفاتر ديوان و حساب و ماليات تربيت ميشدند. در واقع ميتوان اذعان داشت كه اين مرحله از آموزش فقط ويژه اشراف بوده است. از سوي دگر در اين مرحله به تربيت ترجمه كنندگان زبانهاي ملل مختلف نيز اقدام ميشده است. همچنين مطابق نظر فردوسي، كه با منابع تاريخ ايران باستان آشنا بوده است، سخنوري آموختن نيز در اين مرحله همواره قسمتي از تربيت شاهزادگان بوده است.
ز بيداد و از داد و تخت و كلاه // سخن گفتن و رزم و راندن سپاه ( بيژن، ص 195-194).
محدوديتهاي آموزش و پرورش در ايران باستان:
علي رغم ويژگيهاي مثبتي كه در روند آموزش و پرورش ايران باستان وجود داشته است متاسفانه اين نظام آموزشي از محدوديتها و يا بهتر است ذكر شود معايبي رنج ميبرد. بزرگترين محدوديتها و معايب سازمان آموزش ايران باستان را ميتوان به شكل ذيل دسته بندي نمود:
1- آموزش و پرورش در انحصار طبقه اعيان و اشراف و شاهزادگان بود.
2- آموزش يافتگان سعي داشتند دانش و معلومات خويش را از مردم عادي مخفي دارند.
3- در آموزش و پرورش القا عقيده و انديشه حاكم بود كه نتيجهاش فرمانبرداري مطلق و اطاعت كوركورانه در برابر افراد صاحب قدرت و منصب بود (وكيليان، ص 40).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابنامه:
ـ الماسي، عليمحمد: تاريخ آموزش و پرورش اسلام و ايران، دانش امروز، 1370
- بيژن، اسدالله: سير تمدن و تربيت در ايران باستان؛ ابن سينا، 1350
ـ حكمت، عليرضا: آموزش و پرورش در ايران باستان؛ موسسه تحقيقات و برنامه ريزي علمي و آموزشي، 1350
ـ دراني، كمال: تاريخ آموزش و پرورش ايران قبل و بعد از اسلام؛ سمت، 1376
ـ دياكونوف، ا، م: تاريخ ماد؛ ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379
ـ صديق، عيسي: تاريخ فرهنگ ايران؛ زيبا، چاپ هفتم، 1354
ـ ضميري، محمد علي: تاريخ آموزش و پرورش ايران و اسلام؛ راهگشا، 1373
ـ كشاورزي، محمدعلي: تاريخ آموزش و پرورش در ايران و اسلام؛ روزبهان، 1382
ـ وكيليان، منوچهر: تاريخ آموزش و پرورش در اسلام و ايران؛ دانشگاه پيام نور، 1378
مفهوم آب در فرهنگ ايران باستان
چنان كه گفته شده است، زرتشتيان را به راستي ميتوان پريستاران آب و آتش خواند؛ آنان حتا در اين بزرگداشت آب، آشكارا سنتي كهنتر را دنبال ميكردند. ايرانيان باستان به آب به عنوان سرچشمهي حيات، كه گياهان، جانوران، و انسانها را ميپرورد، حرمت مينهادند. در كيهانشناسي آنان، آب دومين آفرينش از هفت آفرينش (پهلوي: dahishnan) بود كه درون جهان تقسيم شد. آب نيمهي زيرين "آسمان" گويسان را فراگرفت، بدين سان، همهي آبها در پايين زمين قرار دارند. درياي بزرگي با نام اوستايي Vourukasha (پهلوي: وَركَش، فراخكرد) وجود داشت كه "جاي گرد آمدن آبها" بود (ويديوداد21/15). اين دريا را رودي اسطورهاي به نام Harahvati Aredvi Sura* تأمين ميكرد؛ و دو رود ديگر از آن جاري و ناشي ميشد: "ونگهوي دايتيا" Vanghvi Daitya (پهلوي: وِه دايتي يا وِه رود) به سوي شرق و "رنگها" Rangha (پهلوي: اَرَنگ) به سوي غرب. به نوشتهي بندهش (ترجمهي م. بهار، ص 74)، اين رودها، كه زمين را در برگرفتهاند، در درياي جذر و مد دار Pititka (پهلوي: پوتيك) پاك ميشوند و سپس آب آنها به درياي فراخكرد باز ميريزد (ويديوداد 5/19-18؛ بندهش، همان جا). در مركز درياي فراخكرد كوه Us.hendava برآمده كه پيرامون قلهي آن بخارهايي كه به صورت ابرهاي باراني پراكنده شده بودند، گرد ميآيند (بندهش، ص73؛ يشت 8/33-32). بنابراين، همهي آبهايي كه در زمين جاري ميشوند يا بر آن فرو ميريزند، از فراخكرد ميآيند. كوچكترين چشمه يا قطرهي شبنم را ميتوان نمايندهي كل آفرينش آب دانست. از آن جا كه اين آفرينش براي زندگي ايرانيان باستان ضروري و بنيادين بود، ظاهراً براي پاك و زيا نگاهداشتن وي، براي آن قربانيهايي ميكردند.
در دين زرتشت، استفاده از آب در تهيهي فديههاي مايع (آب زوهر) تا به امروز تداوم يافته است. آب پيش از قرباني يا در آغاز برخي از اعمال عبادي بر خاك ريخته ميشود. به علت تقدس آب، هرگز نبايد در طول ساعات تاريكي، كه ديوان رفت و آمد ميكنند، آن را از چاه يا آبِ روان كشيد؛ و هيچ گاه نميتوان آب زوهر را شبانه پيشكش كرد. به جز "آب زوهر" كه مستقيماً براي خود آب تهيه ميشود، قربانيهاي ديگري (شامل قربانيهاي خوني) نيز به ايزدان مرتبط با آب، يعني، آبان، اپانم نپات (Apanm Napat) و اردوي سورا پيشكش ميشد. در آموزشهاي خود زرتشت، نگاهباني و سروري آفرينش آب به Haurvatat (خرداد) سپرده شده، و بدين سان بر حرمت باستاني آن تأكيد گرديده است.*
* This article is based on: M. Boyce, "Ab I. The concept of water in ancient Iranian culture ", Encyclopaedia Iranica
در دين زرتشت، استفاده از آب در تهيهي فديههاي مايع (آب زوهر) تا به امروز تداوم يافته است. آب پيش از قرباني يا در آغاز برخي از اعمال عبادي بر خاك ريخته ميشود. به علت تقدس آب، هرگز نبايد در طول ساعات تاريكي، كه ديوان رفت و آمد ميكنند، آن را از چاه يا آبِ روان كشيد؛ و هيچ گاه نميتوان آب زوهر را شبانه پيشكش كرد. به جز "آب زوهر" كه مستقيماً براي خود آب تهيه ميشود، قربانيهاي ديگري (شامل قربانيهاي خوني) نيز به ايزدان مرتبط با آب، يعني، آبان، اپانم نپات (Apanm Napat) و اردوي سورا پيشكش ميشد. در آموزشهاي خود زرتشت، نگاهباني و سروري آفرينش آب به Haurvatat (خرداد) سپرده شده، و بدين سان بر حرمت باستاني آن تأكيد گرديده است.*
* This article is based on: M. Boyce, "Ab I. The concept of water in ancient Iranian culture ", Encyclopaedia Iranica
اشتراک در:
پستها (Atom)