کانون ایرانیان

۱۳۸۹ اسفند ۲, دوشنبه

ای کاش ما هم باغبانانِ مهربانی داشتیم






میثم مشایخ






 


 



نمی دانم این چه حسی است که هر زمان، بیتابی به سراغم می آید و به نبردِ با وجدانم می رود، بینِ دستانم و قلم و کاغذ جاذبه ای عجیب پدید می آورد !


آرام و قرار از سراسر وجودم می رود، عقل و عاطفه ام رو در رویِ یکدیگر می ایستند و جدال همیشه و قدیمیشان را آغاز می کنند.... و سرانجام قلم به دست می گیرم و شروع به نوشتن می کنم.


اما چگونه می شود از شکستن و پژمردنِ ساقه ها و جوانه هایِ سرزمینم از فرطِ تشنگی و اصابتِ ترکه هایِ باغبانان، بگویم و بنویسم و موردِ خشم و غضب اینان واقع نشوم، و با انبوه تهمت هایشان بی آنکه مجالی برای دفاع یابم محکومم نکنند !


نمیدانم چگونه است که هر وقت خودشان از مظالمِ رفته بر درختانِ باغ های دور، به دستِ تبر به دستانِ آن سرزمین سخن می گویند و فریاد مظلومانه سر می دهند، صحیح است ! اما هر زمان، من و همچون من، کلامی حتی کوچک از روز به روز خزان شدنمان بگوییم، متهم به وابستگی هایی عجیب می شویم و آنچنان بر ما می تازند که هیچ چیز جز تحیر در چهره ما نقش نمی بندد.


خداوندا... چاره چیست؟ چه کنیم؟ که تو در هیچ کجایِ کلامِ مقدست سخنی از لب فروبستن نفرمودی، که از ما سکوت می خواهند و اینکه هیچ چیز از سختی ها و کمبودهایی که هر شب بغض می شود و گلویمان را می فشارد، نگوییم ! ای کاش اشک هایمان را که تا سپیده دم قطره به قطره، آرام و بی صدا سرازیر می شوند را می دیدند و در جستجویِ علتش بر می آمدند.


نمی دانم، آیا واقعا سخت است که این باغبانان با جوانه هایی که هر دم رویشِ بیشمارشان را می بینم، همچون فرزندانِ خود، لحظه ای به گفتگو بنشینند !؟


خداوندا..... تو خود می دانی که هرگز جز تو از هیچ کس چیزی طلب نخواهم کرد و تن به ذلت نخواهم داد.


اما...... ای کاش ما هم باغبانانِ مهربانی داشتیم.





*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.



 

View Original Article

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر