فخرالسادات محتشمی پور در میلاد پیامبر رحمت و حریت در نامه ای به همسر دربندش سید مصطفی تاجزاده می گوید: وای بر ما که ساداتیم و اولاد رسول الله (ص) اگر بخواهیم حقوق مسلممان را گدایی کنیم. هرگز مبادمان تصدق گرفتن حقمان! باز هم صبر و انتظار تا آن گاه که پیمانه لبریز شود…
متن کامل این نامه که در اختیار کلمه قرار گرفته است بدین شرح است:
دوشنبه دوم اسفند ماه برابر با ۱۷ ربیع
سلام همسفر بلند پرواز من!
یادت هست که ما پیمان هم سفری مان را وقتی می بستیم بی وفایی را به عنوان زشت ترین و پلیدترین دشنام به زباله دان تاریخ زندگیمان افکنیدم؟ یادت هست قرارمان را که با هم بودن و با هم ماندن و با هم رفتن و با هم رسیدن بود؟ حالا من یکه و تنها در این وادی غربت ایستاده ام و هی دور و برم را نگاه می کنم در جستجوی تو یار همیشگی و تو دور از من آن جا در انزوایی که می گویند قرنطینه نیست و من نمی دانم چه هست که هیچ نیست، آرام زندگی ات را می کنی و روزگار می گذرانی. آرام و بی دغدغه های این بیرون. می دانم که آن جعبه شیشه ای تو را از عزلتی که به ستم برایت ساخته اند گاهی به در می آورد و می کشاندت به خیابان های شلوغ شهر اما در خیابان نمی مانی و پرواز می کنی تا آن بالاها که بر همه آن چه این جا روی زمین می گذرد تسلط داشته باشی. تا بتوانی خوب تحلیل کنی مثل همیشه عمیق و پرمغز! دلم برایت تنگ شده عزیزم و هیچ چیز مانع آن نیست که با صدای بلند این دلتنگی را فریاد بزنم. دلم برایت تنگ شده و این بی تابی می رود تا مرا بکشاند به وادی بی اختیاری. دلم که برایت این گونه تنگ می شود ناگهان تاب از دست می دهم و این روزها من دارم خودم را به سختی مدیریت می کنم تا کاری نکنم که تو را رنجشی رسد و کاش می دانستم آیا همه این تقلاهای من برای این که ببینمت تو را خوشایند است یا نه. هرچند گاهی خوشایند تو هم نمی تواند مرا از آن چه باید بکنم مانع شود!
یاردلنواز من!
این عید هم گذشت و شیرینی به کام ما نیامد. این کام دیگر تا رهایی همه آزادگان دربند شیرین نخواهد شد خواه ایام به عید بگذرد یا به عزا. من همه شادی های گم شده مان را در پس آن دیواری که باید روزی به دست اهل حق باز فروریزد جستجو می کنم. پشت آن دیوارها که مردان و زنانی را در برگرفته که هر یک منشأ اثراتی گرانقدر در حوزه های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و مدنی هستند. آدم های بزرگی که کوچک ها تاب تحملشان را نداشته اند و کینه توزی آنان به بند گرانشان کشیده است. من همه آرزوهای قشنگ گم
شده ام را در پس همان دیوارها جستجو می کنم و دیوارهای حائل حالا می توانند برای من نقش واسطه برای رسیدن به محبوب را ایفا کنند. حالا من دوست دارم بیایم و با وضو بر آن دیوارها دست بکشم و آن مکان مقدس را که عزیزترین عزیزان ما را در خود گرفته زیارت کنم. شاید بشود بر دستگیره آن درب کوچک که دریچه اش با هر ضربه گشوده می شود برای شنیدن شدن سوالی یا گرفتن جوابی، یا به دیواره های آن اتاقک نگهبانی که بعدازظهر عاشورای امسال پس از حمله نامحرمان به آن چسبیدم و نام تو را در پی نام مادرت و جدت و عمه سادات فریاد زدم، آری شاید بشود به هر جایی که به شما آزادگان دربند نزدیک باشد و بشود صدای عشق را به شما رساند و به همه دیواره ها و دستگیره و میله ها، دخیل بست. با همان نوارهای سبز و دستمال های سبز آشنا که در جنوب، حاجتمندان به شاخه های درختان انجیر معابد دخیل می بندند. و به همه امامزاده ها و شبکه های ضریح های نقره ای در گوشه گوشه شهر و دیارمان.
تک سوار خیال بی منتهای من!
این عید را در تنهایی مظلومانه ات چگونه گذراندی وقتی من از مجلس شیرینی خوران خواهرزاده عزیز به مجلس عروسی فرزند عموزاده تو می رفتم تا به جای تو نیز تبریک وصلت های فرخنده را بگویم و سلام هایشان را برای تو در دستمال سبزی گره بزنم برای روز موعود که می بینمت و برسانمشان امانت هایت را به دست تو و در عین حال دلتنگی هایم را در هیاهوی شادمانی های کودکانه کسانی گم می کردم که شادی هایشان در پس عزای کشته شدگان اعتراضات خیابانی رنگ باخته است؟؟؟ تو چه می کردی همه امروز را ؟ نکند این روز میلاد را هم روزه داری بی حالت کرده بود و در بستر بودی و حالا که من خسته از یک روز عبث، برایت دلنوشته هایم را تقریر می کنم تازه نشاط حاصل از مطالعه آمده به سراغت و مثل هر شب داری آمده احیاء می شوی؟ امروز که همه کادر اداری زندان در کنار خانواده هایشان عید را جشن گرفتند تو روزت را چگونه گذراندی محبوبم؟ این روز برایت قشنگ بود؟ شادی و نشاط داشت؟ شیرینی و شادکامی داشت؟ قرار بود این روز برای ما قشنگ شود برای من و دردانه ات با ملاقات تو ولی انگار دل هایی که حالا با سنگ، هم سنگ است، به این وصل کوتاه رضا نداده است. وای بر ما که ساداتیم و اولاد رسول الله (ص) اگر بخواهیم حقوق مسلممان را گدایی کنیم. هرگز مبادمان تصدق گرفتن حقمان! باز هم صبر و انتظار تا آن گاه که پیمانه لبریز شود…
بی قرار دیدارت
فخری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر