کانون ایرانیان

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

فخرالسادات محتشمی‌پور: فردا خواهم آمد

فخرالسادات محتشمی پور روز جمعه در نامه ای خطاب به همسر زندانی اش، سید مصطفی تاج زاده، نوشت: فردا را من به ملاقات تو خواهم آمد به دعوت یا بی دعوت. فردا من در خانه آرام ندارم. خانه محل آرامشی است که چند روز است بیش از همه روزهای هجران از من سلب شده و من عاجزانه هر بخش روز و شبم را به نحوی با برنامه ای پیوند داده ام تا فراموشی بیاید سراغم و به تو و وضعیتت که نمی دانم چگونه است فکر نکنم.


متن نوشته محتشمی پور را بخوانید:


سلام عزیز همه روزهای تنهایی من!


سلام به تو در آخرین جمعه بهمن. ماهی که در سال سی و سوم نه بوی گل سوسن و یاسمن داشت نه عطر بهاران. سلام به تو در این شامگاه دلگیر جمعه ای دیگر از ده ها جمعه دلگیر بدون تو. من سلامم را از عمق جان به نیت سلامتی تو روانه کویت می کنم که نمی دانم این چند روزه کوی وسرای تو کجاست؟ از همان شبی که روزش کسی تو را دیده بود با وضعیتی خاص و شاید خدا خواسته بود که پیکی باشد برای اِخبار ما غافلان دچار روزمرگی و تا همین حالا که من دارم با شتاب بر دکمه های این کیبورد مستعمل ضربه میزنم تا پیامم را به تو برسانم، لحظه ها را در دلواپسی وضعیت نامعلوم تو سپری کردم و دیروز که وعده ام دادند به آغازین روز هفته برای دیدار، باورم نمی شد بتوانم این آخرین جمعه بهمن را سپری کنم بدون دردهایی که کم از درد زایمان ندارد وقتی که نوزاد می خواهد متولد شود و رنج میلاد انگار میان مادر و فرزند تقسیم می شود! فریاد مادر و شیون و گریه نوزاد و بعد از آن آرامشی دلچسب! من شیفته آن آرامش باشکوهم.


سبزترین فصل زندگیم!


تو این نشانه های ولادت را نشنیدی و یک بار به بهانه حج و بار دیگر به بهانه نماز صبح از درک آن لحظات فرار کردی. دور شدی تا نشنوی و نبینی از هراس تاب نیاوردن و حالا باز هم من تنها مانده ام این جا دور از تو و درد را تاب می آورم. درد انتظاری که باید نتیجه اش شیرین باشد و من باز در اضطراب مولودی ناقص رنج را مزمزه می کنم. مبادا سترون باشد این انتظار؟؟؟


دلدار دلنشین غم گسار من!


فردا را من به ملاقات تو خواهم آمد به دعوت یا بی دعوت. فردا من در خانه آرام ندارم. خانه محل آرامشی است که چند روز است بیش از همه روزهای هجران از من سلب شده و من عاجزانه هر بخش روز و شبم را به نحوی با برنامه ای پیوند داده ام تا فراموشی بیاید سراغم و به تو و وضعیتت که نمی دانم چگونه است فکر نکنم. امروز را هم به دلخواه تو میزبان عزیزانی شدم که دوست داشتم خانه تو را خانه امیدشان بدانند. میزبان خانواده های دوستان عزیز دربندت که اگر بودی می دانم تنهایشان نمی گذاشتی و دلجوئی شان می کردی و مرا دعوت به تکریمشان می نمودی. من درس انسانیت و وفا را در مکتب تو آموخته ام همسر عزیزتر از جانم و امروز شاگردی را تمرین کردم. روز میلاد بانوی مهر و جمع سوته دلان که غم هایشان را در پس خنده هایی پنهان می کنند که از ته دل نیست. فرزندان آن غیورمرد نجف آبادی که شیر مادر مومنه اش حلالش باد،‌ هنوز در حسرت دیدار کوتاه پدر که برکت وجودش چون باران بهاری تند بر عطش تمنایشان نازل شد و انگار تنها نمی بر دلتنگی هایشان پاشید و رفت،‌بر ما منت نهادند و با دیگر دوستان ساعاتی از زمان زجر ما را مستور کردند از دید دیگران. اما از غروب جمعه چه بگویم برای تو که دوست ندارم از این ساعات، تو را جوبا شوم در انزوایی که برایت ساخته اند حصار در حصار!


زندانی شریف شب های پر رمز و راز اوین!


من از تو جمعه هایت را پرسش نمی کنم و تو هم برای من هرگز مگوی دردهایت را که دفن کردی در همان اقامتگاه کوچک دور از بند ٣۵٠ که دست دوستی به سویت دراز نمی تواند شد و آغوش عزیزی پناهگاه تنهایی هایت و چشمان مهربانی استقبال کننده تمنای حضورت و گوش های مشتاقی شنوای صدای گرمت. من در میانه اعتراض به این اقامتگاه غیرقانونی برای عزیزترین کسم ناگهان باید درگیر خبری شوم سخت آزارنده. وه که چه بردباری خداوندگارمان عطایم نموده که تاکنون دوام آورده ام بی خبری را که نه بدخبری را! یاسمین باغچه مهربانی سرزمین دلاوران! در همین غروب جمعه با خود عهد کردم که فردا مشتاق و بی قرار به سوی تو بشتابم و تا دیدار رویت به خانه بازنگردم. راستش را بخواهی دیگر برای این روح سرگردان هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارم که این جسم لخت را چه قدرتی به زمین الصاق کرده در حالی که پرواز روح را برفراز اوین می بیند در طلب یار دلنواز؟! من از همین غروب جمعه ایستادن و قدم برداشتن و دویدن را تا به سرمنزل دوست تمرین می کنم و منتظر سر زدن سپیده می مانم تو نیز لختی طاقت بیار و بگذار خورشید بتابد بر همه زمین های سرد بهمنی. من با تابش خورشید گرم می شوم و می آیم تا تو خورشید زندگیم را که سارقان این بار نه در شب بلکه در روشنای روز از من دزدیده اند، به تماشا بنشینم. تو نیز طافت بیار و صبر کن تا سپیده بزند و دخترکان طلایی خورشید از روزنه های رو به قبله تو را سلامت دهند.من با خورشید می آیم و سلامت را پاسخ خواهم گفت.


من فردا خواهم آمد.


مسافر کهکشان خاطر بی منتهای تو


فخری




View Original Article

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر